تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!


امروز زیباترین حس دنیا را داشتم . امروز بهم ثابت شد که بچه ها بامعرفت ترین ، مهربانترین ، پاکترین و صادقترین دوستان دنیا هستند .

روز پرکار و کسل کننده ای بود ، تمام مدت پشت سر مشتریها می رفتم تو اتاق پرو و ریخت و پاش هایشان را جمع می کردم . پشت صندوق ایستاده بودم و لباسهایی که پس آورده بودند را سر چوب می زدم و مرتب می کردم و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم . خسته و کسل بودم و فکرم مشغول بود . خوشحال بودم که به جاش " امی " پیشمه و میتونیم با هم کلی حرف بزنیم و بخندیم . در حال و هوای خودم بودم که صدای پا اومد . با خودم گفتم : " وایییییی نه باز هم مشتری!!!!! " هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای کودکی آشنا مرا به خود آورد که با زبان بچه گانه و دوست داشتنی اش ، مادرش را صدا می زد و می گفت منو میشناسه و بعد اومد سمت من و به من گفت : " سلام ناییریکا !!!!!  "

البته اسممو کمی اشتباه تلفظ کرد اما همون طور خشکم زده بود ، یادمه مادرش بهم گفته بود که دو سال و خورده ای بیشتر سن نداره ....

 داستان از این قرار بود که تقریبا یک ماه پیش این پسرک کوچولوی دوست داشتنی ، با مامان و خواهر کوچولوش اومده بودند از ما خرید کنند . من رفتم که از مادر بپرسم احتیاج به کمک داره یا نه . دنبال چیز خاصی نبود تنها می خواست بگرده تا وسایل مناسب با قیمتهای خوب گیر بیاره ، بچه ها بی تابی می کردند و خسته شده بودند . یه قوطی پلاستیکی حاوی کف صابون با حلقه ی مخصوصش را تو کشوی صندوق داشتیم که برای سرگرم کردن بچه ها بود اما من و " امی " همیشه بعد از بسته شدن فروشگاه و رفتن مشتریها باهاش بازی می کردیم و توی حلقه هاش فوت می کردیم تا از توش حباب بیاد بیرون .

ناگهان جرقه ای به ذهنم زد و قوطی مزبور را آوردم و با بچه ها شروع کردیم بازی کردن . همون وسط فروشگاه نشسته بودم رو زمین که هم قدشون بشم و یکی یکی توی حلقه نوبتی فوت می کردیم و اونا غش می کردن از خنده . مادرشون با خیال راحت خریدش را کرد و کلی خوشحال شد از اینکه بچه هاش سرگرم شدن و حالا بعد از یک ماه و اندی که برگشته بودند من باورم نمیشد که پسرک کوچولو اسم مرا به خاطر سپرده باشد .

تمام مدت زل زده بود به من و ازم چشم بر نداشت و هنگام رفتنش باز دستان کوچکش را تکان داد و گفت : " بای ناییریکا !!!!! "

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



با تمام شتابی که برای جلو زدن از باقی ماشینها می کنم ، با وجود اینکه از لابه لای همشون لایی میکشم و انگار می خوام با سرعت هر چه تمام تر خودمو به ته خط برسونم ، با لاخره موفق میشم یه لحظه ی کوتاه بیافتم جلوی همه ی آنها ، تو آینه ی ماشین پشت سرم را نگاه می کنم ، به همه ی آنها که پشت سرم گذاشتم و لبخند رضایت بخشی می زنم ، و با خود زمزمه می کنم : آفرین تو یه دختر شهری حقیقی هستی !!!!!!

خوشحالی ام چند لحظه بیشتر دوام نمی آورد چون به چراغ قرمز می رسم و همه ی آنها که با این همه زحمت پشت سر گذاشته بودم دوباره دونه دونه بهم می رسند . آخرین سوالی که در اینجور مواقع از خودم می پرسم همیشه یکی است : " این همه شتاب برای چه بود ؟ سریعتر رسیدن به چراغ قرمز ؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



وقتی از دم مغازه ی موبایل فروشی " cingular " رد میشم رومو بر میگردونم که نبیندم . سریع می رم تو قسمتی که تو مرکز خرید همه ی رستورانها هستند و میز و صندلی ها قرار دارند تا غذا بخورم . در حال راه رفتن شماره ی خونه را هم می گیرم . نمی دونم عجله ام برای چیه من که یک ساعت وقت دارم ....

ناخود آگاه و به طور غیر ارادی می رم به سمت بوفه ی همیشگی و غذای همیشگی را سفارش میدم " سالاد مرغ با نوشابه ی متوسط !!!! "

حالا دارم با بابا هم تلفنی حرف می زنم . از پریروز که فهمیدم چون دو سه روزی بود بهش زنگ نزده بودم نگرانم شده بود ، حالا هر روز بهش زنگ می زنم .

بعد از اتمام غذا مثل همیشه می رم و یک لیوان آب جوش می گیرم تا " تی بگم " را بندازم توش و چای بخورم و با دقت یکی از شیرینی های خوش آب و رنگ پشت ویترین را هم انتخاب می کنم .

صحبت با بابا ادامه دار میشه اما به اندازه ی مامان به درازا نمی کشه .....

بعد از بابا دارم با خیال راحت چای داغم را می خورم و افکارم را به همه جا پرواز میدهم از جمله به همکار تازه که هیچکی دوست نداره باهاش کار کنه و همه می گن هیچکی غیر از من تحملش نمی تونه بکنه که باز صدای زنگ تلفن رشته ی افکارم را پاره می کنه ....

فکرشم نمی کردم ....همون پسره ی کذایی که بهم گفته بود " بانمک !!!!! "

از هر دری حرف زد و باز با پرویی تموم بحثو کشوند به اونجا که ما تهرونی ها آدمهای بسیار پر مدعایی هستیم و .....

که سعی کردم بحثو کوتاه کنم . راه افتادم سمت فروشگاه . زودتر رفتم که سر فرصت تو قسمت کفشها نگاه کنم ببینم می تونم برای مهتاب کفشی رو که خواسته بود رو پیدا کنم یا نه که تو راه باز از دم مغازه ی " cingular " رد شدم ، پسره چشمش خورد به من ....

نشد بهش سلام نکنم . اومد جلو و بهم گفت کی کارت تموم میشه امشب ؟

- : ساعت ۸ ، شما کارتون کی تموم میشه ؟

- : ۹

و بعد با اشتیاق و شوق فراوانی که نمیشد بهش " نه " گفت بهم پیشنهاد داد بعد از کار با هم بریم بیرون . پیشنهاد اولش " dancing " بود . بهش گفتم : من اهلش نیستم !!!!!

- : سینما چطور ؟ با هم بریم فیلم ببینیم ؟

یکم قیافمو کج و کوله کردم و گفتم : من سینماهای اینجا رو دوست ندارم .....

- : اصلا هر جا تو بگی می ریم !!!!!

آخه من به کی بگم  با چه زبونی بگم من نمی خوام تو هیچ رابطه ی احساسی با شما پسرای احمق خودمو قاطی کنم ؟

نتونستم بهش نه بگم . اینجور به نظر میرسید که می خواد همه جوره با دلم راه بیاد و من حقیقتا داشت پیشاپیش عقم می گرفت از ایجاد هر رابطه ای .....

قرار شد کارم که تموم شد بهش زنگ بزنم . تو راه برگشت به کارم تموم راه حالم گرفته بود . دلم آشوب شده بود . نفهمیدم چطوری کفشها رو نگاه کردم و چند دست لباس برای خودم پرو کردم ....

رفتم سر کار به " مارینا " قضیه رو گفتم بهم گفت : " خیلی سادست ، سر درد بگیر  

تموم مدت ذهنم مشغول و درگیر بود ، چرا باید با کسی می رفتم بیرون که می دونستم حتی یک درصد هم در موردش هیچ فکری برای آینده ندارم ؟؟؟؟؟

کار که تموم شد ، گوشی ام را برداشتم که بهش زنگ بزنم ، تموم مدت صدای مامانم تو گوشم بود ، قدرت داشته باش به طرف مقابلت " نه " بگی .....

تو دلم همش دعا کردم بره رو پیغام گیر ، دو سه تا بوق آزاد و بعد رفت رو پیغام گیر ...

خیلی راحت پیغام گذاشتم : " سلام !! منم ناییریکا ... خواستم بگم من امشب خیلی خسته ام نمی تونم با شما بیام بیرون باشه برای بعد ، شبتون خوش ...."

