تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!


خم شده ، پیر شده ، خسته و افسرده شده ، مشکی پوش شده . چین و چروکهای صورتش ، همون صورتی که با سیلی سرخ نگهش داشته زیاد و زیادتر شده . داغون شده ، روزگار خیلی بهش سخت گرفته ، سر ناسازگاری رو بدجوری باهاش گذاشته . از مظلومترین و بی صداترین بنده های خداونده که من معتقدم از صبر بینهایتش روی خود خدا رو هم کم کرده . انگار از همه چیز همیشه راضیه . هرگز به هیچی اعتراض نداشته . اگه حقشو بهش میدادن میگرفته و اگه میخوردن صدا ازش در نمی اومده . آروم و بیصدا می نشسته گوشه ی خلوت خودش بدون اینکه کسی بفهمه چه ظلمی بهش روا شده عینکشو که روز به روز شیشه اش قطورتر میشه رو میزده و با گوژ پشتش که روز به روز بیشتر و بیشتر میشه آرام آرام به سوزن زدن ادامه میده .

هرگز اشکهایش را ندیدم ، هرگز نفهمیدم کی درد کشید ، بار مصیبت تمامی ما را یکتنه به جان خرید و به دوش کشید ، حق مادری به گردن تک تک کودکان فامیل دارد . سینه اش آرامگاه اسرار تمام عالم و آدم است . اشکهایش زمانی از فرط درد و غصه سرازیر شد که تنها همسفر زندگیش برای همیشه بار دیار فانی را بست . اون موقع نشست و محجوب ، آرام آرام اشک ریخت . چه دردناک گریه کرد ، چه جانگداز اشکهای جاریش به هق هق تبدیل شد .

محجوب و بی صدا خودش را گوشه ای میکشد . با خود می اندیشد سهمش از این دنیا هیچ است ، از روز ازل هیچ بوده است . تنها به این دنیا آمده که یه دنیا عشق هدیه کند ، عشقی که هیچکس برایش حرمتی قایل نمی شود ، عشقی که هیچکس برایش پشیزی ارزش قایل نیست ، به قول خودش دستش نمک نداره ....

نیامده که سهمش را از این دنیا بگیرد ، نیامده سهمش را از مردمان نامرد مومن نما و گرگانی که در لباس میش نقش انسان را بازی می کنند ، همان حیوانهای ناطق بگیرد ، تنها آمده تا به عنوان یک الگوی حقیقی از یک انسان والا طرح مریم مقدس را دوباره در ذهن تک تک اطرافیانش ، تک تک زمینی ها که از جنسش نیستند ترسیم کند .

آمده تا دوباره رنگ آبی را ، روح شیشه ای را ، بی مزد عشق ورزیدن را ، بندگی خدا کردن را به تک تک اطرافیانش نشان دهد . آمده تا با صبر بینهایتش با مهر سکوتش بگوید ، خدا چقدر به روح پاک و نابش نزدیک است که خدا در یک قدمی اوست .

نوشتن ازش از سخت ترین کارهای دنیاست . قلبم تیر میکشه وقتی می خوام از نهایت وجودش ، از صبر بی پایانش بگم ، از لبهای مهر سکوت خورده اش ، از ظلمهایی که بهش روا شده و به چشم دیده و راه دم نزدن را برگزیده ، از عشق بی پایانش ، از وجودش ، از بودنش ،از رنگ روحش که شیشه ای است ، از دلش که آبی آبی است ، زلال زلال ، میشود پشتش را دید ، از گرمای حضور نابش .....

اینها قصه و افسانه نیست ، اینها داستان زندگی " اوشین " و " امیلی بلانش " نیست ، اینها حقیقت زندگی یک زن است ، یک زن که جلوی چشمانم ذره ذره ،  با قد کشیدنم ،  خم تر شد ....

زنی که عاشق دونه دونه چروکهای صورتشم ، آنها را همچو شعری خوانا از حفظم .
و دستهایش .....
عاشق دستهایش هستم . صدایش برایم از هر صدایی آشناتر است ، مریم زمینی من .....

 به او روزی ثابت خواهم کرد که عشقش را با بند بند وجودم دریافتم پاهایش را دستان مهربانش را خواهم بوسید ، به او خواهم فهمانید که در دامانش پرورش یافتم . هنوز بوی عطر آشنایش را میشناسم . و روزی میرسد که خودم تمام زندگیم را یکجا به پاهایش میریزم تا نامردان روزگار که می خواهند حقش را پایمال کنند بفهمند که من قدر فرشته ای را که من را به همه جا رسانده میدانم ...

دوست دارم با او دوباره راه رفتن را از نو بیاموزم ، لقمه هایش را که در دهانم میگذارد خواهم خورد . دوباره بچه خواهم شد و به آغوشش پناه خواهم برد ، دوباره دندان در می آورم و زابرایش می کنم ، دوباره بی قراری میکنم و با شنیدن صدای آشنا و امنش ، سر بر شانه اش می گذارم و آرام میگیرم . دوباره آنقدر کوچک و سبک می شوم که او بتواند به آسانی بغلم کند .

تشنه ی آغوشش میشوم ، بیهوده بهانه میگیرم برای اینکه در آغوشم بکشد . در هر سنی که باشم ، در هر کجای دنیا و تحت هر عنوانی که قرار بگیرم . باز دلم میخواهد سرم را در دامنش بگذارم ، باز دلم می خواهد او موهایم را شانه بزند ، او موهایم را برایم ببافد . او غذا دهانم بگذارد و او برایم قصه بگوید تا خوابم ببرد .

نمی گذارم دلش را بشکنند . پشتش می ایستم . حالا او خم شده و من قدم دو تای او . او هنوز با عشق مرا نگاه می کند . هنوز با نگاهش مرا می پرستد و من با نگاهم به او می خواهم بفهمانم هر جا که باشم و هر زمان از عمرم به خاطرزیباترین عنصر زندگی که به من آموختی (عشق ) عشقی که به تو مدیونم ، پشتت می ایستم . حالا نوبت من است که دینم را ادا کنم نمی گذارم بیش از این خم شوی . نمی گذارم ....

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



یادمه اون موقع ها خیلی خوش باورتر از حالا بودم ، وقتی می گفتی میای اما نمی اومدی می گفتم حتما یه اتفاقی براش افتاده و به جای اینکه ازت عصبانی بشم دلم برات شور می افتاد ....

امروز تعجبم از یه چیزه ، با وجود اینکه اینهمه خیال برم داشته آدمای جنس تو رو خوب میشناسم ، هنوزم وقتی میگی قراره بیای چه زود حرفتو باور می کنم ،

خیال برم داشته که بزرگ شدم ولی من هنوز هم تو این وانفسای دروغ و نیرنگ چه خوشباورم !!!!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |