تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!


بانو !!!!

در سرزمینی که به جای سکه برای خرید نان ، سکه برای خرید پول خون تو ضرب می کنند ، چیزهایی دیدم که تمام شب را به جای اینکه سر بر بالین بگذارم ، به حال زن بودنمان گریستم .....

در این سرزمین تک تک مردمش به نوع خودشان عابد و زاهدند و کنار دستیشان به حدی گناهکار است که حکم قصاصش در دم صادر است ، تک تک مردان پیغمبرند و برای دیگران حکم صادر میکنند و تک تک زنان عصمت مریم را دارند ....

بانو !!! نمیدانی چه دلتنگ شدم ، نمیدانی چه بیکس شدم . تمام مدت را به حال بی کسی ات گریستم ....

بانو دلم میخواست ، در کنارت بودم و با تو در غم و دردت می سوختم . کاش بودم تا دردت را با بند بند وجودم لمس میکردم .

بانو دلم به حال قلب پاکت می سوزد ، دلم برای روح لطیفت ریش ریش می شود . کاش زجرهایت را به دوش میکشیدم . کاش نیمی از سهم ظلمی که بر تو روا میشد را من به دوش میکشیدم . هر چند همجنسانمان همه از یک نوعند ، همه به اندازه ی خود سهمشان را از این دنیای ظلمانی می گیرند ....

بانو حرفهای ناگفته ات را بگو که من بزنم . مهر سکوتت را به من بفروش تا بشکانمش .....

اشکهایم امانم نداد بهت بگم چقدر بداقبالیم که زن به دنیا آمدیم ، ما دختران لیلی ، ما که از روز ازل عاشقیم ، ما که ذوق عشق را بروز نداده با مهر سکوتش به گور می بریم .....

ما نوادگان حوا که به خاطر یک میوه ی درخت گناه ، تا نسلمان باقیست باید جور فرزندان آدم را بکشیم ، فرزندانی که با تمامی تلاش ما برای آدم کردنشان و با وجود اهدای بهشت به ما همان بهشت نسیه که گم شده است ، هرگز " آدم " نمی شوند ....

بانو با من از دردهایت بگو ، از دردهایی که هیچکس نفهمید ، از دستهایی که بر صورتت گذاشتی تا زیباییت را زیر ضربات مشت و لگد گم نکنی .

بانو ای دختر لیلی فریادت را میشنوم با تو فریاد میزنم . با تو یکرنگ و همصدا می شوم . با تو میگویم که دو صدا بهتر از یک صدا به گوش میرسد ...

بهشتتان پیشکش خودتان ای فرزندان آدم ، عطایش را به لقایش بخشیدیم . ما را به حال خودمان بگذارید !!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



خیلی جالبه به هر کدومشون که خیره میشی یه چیز تازه دستگیرت میشه .

یکیشون شکمش از فرط بی خیالی باد آورده . چشماش خون گرفتست از فرط طمع ، دلم نمی خواد برم ازش غذا بگیرم ، با اینگه غذاهاشو دوست دارم هر بار تا نزدیکش که می رم پاهام سست میشن و منو به طرف دیگه ای میکشن . انگار نه انگار دور و برش چی میگذره . برای هر بشقاب غذایی که بهت میده می خواد با حرص و طمع تا جایی که میتونه ازت پول بگیره . از اون آدماییه که انگار اصلا تو صورت مشتریاشم نگاه نمیکنه ، فقط پولشو میگیره و غذاشو میده . حتی زحمت یه لبخند زندنم به خودش نمیده . اینجور آدما رو خوب میشناسمشون . چند سال اخیر تو کشورم به وفور یافت میشن . هیچ کدومشون به خاطر خدا کاری رو نمیکنن . فقط یه قدم جلوی پاشونو میبینن . همین !!!!! اگر نقاش بودم مشکی مشکی می کشیدمشون و بعد ثروتشونو روشون بالا میاوردم و می گفتم همش مال خودتون !!! همشو بخشیدم به خودتون ما رو به خیر و شما رو به سلامت !!!! حیوانهای ناطق !!!!!

اونایی که بیشتر به پول احتیاج دارن ، آبی ترن ، انگار زلال تر شدن . اکثرشون یا دانشجو هستن یا اونایی که از صبح تا شب جون میکنن دنبال یه لقمه نون ....

اما خیلی راحتم می بخشنش با زیباترین لبخند دنیا و به اندازه ی یه دنیا شرمندت می کنن . یکیشون همین دخترک قهوه چیه ....

همیشه بیخودی به آدم می خنده و آدمو وادار میکنه که بره ازش قهوه بخره . وقتی بهش میگم حالم خوب نیست و سرم درد میکنه ، بعد از اینکه فنجان قهوه رو بهم میده میگه : " به حساب من !!!! برات دعا کردم که حالت بهتر شه !!!! "

یه دفعه اشک و لبخند با هم میاد سراغم . چرا آدمها انقدر با هم تفاوت دارن !!!!! این یکی رو آبی آبی میکشم تنها به خاطر لبخندهای زیبا و دوست داشتنی اش و به خاطر قلب زلالش .....

این باعث شد بیشتر تو صورت آدما و رفتاراشون ریز بشم . بیشتر سر و کارم با بچه هاست . که همه از یه نوعن !!!! آبی آبی آبی تر !!!! اونورشون پیداست .....

کاش بچه می ماندیم بی نقاب و آبی نزدیک و همنفس با خدا مگه نه ؟!!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |