اما غربت آسمونش از آسمون شهر من آبی تره ، ابراش زنده هستند ، مثل تو نقاشی های کودکی ....
گاهی اوقات زیر همین آسمون خیلی آبی که آدم گاهی خیال برش میداره که نکنه اینم مصنوعی باشه و همچین که بره کنار از آسمون شهر منم خاکستری تر بشه ، آدمهای رنگی پیدا میشن ، آدمهای آسمانی . آخه گاهی تصویر یک شهر با وجود اینکه خیلی هم اون شهرو دوسش داری تو ذهن آدم سیاه و سفید حک میشه اما اون وسط آدماش رنگی ، مثل شهر من و آدمهایی از اون شهر که دوسشون دارم .
گاهی هم قضیه بر عکس میشه خود شهر رنگی هست مثل فیلمای انیمیشن . آدمایی که به عنوان دوستای هموطنت دورتو گرفتن ، یه مشت آدم خاکسترین و اون وسط یه دفعه یکیشون رنگی رنگیه . مثل رنگ نارنجی وسط تابلوی خاکستری ....
اون یه نفر ، اون رنگ نارنجی ، می تونه بابا علی باشه ، میتونه خاله میترا باشه ،میتونه "Verona " پیرزن سیاه پوستی باشه که محل کارمونو تمیز میکنه ، می تونه هم دوست آمریکایی من باشه " Amber " که اصلا فرهنگ و زبانش با من یکی نیست اما یه دوست حقیقی حقیقیه .......
...... و افسوس و صد افسوس که نقطه چینهای من بر خلاف میلم از پر کردن نام دوستان ایرانیم خالی ماند و خاکستری شد ......