تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!


یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود ، یه گربه بود و یه طرقه و یه خروس خوشگل چاق و چله که ته جنگل تو یه کلبه چوبی سه تایی با هم زندگی می کردند .

گربه پالتو پوستی داشت ، طرقه هم تن خودش یه نیم تنه مخملی داشت ، ولی خروس تپلی بسکه پراش قشنگ بود و رنگ به رنگ بود حیفش می اومد چیزی روی اون تنش کنه .

دمش نیلی بود و شکمش سیاه و سرخ و نارنجی . اما پرای سینه و شونه و پشتش زرد بود و تو آفتاب که وا میستاد ، مثل طلا برق برق میزد ، و چون به طلا زرم میگن و زر و پرم هم قافیه ان ، گربه و طرقه اسم رفیق تپلی خودشونو برای قشنگی گذاشته بودن " خروس زری پیرهن پری "

یادش به خیر ......

کودکی چه زیباست . بچه که بودم تمام این نوار قصه رو از حفظ بودم بسکه گوش داده بودم . مامان برام خریده بودش . عاشقش بودم و هر روز گوشش میدادم . همون سال بابا برام یه جوجه محلی خرید ، با چه زحمتی بزرگش کردم ، عجب خروس خوشگل و رنگارنگی شد ، اسمشو گذاشتم " پیرهن پری "

کودکی چه عالم زیبا و بی دردیه ، یا درد نیست ، یا ما نمی بینیمش .

اون موقع ها یه ضبط صوت دستی کوچک داشتم . بابا مهدی که می خواست بخوابه ، می خزیدم تو بغلش و کلی خودمو لوس می کردم . خواب بعد از ظهر بابا مهدیم سنگین نبود اما من حوصلم سر میرفت اگه می خوابید . میشستم با ضبط صوتم خروس زری گوش میدادم یا کنار مامان متی میشستم و با تکه پارچه هایی که از خیاطیش اضافه می اومد برای عروسکام لباس می دوختم تا بابا مهدیم بیدار شه .

امروز بعد از مدتها ، این نوار قصه رو دوباره رو یه وبسایت پیدا کردم و بدون تامل دانلودش کردم و باز بچه شدم و گوشش دادم . انگار پرتاپ شدم به زمانی که ۵ - ۴ سالم بود و دامن چین دارم رو که مامان اجازه نمیداد بپوشم اما خونه ی مامان متی می پوشیدم چون اونجا همه کار می تونستم بکنم را پوشیدم و آقا خرگوشمو گرفتم تو بغلم ، منتظر ساعت ۱۲ که بابا مهدی برای ناهار بیاد خونه ، با ضبط کوچکم که داره خروس زری رو پخش می کنه و صدای منظم چرخ خیاطی مامان متی که داره یه پیرهن صورتی پرنسسی که آرزوشو دارم برام میدوزه .

چشمهامو رو هم گذاشتم و برای مدتها تو بچگیهام موندم . نزدیک اومدن بابا مهدی پشت پنجره ی آشپزخونه که رو به حیاط بود چمباتمه زدم ، به در حیاط چشم دوختم ، کلید تو قفل چرخید و بابا مهدیم اومد ، بدو بدو رفتم به استقبالش ، پله ها رو دو تا یکی رفتم پایین با دیدن من تمام صورتش می خندید . پریدم تو بغلش . یه عالمه بوسم کرد و قربون صدقه ام رفت . " قربون قد و شکلت برم !!! " تکیه کلام بابا مهدیم بود . بهش گفتم که براش نوشابه قایم کردم تو یخچال مثل همیشه .....

مامان متی غذا رو کشیده ، من سیر شدم ، داره باهام کلنجار می ره که بخورم ، ماشین بابا .... ماشین مامان ،

دیگه جا ندارم .....

ماشین بابا مهدی ......

تو رو در وایسی می مونم ، نمی خوام ماشین بابا مهدی بیرون گاراژ بمونه و دزد ببردش ، اونم می خورم .

از اون به بعد من دور میز می دوم و مامان متی بشقاب به دست سعی داره ماشینهای کل فامیلو در گاراژ جا بده ....

گذشت و گذشت مدرسه رو که شدم ، اولین بار که خوندن یاد گرفتم ، قصه های کتاب فارسی رو برای بابا مهدیم می خوندم که بعد از ظهر بخوابه ، " حسنک کجایی " ، " تصمیم کبری " ، " دهقان فداکار " ...

بابا مهدی که نماز می خوند ، می رفتم رو کولش سوار می شدم ، اما دلم برای مامان متی می سوخت ، آخه گناه داشت ، برای همین حوصلم سر می رفت وقتایی که مامان متی نماز می خوند ، یه کاغذ می داد دستم که تکه تکه کنم و بچینم رو زمین تا نمازش تموم شه .

یه عالمه کتابهای علمی بهم میداد بخونم و بهم می گفت خلاصه اش رو براش بنویسم . مامان متی یه مامان متی نمونه و موندگاره ......

بزرگتر که شدم بابا مهدی حافظ رو داد دستم ، من شعراشو می خوندم و اون تصحیحم می کرد ....

تا اینکه این آخریها عاشق شدم و هر تفالی که می زدم به منظوری بود و از بابا مهدی می خواستم برام تفسیرش کنه . همیشه هم خوب می اومد ، فقط نمی دونم چرا نشد که بشه . یا شاید هم شد و خودم نفهمیدم دنیا دست کیه . اما آخرشم بابا مهدی نفهمید علت این همه تفال من کیه و چیه ......

دلم تنگه ، برای اون محل ، برای بابا مهدی ، برای دستای مامان متی ، برای خروس زری پیرهن پری ....

کاش میشد دوباره کودک شد ....

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



این یکی خیلی شاخصه ، با اون تاپ صورتی خوشگلش و دندونای شیریه دوست داشتنیش که هر بار میخنده ، آدم دلش ضعف میره ، بدو بدو اومده سمت من ، انگار می خواد یه چیز مهم بگه ، یه چیزی که برای اون خیلی اهمیت داره ، رو زانوهام خم میشم ، بهش سلام میکنم ، انگاری صد ساله منو میشناسه یه دفعه خیلی غیر منتظره میاد جلو دستشو دور گردنم حلقه میکنه و ازم میخواد بغلش کنم .

بغلش کردم ، فکرش هنوز مشغول یه مساله ی مهمه جوری که هنوز نمی خواد بهم یگه اسمش چیه به جاش با دستش بهم اشاره می کنه به سمت مامانش و با حالت معترضی بهم میگه : " نمیذاره بشینم رو چرخ خریدش !!!! "

سعی میکنم با حداقل منطق آدم بزرگی و از دریچه ی چشم یه کودک دو سال و نیمه بهش بگم چرا نباید رو چرخ خرید بشینه ، قانع نمیشه و دوباره حرفشو تکرار میکنه ، اینبار کمی بچه تر میشم انقدر که به سن خودش برسم . بعد بهم یه پیرهن نشون میده و با حالتی که هیچ بحثی درش نیست میگه : " من عاشق اینم چون جیب داره !!!!! "

بالاخره مامانش راضی میشه پیرهنو براش بگیره ، از مامانش میپرسم که میتونه آبنبات چوبی بخوره یا نه و بعد بهش یه آبنبات چوبی زرد میدم ، با ذوق بی نظیری یه دفعه ریسه میره از خنده و آبنبات و میگیره کنار پیرهن نوش و یهو در میاد که : " نگاه کن چه رنگش به پیرهنم میاد !!!!! "

نمی تونم اینبار و در شادی بی پایانش سهیم نشم ، شروع میکنم عین خودش باهاش غش غش خندیدن !!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |