امروز تو وبلاگ " امیر خاکی " نازنینم ، دوست آبی آسمانی نابم . که بینهایت به من لطف داره و یکریز منو " فرشته " و " دختر بی نقاب " خطاب میکنه و همین باعث میشه خیلی وقتا با این صفاتی که بهم میده یه سیلی محکم به صورتم بزنه و منو به خودم بیاره ، یه جمله ی خیلی زیبا خوندم که حقیقتا نتونستم ازش بگذرم . گفتم اینجا بگذارمش تا شما هم ازش استفاده کنین .
امیر حقیقتا زیبا و ناب و متفاوت می نویسه . در ضمیمه لینک وبلاگش رو میگذارم حتما یه سر بزنین ، که اگه نوشته هاشو نخونین واقعا از کیستون رفته ....
جمله ی امیر این بود :
" تحت تعقیب گلوله.. تحت تعقیب عذابم .. اما باز فکر شکار
چهره پشت نقابم .. ملت پشت عکساشون چه شکلین "
http://360.yahoo.com/profile-miY64dswdq_omAXMFLhGRmglew--?cq=1#ymgl-guestbookymgl-guestbook
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی
|
این هفته ی اخیر به لطف یه دوست بزرگتر ، یه تجربه ی جدید کسب کردم .
نوشتن " بیوگرافی " خودم آنهم توسط خودم ، از دیگر غیر ممکنهاست !!!
خدا پدر ، مادر ، خواهر ، برادر و خلاصه تمام عزیزان کسی که به طور کل ایده ی کامپوتر و تایپ رو پیاده کرد ، نه یک بار بلکه هزار و سیصد بار بیامرزد و بهشت برین را همراه با زندگی جاودان در آن دنیا نصیبشان کند و اگر هنوز زنده هستند بهشون عمر با عزت عطا کناد !!! چرا که چنانچه من در این یک هفته ی گذشته از نعمت تایپ بی بهره و بی نصیب بودم ، به اندازه ی سه برابر پول بنزین ماشینم !!!! باید پول کاغذهای باطله و دست گچ گرفته ی بدون بیمه ام را !!!! می دادم ، تا بتوانم یک برگه ، تنها یک برگه بنویسم من چه کسی هستم !!!!!!!
نتیجه نهایی : اینکه از خود بگویم ، تقریبا غیر ممکن است . اینکه میگم (تقریبا ) چون به قول معروف : " تنها غیر ممکن ، غیر ممکن است " و من با تمام وجودم به واژه واژه ی این جمله ایمان دارم . به همین دلیل دست آخر تصمیم گرفتم " ناییریکا امینی " را از قالب شخصی دیگر بنگرم و بیوگرافی اش را بنویسم .
اصلا " من " به عنوان " ناییریکا امینی " را در کدام قالب بنویسم ؟
۱. " ناییریکا امینی " ، متولد تیرماه ۱۳۶۴ و شهر پر ترافیک تهران !!!!
۲. " ناییریکا امینی " ، دانشجوی رشته ی روزنامه نگاری .
۳. " ناییریکا امینی " ، یک ایرانی تمام عیار .
۴. " ناییریکا امینی " ، خالق رمان " مارال " و در حال نوشتن کتابهای " بهترین بابا بزرگ دنیا " و " مهریه ی من "
۵ . " ناییریکا امینی " ، در برابر عشق همیشه تسلیم .
۶. " ناییریکا امینی " ، از فیزیک متنفر !!!!
۷. " ناییریکا امینی " ، عاشق پدر و دیوانه ی مادر است ، اما خدا را می پرستد .
۸ . " ناییریکا امینی " ، حتی زمانهایی که بالاجبار مشکی پوش است ، به " آبی " ایمان دارد .
۹ . " ناییریکا امینی " ، اشعار سهراب را همانند فلسفه ی " بوبن " می جود .....
۱۰. " ناییریکا امینی " ، " ناییریکا امینی " .......
آخرین چیزی که بی بند و بی تبصره از خویشتن خویش ، از " ناییریکا امینی " میدانم ، " ناییریکا امینی " آرزو داشت ، تنها یکبار ، یکبار می توانست ، هنرپیشه شود ، تا نقش " خود خود خودش " را در قالب کودکیهایش بی پرده و روراست ،بدون رو در بایستی بازی کند .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی
|
دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است
دل گرفتگی یادگار مزمن غربت است
هربار تا شور عشقی بر دلم می نشیند ،
دلم گل می اندازد ، می شکفد ، شوری دگر برای زیستن میابد
گویی همه چیز به یکباره زیبا می شود ،
مثل آخر افسانه های کودکی
آسمان به یکباره آبی آبی ، آفتابی آفتابی می شود
ابرهای تیره و تار کنار می روند ، برای همیشه .....
لبخند برای همیشه می آید ...
زندگی به یکباره رنگی و موزیکال می شود .
اشعار سهراب ، مریم ، فالهای حافظ ....
دوباره و دوباره معنا مییابند .
هر بیت از شعری وصف حال میشود .
همه چیز به لبخند و خوشی برگزار میشود .
بدترین اتفاقات فدای تار موی معشوق میشود و می گذرد .
همان لحظه که در آسمان پرواز میکنم ،
همان لحظه که در اوج ، در کنارش خودم را به خاطر حضورش ، با تمام بد و خوبش ، خوشبخت ترین زن روی زمین می پندارم ،
واقعیت زشت و کثیف مرا از اوج رویا ، با فروختن اعتمادم ، با بیان تنها دو واژه ، به اعماق زمین می کشد ،
باز همانند هربار می پندارم که او با دیگران متفاوت است ، همانند کودکی با نهایت اطمینان در بازیهای قایم باشک چشم میگذارم ، دهان می گشایم ، اما به جای شمارش ، میگویم : " دوستت دارم "
چشمهایم را می گشایم ، به دنبال او و قلبم که در دستش است ، همه جا را زیر پا می گذارم ......
و آن دوباره های کذایی فرا می رسند تا من هرگز از " درس عبرت " نمره ی قبولی نیاورم ........
این بار نیز ، همانند هربار ، افسانه ی متفاوت عشق من به مستند تلخ همیشگی عشق تبدیل میشود و من از کودکی از مستند ، بیزار بوده ام .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی
|
به دنبال یک شخصیت حقیقی حقیقی ، با لبخندهای صمیمی ، با چشمانی عشقبار ، دستانی مهربان و آشنا ، به دنبال یک شخصیت نه سیاه ، نه سپید ، نه خاکستری ، نه قرمز ، نه بنفش ، به رنگ هیچکدام از رنگهای مداد رنگی ، بلکه یکی از آن رنگها ، رنگ آبی آبی ، به دنبال یک شخصیت زلال ، برای تقدیم نوشته هایم به وجودش دنیا را در کنکاش هستم ......
من به دنبال این شخصیت آه کشیدم حسرت کنان ، چرا که هر بار متوجه شدم دنیا هم به فقدان چنین شخصیتی که تمام زیبایی هایش را تقدیمش کند افسوس کنان آه میکشد آه .....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی
|
تنهای تنها ، خودش به تنهایی موهایش را بسته اون بالای بالا ، تنها یارش که از تمام رازهاش با خبره خرگوش کوچکش است که با دستای کوچکش محکم بغل کردتش . خیلی تنها شده ، هیچ کدوم از دوستاش از جنس خودش انگار نیستن ، با دلتنگیهاش غریبن . روی پل معلق و لغزان گام بر میدارد . گامهایش را محکم و استوار بر روی پل چوبی می گذارد . پل به زیر پاهایش می لغزد ، دخترک اما نمی ترسد . تنها خرگوشش را که نمادی از کودکش است را در آغوشش محکمتر می فشارد . در میان پل می ایستد ، میخواهند از او هم عکس بگیرند . سر بر می گرداند . نمی خندد . همه او را به عنوان دخترکی عبوس و دیر جوش می شناسند .
تنها است ، خیلی تنها .... بغض می کند ، لب بر می چیند ، نمی خواهد گریه کند ، آخر مادر نیست که اشکهایش را پاک کند ، با اشکهایش مبارزه می کند ، برای فرو دادن بغضش ، خرگوشکش را به سینه اش با تمام زوری که در توان دارد می فشارد ، بغضش را فرو میدهد .
پل به زیر پایش به صدا در می آید ، تصویرش بر صفحه ی کاغذ منجمد می شود . با خود می اندیشد : " من هرگز کودکم را به روی پلی لغزان رها نمی کنم ، تا تصویرش را بر صفحه ای منجمد سازم و سهم وظیفه ی نگرانی ام را به اثبات رسانم . "
با خودش می گوید ، با خودش برای کودک آینده اش لالایی وار میگوید : " زیبای مادر ، من عاشقانه در کنارت خواهم ماند ، تک تک گامهایت را خواهم شمرد . دلم نگرانت خواهد بود . با نفسهایت نفس خواهم کشید ، خودم با دستان خودم هر روز موهای زیبایت را شانه خواهم زد . "
دخترک بزرگ و بزرگتر می شود ، خاطره ی تنها ماندش در ذهنش محو و محوتر می شود اما هر بار با خود برای کودک فردایش آرام زمزمه میکند : " من هرگز کودکم را بر روی پل لغزان تنها رها نمیکنم ......"
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی
|