تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!


بابا نان داد ،
بابا آب داد ،
بابا عشق داد ،
بابا مهر به خانه آورد ،
بابا مرا از دامن مادر به عرش برد ،
مویش سپید شد ، قامتش خم گشت ،
تا پدر شد .....

بچه که بودم ، خیلی کوچک ، آنزمان که می اندیشیدم ، قصه ی دختر شاه پریان تاریخ است نه تخیل ...
آنزمان که فکر می کردم من هم در آن دسته از دخترهایی هستم که روزی پسر پادشاه عاشقم خواهد شد و با اسب سپیدش به دنبالم خواهد آمد ، در همان زمان که باور من اینگونه بود ، در عین خوشباوریهای کودکانه ام ، باوری داشتم که هرگز دروغ و تخیل نبود ، باوری که برای همیشه با من بزرگ شد و ماند . از همان کودکی ، از همان لحظات خوش خیال زیبای بچگی ، شانه های تو برایم امن ترین جای دنیا بود پدر .....

بهتر است بگویم من به حمایت آغوش گرم تو پا در این دنیا گذاشتم . همان زمانها که برایم مثل کارتونهای انیمیشن در ذهنم حک شده ، مرا روی شانه های قدرتمندت می نشاندی و تمام خیابان درخت کاری شده رو از سمت پارک پایین می آمدی ، از همان زمانها پدر تو قهرمان شکست ناپذیر دنیای من چه کوچک و چه بزرگ بودی . خوب یادمه چنان حس افتخاری اون بالا روی شانه هایت بهم دست میداد ، گویی بهترین جوایز دنیا را از آن خود کرده ام . وقتی دستم را می گرفتی و با من می دویدی ، وقتی به راحتی یک پر کاه از روی زمین بلندم می کردی و روی مجسمه های شیرها ی سنگی کنار خیابان من را مینشاندی ، در ذهنم تصویر آن مرد با اسب سپیدش واضح و واضح تر میشد ، " حتما پسر شاه که اومده دنبال دختر شاه پریان با اسب سپیدش ، مث بابا مهربون و دوست داشتنی بوده . "

توی دنیای کودکی من که عدد دو برایم بزرگترین عدد دنیا بود ، چون یکی نبود ، چون تنها نبود ، چون جفت داشت ، یادمه همیشه تو رو دو تا دوستت داشتم . باز خوب یادم میاد زمانهایی که برام شکلات میخریدی ، من چشام برق میزد و تو با چه حالت جالبی می گفتی : " دو تا شکلات برات گرفتم . " برای من پدر تمام آن زمانها تو یه قهرمان بودی ، اما قهرمانی که همیشه مدال طلا داشت و هرگز شکست نمی خورد .

بعدها که بزرگ شدم ، تو شدی یک پدر ، به معنای حقیقی یک " پدر " . با ابهت یک پدر . اما هنوز قهرمان شکست ناپذیر من بودی . هنوز هم لحظه ای نبود که به وجودت افتخار نکنم . برای من سر تا پای وجود تو عشق بود . حتی زمانی که بزرگتر شدم ، عاشق شدم ، عاشقی که تهی بود . تهی بودم پدر . درونم تشنه بود و پر نمیشد . عشقی که در وجود تو بود ، هرگز در وجود هیچ تنابنده ای روی این کره ی خاکی نبود . حضور تو نابترین حضور دنیا بود . شانه هایت محکمترین پناهگاه ، آغوشت امن ترین جای دنیا بود پدر . حاضر نبودم امنیت حقیقی حضور ناب تو را به امنیت لحظه ای و یخی دیگران که به نور آفتابی بند بود بفروشم . هرگز نتوانستم در این دنیای زمینی به هیچ حضوری غیر از حضور آسمانی تو اطمینان کنم . تو تنها کسی بودی که از ترس ها و هراس های کودکانه ی من اطلاع داشت . تنها کسی که زمانهای تندر و رگبار آسمان قبل از ترسیدن من در کنارم بود . یگانه تک سوار آسمانی تمام عیار من ...

من نوشتم تو دست زدی ، من رقصیدم تو دست زدی ، من زیبا شدم تو لبخند زدی ، من عاشق شدم تو بال و پرم شدی . به من باور دادی که مرا در اوج می بینی . برای تو زیبایی در چیزهای دیگر معنا میافت .

زمانی که قلمم را بر روی کاغذم گذاشتم در توصیف تو تنها یک چیز بیش از همه به ذهنم هجوم آورد " آسمانی " . من از آسمانی ها نوشتم . همه خواندند و گذشتند اما تو درک کردی . تنها تو بودی که آسمانیها را می شناختی . چرا که تنها تو از قبیله ی آنها بودی .

در تمام این مدت لحظاتی بود که من خندیدم و تو پا به پای من قهقهه زدی . من اشک ریختم و تو سوختی .

پدر با تمام کارهایت ، واژه ی پدر را در دنیای من جزء قدیساتم کردی . من به واژه ی پدر احترام میگذارم . تو با بند بند وجودت واژه ی پدر را برای من معنا کردی .

تو نه تنها واژه ی پدر که واژه ی عشق را معنا کردی . پدر تو باور بودنی ، باور ماندن و زندگی کردن . با بزرگ شدنم و تصویر دنیای حقیقی که روز به روز رنگش را از دست می داد و سیاه و خاکستری رنگتر میشد ، تو جز‌‌ء معدود کسانی ماندی که انیمیشن و رنگی باقی ماند .

تنها به حرم حضور تو بود که من آموختم بین زنده بودن و زندگی کردن فرسنگها فاصله هست . در دنیای خاکستری و سیاه ما تنها معدود آدمهایی هستند که انسان شده اند و زندگی می کنند .

در دنیای من چه کوچک و چه بزرگ تو همیشه پر رنگترین قهرمان آسمانی و شخصیت رنگی انیمیشن باقی خواهی ماند . روز میلادت پدر برای من روزی مقدس در تقویم و ساعات عمرم است .

میلادت را همانند لحظه لحظه ی حضورت ، ثانیه به ثانیه بودنت ، وجب به وجب خاکی که رویش بر روی این زمین قدم میگذاری گرامی میدارم پدرم .  

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |