" من نمی دانم که چرا می گویند ،
اسب حیوان نجیبی است ،
و کبوتر زیباست ،
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست ،
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد ،
چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید....." سهراب سپهری
ابیات " سهراب " یعنی تداعی چهره ی "سیامک " برای من .....
این آدم از ابتدای خلقتش ، آدرس را اشتباه اومده بود . انگار اصلا به یک سیاره ی دیگه تعلق داشت . سیاره ای که هر چه بود ، مربوط به ما زمینی ها نبود ، مال انسانهای به واقع انسان بود . نه آنان که بر حسب عادت و تنها به دلیل فقدان واژه ای همسان با اسمشان در فرهنگ لغت ، انسان نامیده شده اند.
هر چه از مادیات و زشتی های دنیا بود ، دنیایی که من به دلیل تشابه فراوانش ( دوریان گری ) نامیدمش ، دور از وجود این آدم بود . ستم ها ، ظلم ها ، حق کشی و مظلوم کشی های این دنیا بیش از هر چیز خاطرش را می آزرد. روحش به وسعت تمام دریاها بود .
آخرشم نتونستم بفهمم کی بود و چطور شده بود که اصلا تو این دنیا اومده بود . با آدم بزرگا نمی جوشید ، نه آدم بزرگا و نه آدم گنده ها ....آخه چطور می شد ازش خرده گرفت ، آدما ، وقتی می تونن به معنای واقعی یک انسان باشند ، که کودک باقی بمونن ، از نظر اون فقط بچه ها ارزش وقت عزیز اونو داشتن ، چون بچه ها ساده و بی آلایشند.
تمام زندگیش خلاصه شده بود تو نقاشی کردن و خدمت کردن به همون دوستای صمیمیش ، بچه ها رو می گم .....
به اصطلاح امروزی ها و آدم بزرگا ،آدم رفیق بازی بود تو مهدکودک کار می کرد که بتونه تمام مدت وقتشو با دوستاش بگذرونه ، دوستایی که روحا همسن خودش بودن . همیشه تو مهدکودک سخاوتمندانه برای بچه ها رو در و دیوار مهد را نقاشی می کرد ، اما حتی یه نقاشی کوچکش رو هم از آدم بزرگا دریغ می کرد .
" سیامک " رو دوستش داشتم ، چون یه موجود زمینی نبود ، یه آدم بزرگ بدجنس نبود . تنها همسن و هم اندازه ی آدم بزرگا بود ، اما تک تک بچه ها زود می فهمیدن که اون از جنس آدم بزرگا نیست و زود باهاش دوست می شدن و بهش اعتماد می کردن .سریع اونو جزیی از خودشون می دونستن . زود می شد تشخیص داد که تنها به جرم ظاهرش که مث آدم بزرگاست ، نمیشه محکومش کرد .
یه عالمه قشنگی یادم داد، یه عالمه عشق یادم داد ، یه عالمه معنویات ، یه عالمه زیبایی و یه عالمه چیزایی که حتی یه دونشم تو دنیای مادی نمی تونی ببینی .
از هر چیز کوچک ، یه زیبایی بزرگ به تصویر می کشید. روحش بی انتها بود ، قلبش بی نهایت بود . بگی نگی این روزای اخیر یه جورایی دستگیرم شد که یقینا اون متعلق به سرزمین ما زمینی ها نبود . از سرزمین افسانه ها شاید بود .
مرد تقریبا قد بلندی که موهای مجعد داشت و چشمهای مهربانش با وجود غمی که همیشه در عمق آن پنهان بود ، به آدم می خندید ، همیشه سبیل داشت و همیشه اونو با یه پیرهن مردونه ی آبی کمرنگ که آستینهایش را کمی تا زده بود و یه شلوار مردانه ی سورمه ای به خاطر دارم . هیچوقت ، هیچ رنگ و مدل دیگه ای لباس نپوشید ، انگار این لباسها از ابتدا پوست تنش بود .
هر لحظه با لبخند قشنگش ناظر تک تک حرکات کودکانه ی من بود ، چنان ریز به ریز و مو به مو حرکاتم را زیر نظر داشت ، گویی در حال خواندن و حفظ کردن شعر مهمی بود ، انگار کارهای کودکانه ام ، درسی بود که باید می خواندشون و شاگرد ممتاز از آن بیرون می آمد.
هر چیز برایش معنای خاصی داشت ، اما نه معنای زمینی . وقتی خیلی کوچیک بودم ، یه بار که برف شدیدی باریدن گرفته بود ، من سرخوش از کودکیم روی برفها می دویدم و اون باز با دقت ناظر شادی کودکانه ی من بود . بعد به من گفت : " جای پاهات رو برفا ، جای پای یه دختر شاده " اون زمان حرفش را درک نکردم تا به امروز که می فهمم " جای پا " چطوری می تونه شاد باشه .
" سیامک " عاشق به دنیا آمد ، عاشق زیست و عاشق از دنیا رفت ، به انتخاب خودش تو این دنیا پا نذاشت ، اما به انتخاب خودش از بین ما برای همیشه رفت .
دنیا هیچگاه نخواهد توانست فقدان او را جبران کند.......