خلاصه همین که خوابم برده بود ، یک آن یه صحنه ی کوتاه اومد تو خوابم . البته داستان خواب طولانی به نظر می رسید اما کل این داستان ده دقیقه هم طول نکشید . ماجرا از این قرار بود :
با مامان متی داشتم می رفتم تکزاس ، وای که من همیشه بعد از اون خاطرات مسخره ی هولناک که کابوس شبانه ام شدن فکر میکردم دیگه کلاهمم بیفته تکزاس ، اونجا برو نیستم . حالا تو خواب با مامان متیم رفته بودم . مامان متی وایساده بود بر خلاف طبیعت کم حرف و نجیبش با یه نفر از مسافرا گرم گرفته بود ، حالا حرف نزن کی حرف بزن .
هر چی قسمش دادم تو رو ارواح خاک بابا مهدی بیا پیاده شیم دیر شد ، ول کن معامله نبود که نبود . دست آخر منم عصبانی شدم و خودم پیاده شدم و جلو جلو رفتم . اتوبوسی که مامان متی توش بود راه افتاد و مامان متی در حالی که در اتوبوس باز بود سعی کرد از اتوبوس بپره پایین که برسه به من و همون وسط خیابون خورد زمین و بیهوش شد .
میتونین تصورشو کنین که همچین صحنه ای چه تشنج روانی ای به من میده ، حتی تو خواب .....
به طرز وحشتناکی جیغ می کشیدم و می دویدم سمتش که برسم بالاسرش که ماشینا از روش رد نشن . رسیدم بالاسرش . نشستم وسط خیابون جیغ میزدم و گریه میکردم . خودمو مقصر صدمه دیدن مامان متیم میدونستم .
اما همین باعث شد از خواب بپرم و به کلاس صبحم برسم .....
مامان متی حتی تو غربتم ولکن من نیست ......