همین !!! تا خود خونه به خاطر جشن گرفتن شب شنبه ام با خود خودم به تنهایی صدای موزیکم را تا انتها بلند کردم ، موزیک مورد علاقه ی خودم و باهاش خوندم با صدای بلند ، مدل شهر خودم رانندگی کردم و جایی که دوست داشتم رفتم و با خودم غذا خوردم و شب شنبه ام را با خودم گذراندم و بس ....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



گاهی باور بعضی چیزها خیلی سخته ، ربطی به این نداره که تو کودکیت بمونی یا بزرگ شی ، حتی اگر کودک هم بمونی باورش سخته ، تازه اگه کودک بمونی حتی سخت تر هم میشه ، مثل باور رفتن یه دوست ....

" جان " هم امروز رفت . از کارش استعفا داد و امروز آخرین روز کاریش بود . وقتی اومد بالا ، از صدای چرخ سنگینش که روی زمین می کشید و به بخش ما نزدیکتر میشد ، متوجه آمدنش شدم . آمد تا مثل همیشه چوب لباسی های اضافی را جمع کند . با نقاب لبخندگون یا همون " ناییریکا خوبه ی کودکیم " که همیشه سعی می کنم در محل کارم تحت هر شرایطی حفظش کنم ، بهش سلام کردم ، در حالیکه داشتم از پادرد حاصل از ایستادن و راه رفتن بی وقفه ی روی پاهایم ، آنهم با کفشهای پاشنه دار بی حال میشدم .

بهم گفت امروز آخرین روز کاریشه ، و یه دنیا دلم گرفت .....

تمام غم دنیا نشست رو دلم . " جان " یه دوست خوب بود . یکی از آدمهایی که تونسته بود تو این مدت بهم نزدیک شه . کلی با حرفاش احساس قشنگ بهم داده بود . مخصوصا بعد از اون مسافرت کذایی و بعد از اینکه اون پسره ی ....بهم گفته بود به نظر من تو زیادی لاغری و قیافتم فقط با نمکه !!!!!

و کلی منو با این حرفش جزونده بود . "بانمک " به نظرم هرگز واژه ی درستی نبوده و نیست مال زمانهایی است که روت نمیشه به کسی بگی بی ریختی ....

" جان " همیشه بود ، همیشه حاضر بود ، همیشه حضور داشت ....حتی اگر زبانش با من یکی نبود ....

حالا نرفته جای خالی اش کنج دلم محسوس شده بود ....

امشب اولین شبی بود که نمی خواستم تموم شه . ساعتها شمارش معکوس بودند ، یک ساعتی به اتمام ساعت کاری فروشگاه نمانده بود که آمد ، یه برگه برداشت ، شماره اش را نوشت و گرفت سمت من و گفت : " هر زمان دیگه که لازمم داشته باشی هستم ، یادت نره !!!!! "

یادم نرفت و هرگز نمی ره که " جان " (هست) یه دوست نمونه بوده و همیشه میمونه .... 
بی هیچ حرف دیگه ای رفت ، بغضم تو گلو ماندگار شد و من باز مغرور تر از این بودم که به کسی که دلتنگش میشوم ، این واقعیت را بگویم که چقدر دلتنگش میشوم .....

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



گاهی در بعضی از بازی ها برنده ای وجود ندارد ، بازی بی برنده یا بهتر بگم بی بازنده ....

از جمله های کلیشه ای خسته ام ، از چهارچوب تمام کلیشه ها ، از جمله هایی که پیاپی می گویند : " زندگی بازی شطرنجی است ، که در آن انسانها لحظه ای کیش و به آخر نرسیده ماتند " زندگی بازی نیست ، عشق هم بازی نیست ، حداقل بازی بی برنده بازی عشق و عشق ورزیست ....

از کلیشه ی عشق بستن به یک زمینی و تقدیم نوشته هایم بهش خسته شدم . زمینی مال زمین است و عشقش به مختصات مادیات تغییر میکند نه معنویات . کلیشه های زمینی ها در تصور عشق یکیست . همه با هم برابر . لا اقل جملگی آنها عشق را قرمز می بینند .

در یک چهارچوب ، یک قالب و از یک بعد .....

عشق رنگ خاصی نیست ، مختص شرایط و مکان خاصی نیست ، دلیل نمی خواد ،

عشق تنها عشق است .....

و سوال تنها یکی و بحث تنها سر یک چیز : " از کی تا به حال عشق به معامله ی پایاپای تبدیل شد ؟؟؟!!! "

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |