تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!


یه سال دیگه گذشت ، عید نزدیکه . هر چند عید تو غربت رنگ و بوی عید و نداره . اما باز به هزار عشق و امید سبزه ی عیدمو از الان سبز کردم .

نوروز کودکی چه زیبا بود . لباس و کفشای نوی عید ، خانه تکانی ، سفره ی هفت سین که به کمک مامان می چیدم ، بوی سرکه و سمنو و بوی عید .....

یادمه عشق لباسای عیدمو داشتم . هر روز از کمد میکشیدمشون بیرون و نگاشون میکردم تا عید بشه و بپوشمشون . به بابا مهدی همون اولش نشونشون میدادم . تازه تنمم میکردم تا ببینه تو تنم . بعد قربان صدقه هاش بود که شروع میشد و پشت سرش بوی اسپند راه می افتاد : " می گن مادر و پدر از هر کسی بیشتر عزیزشو چشم میزنه ، بیا جلو بابا جون ، قربون قد و شکلت بشم من ..... "

بابا مهدی اینا رو می گفت در حالیکه اسپند و دور سرم می گردوند و من خودمو براش لوس می کردم ...
از مامان متی خواسته بودم با تکه پارچه هاش برای آقا خرگوشم هم لباس نو بدوزه . آخه میخواستم مامان خوبی باشم ، عین مامان خودم . مامان متی هم برای آقا خرگوشم لباس می دوخت . آقا خرگوشه دیگه پیر و کهنه شده بود ، اما من هنوزم از تمام عروسک و اسباب بازیهام بیشتر دوستش داشتم ، اینو همه میدونستن ....

شب قبل سال تحویل می رفتیم خونه مامان متی و بعدش هم بر می گشتیم که سال نو رو خونه ی خودمون باشیم .... 

ثانیه های آخر که سال داشت تحویل می شد ، قلبم از هیجان می زد ، سال که تحویل میشد ، مامان و بابا همدیگه رو بغل می کردن و می بوسیدند ، بعد نوبت من میشد . بعد هم عیدی ها که بابا بهمون میداد . کلی ذوق می کردم ، دنیای بچگی چه کوچک و زیباست .....

بعد از اون نوبت تلفن بود که پشت سر هم زنگ میزد . اما ما آماده میشدیم و می رفتیم خونه ی مامان متی تا سبزی پلو ماهی رو اونجا بخوریم .

وقتی میرفتیم تو ، انگار بابا مهدی بعد مدتها منو دیده ، با اشتیاق خاصی بغلم می کرد و بوسم می کرد و عیدیمو از لای قران در می آورد و بهم میداد . با یه ابهت و جلال خاصی ، همیشه هم اسکناس نو ....

هر سال عید که میشد ، می فهمیدم چقدر عاشق تک تک اعضای فامیلم هستم ، آخه انگار همشون مهربون می شدن ، یا شایدم ماهیت حقیقی و ازلی خودشونو تازه تو تعطیلات عید فرصت می کردن رو کنن . ما بقی روزا انقدر گرفتار دنیا میشدن که اصلشون یادشون می رفت ....

هر سال بهار یه حقیقت دیگه هم برام پررنگتر و پر رنگتر میشد و یه سوال که همچنان ذهنمو می آزرد . 
من بزرگتر می شدم و عزیزانم پیرتر ، آیا این آخرین عید نوروزم در کنارشان خواهد بود ؟ کدامشان ممکن است سال دگر نباشد ؟

و بالاخره یکی از این سالها حقیقت سیلی تلخش را به گوشم کوبید . عکسهای آخرین نوروزی که با بابامهدی انداختیم را هنوز دارمش...... 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |