بچه که بودم ، خیلی کوچک ، آنزمان که می اندیشیدم ، قصه ی دختر شاه پریان تاریخ است نه تخیل ...
آنزمان که فکر می کردم من هم در آن دسته از دخترهایی هستم که روزی پسر پادشاه عاشقم خواهد شد و با اسب سپیدش به دنبالم خواهد آمد ، در همان زمان که باور من اینگونه بود ، در عین خوشباوریهای کودکانه ام ، باوری داشتم که هرگز دروغ و تخیل نبود ، باوری که برای همیشه با من بزرگ شد و ماند . از همان کودکی ، از همان لحظات خوش خیال زیبای بچگی ، شانه های تو برایم امن ترین جای دنیا بود پدر .....
بهتر است بگویم من به حمایت آغوش گرم تو پا در این دنیا گذاشتم . همان زمانها که برایم مثل کارتونهای انیمیشن در ذهنم حک شده ، مرا روی شانه های قدرتمندت می نشاندی و تمام خیابان درخت کاری شده رو از سمت پارک پایین می آمدی ، از همان زمانها پدر تو قهرمان شکست ناپذیر دنیای من چه کوچک و چه بزرگ بودی . خوب یادمه چنان حس افتخاری اون بالا روی شانه هایت بهم دست میداد ، گویی بهترین جوایز دنیا را از آن خود کرده ام . وقتی دستم را می گرفتی و با من می دویدی ، وقتی به راحتی یک پر کاه از روی زمین بلندم می کردی و روی مجسمه های شیرها ی سنگی کنار خیابان من را مینشاندی ، در ذهنم تصویر آن مرد با اسب سپیدش واضح و واضح تر میشد ، " حتما پسر شاه که اومده دنبال دختر شاه پریان با اسب سپیدش ، مث بابا مهربون و دوست داشتنی بوده . "
توی دنیای کودکی من که عدد دو برایم بزرگترین عدد دنیا بود ، چون یکی نبود ، چون تنها نبود ، چون جفت داشت ، یادمه همیشه تو رو دو تا دوستت داشتم . باز خوب یادم میاد زمانهایی که برام شکلات میخریدی ، من چشام برق میزد و تو با چه حالت جالبی می گفتی : " دو تا شکلات برات گرفتم . " برای من پدر تمام آن زمانها تو یه قهرمان بودی ، اما قهرمانی که همیشه مدال طلا داشت و هرگز شکست نمی خورد .
بعدها که بزرگ شدم ، تو شدی یک پدر ، به معنای حقیقی یک " پدر " . با ابهت یک پدر . اما هنوز قهرمان شکست ناپذیر من بودی . هنوز هم لحظه ای نبود که به وجودت افتخار نکنم . برای من سر تا پای وجود تو عشق بود . حتی زمانی که بزرگتر شدم ، عاشق شدم ، عاشقی که تهی بود . تهی بودم پدر . درونم تشنه بود و پر نمیشد . عشقی که در وجود تو بود ، هرگز در وجود هیچ تنابنده ای روی این کره ی خاکی نبود . حضور تو نابترین حضور دنیا بود . شانه هایت محکمترین پناهگاه ، آغوشت امن ترین جای دنیا بود پدر . حاضر نبودم امنیت حقیقی حضور ناب تو را به امنیت لحظه ای و یخی دیگران که به نور آفتابی بند بود بفروشم . هرگز نتوانستم در این دنیای زمینی به هیچ حضوری غیر از حضور آسمانی تو اطمینان کنم . تو تنها کسی بودی که از ترس ها و هراس های کودکانه ی من اطلاع داشت . تنها کسی که زمانهای تندر و رگبار آسمان قبل از ترسیدن من در کنارم بود . یگانه تک سوار آسمانی تمام عیار من ...
من نوشتم تو دست زدی ، من رقصیدم تو دست زدی ، من زیبا شدم تو لبخند زدی ، من عاشق شدم تو بال و پرم شدی . به من باور دادی که مرا در اوج می بینی . برای تو زیبایی در چیزهای دیگر معنا میافت .
زمانی که قلمم را بر روی کاغذم گذاشتم در توصیف تو تنها یک چیز بیش از همه به ذهنم هجوم آورد " آسمانی " . من از آسمانی ها نوشتم . همه خواندند و گذشتند اما تو درک کردی . تنها تو بودی که آسمانیها را می شناختی . چرا که تنها تو از قبیله ی آنها بودی .
در تمام این مدت لحظاتی بود که من خندیدم و تو پا به پای من قهقهه زدی . من اشک ریختم و تو سوختی .
پدر با تمام کارهایت ، واژه ی پدر را در دنیای من جزء قدیساتم کردی . من به واژه ی پدر احترام میگذارم . تو با بند بند وجودت واژه ی پدر را برای من معنا کردی .
تو نه تنها واژه ی پدر که واژه ی عشق را معنا کردی . پدر تو باور بودنی ، باور ماندن و زندگی کردن . با بزرگ شدنم و تصویر دنیای حقیقی که روز به روز رنگش را از دست می داد و سیاه و خاکستری رنگتر میشد ، تو جزء معدود کسانی ماندی که انیمیشن و رنگی باقی ماند .
تنها به حرم حضور تو بود که من آموختم بین زنده بودن و زندگی کردن فرسنگها فاصله هست . در دنیای خاکستری و سیاه ما تنها معدود آدمهایی هستند که انسان شده اند و زندگی می کنند .
در دنیای من چه کوچک و چه بزرگ تو همیشه پر رنگترین قهرمان آسمانی و شخصیت رنگی انیمیشن باقی خواهی ماند . روز میلادت پدر برای من روزی مقدس در تقویم و ساعات عمرم است .
میلادت را همانند لحظه لحظه ی حضورت ، ثانیه به ثانیه بودنت ، وجب به وجب خاکی که رویش بر روی این زمین قدم میگذاری گرامی میدارم پدرم .
هی هیچی بهش نمیگم اما یه ریز مثل موتور کولری که تا مادامی که روشنه آدم متوجه نمی شه صداش چقدر آزار دهندست و به محض خاموش شدنش تازه متوجه آلودگی صوتیش میشود بدون وقفه زیر گوشم با اون صدای ریزش داره تکرار میکنه " پول مهمترین عامل تو زندگی ، اصلی ترینشه "
یواش یواش دلم آشوب میشه ، دارم بالا میارم . چهره ی بابا مثل یک فرشته ی پاک و معصوم و نورانی در ذهنم تجسم میشه که فریادش ضعیفتره و از قعر چاه میاد : " عشقت !!!! "
و بعد چهره ی واضح زنی که روبه رویم ایستاده حالا اونو با دو شاخ بزرگ می بینم و یه قیافه ی خوفناک صداش واضح تر و بلندتر از باباست : " پول !!!!! "
در ضمیر من جنگ بزرگی در میگیرد سر سوال همیشگی : علم بهتر است یا ثروت ؟
انگار جمع کثیری مشتهایشان را گره کرده اند پروانه جلویشان ایستاده و رهبریشان میکند و فریاد زنان می گویند : " ثروت ، ثروت ، ثروت "
و بعد ناله های ضعیف بابا که از اون دور داره میگه : " اول عشقت !!!!! "
جدال بر سر دل و مغز زیاد به درازا نمی کشد . چون زمام یه طرف به دست " پدر " است ....
او بهتر از همه میداند ......
سرم را بالا میگیرم ، برای اینکه بتونم بابا رو بهتر ببینم باید از پله هایی که از جنس این آدمهای مادی ساخته شده بالا برم . آخه بابا اون دورها ایستاده . از همشون بالا میرم . رو همشون ثروت تلمبار شده شان را بالا میارم . چون می خوام صورت بابا رو واضح ببینم .
می خواهم مثل بابا باشم . اون برای من نمونه ی یک انسان کامل است . پشت به همه ی آنها می کنم و راه بابا را که چندین سال در مکتبش آموخته ام ، مو به مو ، جز به جز پیش می گیرم . برای آبی شدن ، دنبال دلم می روم .....
یگانه مرد عاشق !!!!
یگانه قهرمان آسمانی نوشته هایم
با تمام عشقم ، و از اعماق وجودم ، روزت را تبریک می گویم
بخند و به زندگیم با خنده هایت معنا ببخش ،
زنده بمان و با تپش های قلب مهربانت به عشق معنا ببخش ...
بر دستان مهربانت بوسه میزنم
پدر دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، تا آخر دنیا .....
روز پدر بر تو عزیزترین و عاشق ترین ، پر معنا ترین و رنگی ترین موجود روی زمین مبارک باد .....
یادداشتهایی که هر لحظه برایت می گذارم صحبتهای قلبم است . آنها را به حساب قلب عاشقم بگذار که هر لحظه برایت و به یادت می زند .
پدر مهربانم ....
اگر می دانستی ، اگر فقط می دانستی که چه اندازه برایت می میرم ، چه اندازه وجودت برایم پر اهمیت و با ارزش است ، چه اندازه بودن و نبودنت در این دنیا برایم مهم است . اگر فقط می دانستی که برای من تمام دنیایی ، اگر فقط می دانستی که من از تو یه قهرمان شکست ناپذیر ساخته ام ، قهرمانی که هرگز قد خم نمی کند ، اگر فقط می دانستی که هر لحظه ی عمرم به وجودت افتخار می کنم ، به بودنت ، تنها و تنها به سایه ات در زندگیم . پدر اگر می دانستی برای من تو یعنی تمام معنی عشق ......
و اگر تنها می دانستی که من تنها از فکر یک لحظه نبودن تو در این دنیا نابود می شوم و اشکم دیوانه وار سرازیر میشود ، اگر می دانستی بدون تو حتی یک لحظه حاضر به زندگی کردن و ماندن در این دنیای بی رحم نیستم ....
اگر به تمامی اینها آگاهی داشتی پدر ، اگر جملاتم را به خاطر می سپردی پدر .....
تنها به خاطر من بیشتر مواظب خودت می بودی ......
مادر ......
اگر میدانستی ، اگر فقط میدانستی انقدر دوستت دارم که وقت صحبت کردن از تو کم می آورم و واژه هایم را گم می کنم ، اگر می دانستی هیچ زنی را در دنیا به اندازه ی تو زیبا ندیدم ، اگر می دانستی که تو برای من مورد قبول ترین موجود روی زمینی .....
مادر اگر می دانستی ، چقدر دوست داشتم مثل تو باشم . اگر می دانستی چقدر افسوس خوردم از زمانهایی که هرگز نتوانستم با تمام تلاشهایم مثل تو باشم ، اگر می دانستی که چقدر وجودت را می پرستم . چقدر به وجودت افتخار می کنم . به داشتنت ، به بودنت ، به جسارتهایت ، به وجودت که همیشه معنای زندگی می دهد .
مادر اگر تنها می دانستی که تو یعنی همه چیز .....
اگر می دانستی مادر .....
اگر می دانستی چقدر گرمای آغوشت ، آرامش حضورت ، صدای آشنایت ، به وجودم آرامش می دهد .
اگر می دانستی که تا چه اندازه دلم برایت تنگ می شود مادر ....
برای دستانت ، برای صدایت ، برای حرف زدنهایت ، حتی نصیحت کردنهایت که گاهی عصبانیم می کرد ...
مادر اگر می دانستی اگر تو نباشی ، من تنها ترین و پرت ترین موجود زمینم ، بی دوست و بی رفیق می مانم و هیچ کس را ندارم که هر لحظه شنونده ی حرفهای مربوط و نامربوط و گاهی کسل کننده ی من باشد . اگر میدانستی تو برای من از " برگ درخت " که سهراب میگه بهتری .....
آه مادر اگر تمام اینها را که نه ، اگر حتی ذره ای از اینها را می دانستی مثل چشمهای من از خودت مراقبت می کردی ....

" پدر " بزرگ مردی است که عاشقانه ، بیش از هر کس و قبل از هر کس می پرستمش . " پدر " خداوند دوم من است . لحظه لحظه ی وجودش ، برایم سمبل و معنای بودن است .
" پدرم " خود خود عشق است . بزرگ مردی که لایق کلمه ی عشق است و مفهوم آن را زیر سوال نمی برد . یگانه مخلوقی که لیاقت آن را دارد که عاشقش بود و تا ابد عاشقش ماند .
" پدر " برای من یعنی هر چه که خوبی و زیبایی در جهان است . واژه ی " پدر " برایم از تمام مقدسات دنیا مقدس تر است .
" پدر " یعنی همه چیز ، یعنی بالاترین و برترین ....
صدای پاهایش را از روز ازل می شناختم و همیشه بهترین و آشناترین نوای زندگیم بوده که انگار هرگز از هیچ آمدنی و از هیچ صدای پایی به این اندازه شور و شعف در دلم موج نمی زد و هرگز نزد .
" پدرم " یک آسمانی تمام عیار است ....
تولدت مبارک عزیزترین موجود زندگانیم ......
۱۳۸۶/۴/۸
یه عالمه حرف نگفته برات دارم که هرگز فرصت نشد بهت بگم یا شاید گفتنش سخته ، شاید هم نوشتن ساده تر از گفتنشه . یکسال دیگه از عمر من و تو گذشت ، هر دو در یک تاریخ ، هر دو در یک روز ، و من هرگز فرصت نکردم بهت بگم که هر روز و هر لحظه از عمرم به وجودت افتخار کردم . از بدو ورودم تو این دنیا ، از روزی که شناختمت ، از روزی که واژه ی پاک " پدر " را در بند بند وجود پاکت تجربه کردم ، در قلب پاک و زلال و بزرگت ، با تمام وجود بهت افتخار کردم ، همیشه با آوردن نامت سرم را بالا گرفتم و همیشه باعث سرفرازیم بودی ، به قدری صمیمی که هرگز نتونستم بابا صدات کنم چون صمیمی تر از یک بابا برام بودی ، یه پدر بی نظیر و نمونه که به من اجازه میداد به اسم کوچک صداش کنم که همیشه با نگاههای محکم و استوارش کارهایم ، نوشته هایم و هر آنچه را باعث پیشرفتم بود تایید می کرد .
هر وقت اسمت را به عنوان یک استاد دیدم بهت افتخار کردم ، با غرور سرم را بالا گرفتم و بیش از هر چیزی در دنیا به دل پاکت که در سینه ی هیچ آدمی غیر از تو سراغش نداشته و ندارم بالیدم . به از خود گذشتگی هایت ، به بخششهای بینهایتت ، به ساده گذشتن هایت ، به صبرت ، به زمانهایی که خیلی راحت از حقت گذشتی ، بدیها را ندید گرفتی و جلوی چشمان حیرت زده ی من برای کسی که با تیشه ریشه ات را زده بود دعا کردی و هنگام سختی حتی باز دستش را گرفتی و پناهش دادی .
هر بار با خودم و در دلم تحسینت کردم . هرگز حاضر نبودم و نیستم با تمام دنیا و باباهای پولدار دنیا عوضت کنم . چون تو به تنهایی برای من تمام دنیایی . همیشه افتخار کردم که دختر توام ....
بابا همیشه و همه جا سایه ی مهربانت پشت سرمه ، همیشه احساست می کنم .
یکسال دیگه گذشت و ازت دورم و هنگام تولدت باهات نیستم که باز با مامان تمام مسیر راهت و برات از دم در ساختمون تا پشت در آپارتمان تبریک تولد بچسبونیم . اما می خوام یه چیز دیگه بهت بگم که هیچ وقت فرصت نشد بهت بگم ، مرسی به خاطر زندگی قشنگی که برای ما ساختی ، مرسی به خاطر اینکه من همیشه خودم را خوشبختترین میدونم . مرسی به خاطر اینکه یک زندگی برای ما ساختی سرشار از معنویت ، در عصری که معنویت مرده است ، یه زندگی پر معنا که آرامشش با هیچ ثروتی خریدنی نبود و نیست . و من هنوز و تا زمانی که عمر دارم زیباییهایی که در دنیا می بینم را مدیون چشمانی هستم که تو به من اعطا کردی .....
بابا عاشقتم . همیشه عاشقت خواهم ماند ، تو همیشه قهرمان شکست ناپذیر نوشته های منی .
تولدت مبارک .....
۱۳۸۶/۴/۸
روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم !!!!!!سهراب سپهری

غربت نام منطقه ایست که من ساکن آنم . زاده ی آن نیستم ، اما چند صباحی هست ساکنشم . غربت نشینی یعنی تنهایی ، یعنی در خلوت خود گریستن بی آنکه شانه ی مهربان پدر تکیه گاه اشکهایت باشد ، غربت نشینی یعنی خود خود خود بودن ، بی آنکه نگاهی به تو بگوید چقدر عاشقت است و بی آنکه بود و نبودت ، رفتن و ماندنت برای کسی مهم باشد و نگاهت دل کسی را بلرزاند .
غربت نشینی یعتی صدای گرم پدر را با پارازیتهای تلفن شنیدن ، یعنی دیگر هرگز منتظر ساعت ۴:۱۵ دقیقه ی بعد از ظهر نماندن برای بازگشت پدر از کار و حضور گرمش و تنها حس بودنش و گرمای نفسش در کنارت .
غربت نشینی یعنی دلتنگی تا ابد ، یعنی کسی دلش برای دلتنگیهایت نمی سوزد ، یعنی کسی برای اشکهایت دل نمی سوزاند و پا به پای اشکهایت اشک نمی ریزد و لب ور نمی چیند .
عجب محله ای است این غربت !!!!!
فقط نمی دانم چرا ساکنانش همه ی دار و ندارشان را برای زندگی کردن در این محل حاضرند بدهند !!!!
شب جالبی بود . خدا پدر بزرگمو بیامرزه ، نور به قبرش بباره ، هر وقت بهش خیلی خوش میگذشت میگفت : " کاش بدترین شبمون امشب باشه . "
وقتی میای غربت زندگی کنی ، دوستاتو انتخاب نمی کنی ، انتخاب میشی و مجبوری از بین تعداد اندک ایرانیها کسی که بیشتر باهات وجه اشتراک داره رو به عنوان دوست برگزینی . " انسانها چون دکانی نیست که در آن دوست معامله کنند ، مانده اند بی دوست ، تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن"شازده کوچولو
امشب هم یکی دیگر از آن شبها بود ، یه عده آدمهایی دور یک میز نشسته بودند و با هم تنها به صرف مشترک بودن زبان مادریشان ، غذا میخوردند که ممکن بود غیر از غربت هیچ چیز دیگه آنها را با هم سر یک میز جمع نمیکرد . هر یک با فرهنگهای متفاوت و تربیتها و خانواده ها و ارزشهای بسیار متفاوت .
بعد از صرف شام ، بحثها گل انداخت . طبق عادت ایرانیها چای داغ هم به راه بود . من خودم هم نمی دونستم که تو اون جمع چی کار میکنم . اگه حتی از لحاظ سنی بهش نگاه می کردی ، من جای بچه و نوه ی تک تکشان بودم . فکر میکنم واژه ای به نام " از سر ناچاری " منو محکوم به تحمل اون جمع میکرد . هر از گاهی نظر کوچکی هم می دادم ، یا خاطره ی جالبی مطابق با موضوع بحثشان تعریف می کردم تنها برای خالی نبودن عریضه .
بحثها به همه جا کشید و حول همه چیز چرخید تا اینکه رسید به شناسنامه و اینکه یکیشون شروع کرد به تعریف کردن که : " من هنوز شناسنامه ی شاهنشاهی دارم ، چون از قبل از انقلاب که از ایران اومدم ، دیگه بر نگشتم ، حالا هم می گن باید خودت باشی تا شناسنامتو عوض کنیم و این برنامه ۶ ماه طول میکشه . چون هر کسی شناسنامشو عوض نکرده ، گفتن یا مرده یا سیاسیه و دیگه بر نمی گرده . "
اون یکی میگه : " من که اصلا شناسنامه ندارم و تو ایران ممنوع المعامله محسوب میشم . یعنی حتی تو خاک خودم هم نمی تونم یه متر زمین داشته باشم . "
چشمام گرده و دهنم باز . فقط گوش میدم . چقدر بی تفاوتن !!!!! مگه میشه آدم دیگه علاقه نداشته باشه به اینکه وطنشو ببینه ؟؟؟؟!!!! در همین موقع بحث به من کشیده میشه و من میگم : " من بعد از درسم برمی گردم . من نمیخوام اینجا بمونم . میخوام تو خاک خودم زندگی کنم ، خدمت کنم و بمیرم . "
که باز همون خانوم اولی با زهرخند تلخی می گوید : " عزیز دلم ، ما هم قرار نبود بمونیم ، اما موندگار شدیم . الان ۳۰ ساله که اینجا هستم و ایران نرفتم . وقتی میومدم بیرون ، فکرشم نمیکردم که برم و دیگه بر نگردم ، پدرم مرد ، و من هرگز دوباره ندیدمش . "
آقای دومی میاد وسط حرفشو میگه : " منم همینطور !!!! مادرم مرد ، نبودم . پدرم مرد ، نبودم . الان فقط تو ایران یه خواهر دارم . "
ناگهان حالم بد میشه . دلم آشوب میشه . دگرگونم و کسی نمیدونه . همه دارن حرف میزنن ، اما من دیگه صداها رو نمیشنوم . تنها حرکت موزون لبها را می بینم فقط از درون فریاد میزنم : " نه ، نه ، نه !!!!! من باید برگردم . من تحمل شنیدن مرگ عزیزانم و دور بودن از آنها را ندارم ، اگه زندگی دو روزه ، باید این چند صباح را با آنها باشم . نه این اون زندگی نیست که من میخواهم داشته باشم . من باید زبر سایه ی پدر مهربانم باشم و هر لحظه حسش کنم . باید با مادرم باشم و عطر تنش را حس کنم . نمیتونم ، نمیخواهم فردا ، پشیمون باشم برای سالهایی که رفت و من در کنارشان نبودم . من باید برگردم . به همه ثابت میکنم که بر خواهم گشت . روزی که خیلی هم دیر نیست........ "