حالا هی بشین واسه من حرفای دیگرانو تکرار کن . هی بشین کلیشه سر هم کن . بابا جان من چند بار بهت بگم که بهت تفهیم شه ؟ اون سهراب بیچاره زمانی که گفت آسمان مال من است مال این بود که اینجور فقر مثل طاعون به جون مردمش نیافتاده بود . حالا دیگه آسمون آبی هم داشتنش پولی شده .
آسمون اینجا بگی نگی آبی هست . اما نه همیشه . من این آبی رو دوست ندارم . اون آبی کنار دریای خزر رو بیشتر می پسندم . امروز یه جاده ی دیگه رو امتحان کردم ، باز شیشه ها رو کشیدم پایین ، و کولر ماشینم زدم که هوای گرم و شرجی بیرون با هوای درون ماشین با هم یکی بشه و بیشتر به این خاطر که چون دلم می خواست هر کار دلم می خواد بکنم . دستم رو هم از پنجره آوردم بیرون دونه های ریز بارونو گرفتم . یادمه وقتی بچه بودم مامان متی هیچ وقت اجازه نمیداد دستمو از شیشه بیرون بیارم . دستمو گرفتم رو به آسمون و قطره ها رو دونه به دونه گرفتم . این جاده رو تا حالا نرفته بودم . تا تهشو رفتم . صاف صاف بود . بدون بن بست ، بدون اینکه دو شاخه بشه . کلی داشتم خوشحال می شدم این جاده به خدا میرسه یا نه ؟ نمیدونم !!!! که باز دیدم داره دو شاخه میشه . مجبور شدم تمام راهی که رفته بودم رو برگردم سر خونه ی اولم . باز راهو اشتباه اومدم .....
باید فردا شب باز یه جاده ی دیگه رو امتحان کنم . جاده ای که میره به خدا نزدیکتر میشه . کارش دارم . میخوام برم تا ته جاده ، همونجا ماشینو پارک کنم و باهاش درد و دل کنم . خیلی وقته باهاش حرف نزدم . باید صدامو بشنوه ، اون باید بدونه چرا .....

اصلا مگه زوره ؟ دلم نمیخواد زورکی لبخند بزنم . دلم می خواد نقابمو تو خونه جاش بذارم و با اون چیزایی که تو ذهنم با کفش پاشنه دار از جنس همون کفشایی که خودم هر روز می پوشم پیاده روی می کنه ، برم تو خیابون ....
همون چیزهایی که گاهی انقدر ذهنمو مشغول می کنه که یهو به خودم میام و میبینم رسیدم آخر خط و باید از ماشین پیاده شم ....
مگه زوره دلم نمی خواد برم به آدمایی که نمی شناسمشون سلام کنم و ازشون بخوام که کمکشون کنم . اصلا مگه زوره نمی خوام پشت سرشون راه برم و ریخت و پاشهاشونو جمع کنم و حرص بخورم و باز مثل کودنا بهشون لبخند بزنم اما تو دلم نگران ثبت نام باشم که هنوز تمامش نکردم . نگران اون انگشتر کذایی که مثل خوره افتاده به جونم و حتی با اینکه قایمش کردم اما باز هم سوهان روحم شده و همش می خوام یه جوری از سرم بازش کنم ....
یه عالمه مهره تو زندگیمه که باید درست حرکتشون بدم وگرنه درجا ماتم . همون درست گفتن زندگی بازی شطرنجه . هر صبح به فکر مهره ها بلند میشم . مهمترینشون ، وای خدای من مهمترینشونو چی کار کنم ؟ مهره ی اصلی ام . مهره ای که حقیقتا دوسش دارم و نگرانشم . از فکر این مهره بیرون نیامده فکر مهره ی دوم می زنه به سرم . این یکی مثل بچه ام میمونه . کودک نداشتمه .....
خدایا وای خدایا چقدر کار عقب افتاده دارم . چقدر باید بدوم تا به خانه ی اصلی برسم ....
دلم میخواد شیشه ها رو باز کنم و دستمو از شیشه بیارم بیرون و تا ته جاده بدون هدف رانندگی کنم . دلم میخواد جاده همینطور صاف باشه و ندونم آخرش به کجا میرسه .....
اگر دلم نخواد غذا رو با قاشق و چنگال بخورم ، اگر دلم نخواد آروم بخندم و بخوام غش غش بلند بلند بخندم ، اگه دلم بخواد یه دفعه ناغافلی تمام آنچه تو دلمه را فقط فریاد بزنم ، اگه دلم نخواد اشکهایم را نگه دارم و بخوام هر وقت دلم خواست زار زار گریه کنم ، اگه دلم خواست تو روز برفی با دمپایی تو برفا راه برم و تو چله ی تابستون با چکمه های زمستونی ، اگه دلم بخواد وقتی که بارون میاد برم بدون چتر زیر بارون بایستم تا خوب خیس شم ،الکی بزنم زیر آواز و برقصم ، و کلا اگه دلم بخواد یهو عاشق بشم به نظرتون چی میشه ؟ مردم میگن دیوونست ؟ کم داره ؟ اصلا اگه دلم بخواد یه روز فقط یه روز برای خود خودم زندگی کنم ، ۶ دستم لباس عوض کنم . اصلا اگه بخوام نقاب باید و نبایدهایم رو پشت سرم جا بذارم باز میگن کم داره ؟ خب اگه بگن چی میشه ؟
آقا ؟ اگه من لباسای ارزون بپوشم شما به من نگاه نمی کنین ؟ خب بسکه می شینید به جای اینکه فلسفه بجوید ، آهنگهای مزخرف رپ رو گوش میدید . بلند شدید اومدین اینجا که چی ؟ بعد هم بر میدارید با تیتر درشت به زبان انگلیسی می نویسید که از هر چی کتابه بیزارید .....
خب نتیجه اش میشه همین که بر میگردی میگی فقط از بوتیک خرید میکنی . آخه این هم شد حرف الاغ ؟ اگه بابام اینجا بود ، کلی باهاش دست به یکی میکردم و به ریشت می خندیدیم . حالا که چی ؟ دیدی ایراد از ما تهرانیها نیست ؟ هر کی لباساش ارزونتر باشه و در آمدش کمتر از ماهی ۱۰ میلیون تومان باشه از قماش شما نیست ؟ شما که خوب آب پاکی رو ریختین رو دست من ، شما رو چه به کمک کردن به فقیر بیچاره ها ؟ این وظیفه ی دولته نه شما . به شما چه مربوط ؟ به شما چه اگه نیم ساعتی اونورتر از شما مردمی هستند تو شهر خودتون که طعم گوشتو یادشون نمیمونه . شما که دارید . وضعتونم خدا رو شکر خوبه چرا نگران بقیه باشید ؟
وای خدایا ، چقدر کار نیمه تمام داریم .....
یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهاییست .....سهراب سپهری

هی هیچی بهش نمیگم اما یه ریز مثل موتور کولری که تا مادامی که روشنه آدم متوجه نمی شه صداش چقدر آزار دهندست و به محض خاموش شدنش تازه متوجه آلودگی صوتیش میشود بدون وقفه زیر گوشم با اون صدای ریزش داره تکرار میکنه " پول مهمترین عامل تو زندگی ، اصلی ترینشه "
یواش یواش دلم آشوب میشه ، دارم بالا میارم . چهره ی بابا مثل یک فرشته ی پاک و معصوم و نورانی در ذهنم تجسم میشه که فریادش ضعیفتره و از قعر چاه میاد : " عشقت !!!! "
و بعد چهره ی واضح زنی که روبه رویم ایستاده حالا اونو با دو شاخ بزرگ می بینم و یه قیافه ی خوفناک صداش واضح تر و بلندتر از باباست : " پول !!!!! "
در ضمیر من جنگ بزرگی در میگیرد سر سوال همیشگی : علم بهتر است یا ثروت ؟
انگار جمع کثیری مشتهایشان را گره کرده اند پروانه جلویشان ایستاده و رهبریشان میکند و فریاد زنان می گویند : " ثروت ، ثروت ، ثروت "
و بعد ناله های ضعیف بابا که از اون دور داره میگه : " اول عشقت !!!!! "
جدال بر سر دل و مغز زیاد به درازا نمی کشد . چون زمام یه طرف به دست " پدر " است ....
او بهتر از همه میداند ......
سرم را بالا میگیرم ، برای اینکه بتونم بابا رو بهتر ببینم باید از پله هایی که از جنس این آدمهای مادی ساخته شده بالا برم . آخه بابا اون دورها ایستاده . از همشون بالا میرم . رو همشون ثروت تلمبار شده شان را بالا میارم . چون می خوام صورت بابا رو واضح ببینم .
می خواهم مثل بابا باشم . اون برای من نمونه ی یک انسان کامل است . پشت به همه ی آنها می کنم و راه بابا را که چندین سال در مکتبش آموخته ام ، مو به مو ، جز به جز پیش می گیرم . برای آبی شدن ، دنبال دلم می روم .....