تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!


راستی راز خلقت بشر چیست ؟ تا به حال از خود پرسیده اید که هر یک از ما بر روی این کره ی خاکی چه ماموریت هایی برای به انجام رسانیدن داریم ؟ اصلا این فلسفه ی جبر روزگار چیست و چرا گریبانگیر عده ای میشود و عده ای دیگر را به حال خود رها میکند ؟

از نگاه عارفان و آسمانی ها که البته این دو دسته کاملا با هم تفاوت دارند سختی های روزگار اکثرا شامل بندگانی میشود که خداوند بیشتر  دوستشان دارد و میخواهد مورد آزمایش الهی قرارشان بدهد و دیگران را در غفلت خود رها کرده است .

البته ناگفته نماند خیلی از آسمانی ها نیمه ی راه کم می آورند و دنیا و فلسفه اش و راز آفرینش را می بوسند و برای همیشه کنار میگذارند و بار سفر می بندند همانند استاد جواهری عزیز که حقیقتا چون اسم فامیلشان جواهری ناب بودند .  

دسته ی دیگری از مخلوقات که آنها هم بشر نامیده میشوند اما من نام تمام انسانها را انسان نمی گذارم جز " آسمانی ها " ، این دسته با خود می اندیشند که بحث آزمایش الهی و غیره تنها حرفی برای دلخوشیست و بس .....

حال آنکه آسمانی ها در دل به این دسته تنها پوز خند تلخی می زنند ، هرگز حرفی برای گفتن با آنها ندارند و دسته ی دیگر به علت کثرت به آسمانی ها که در اقلیت قرار دارند به چشم " انسانهای " مجنون و گوشه گیر نگاه میکنند . تنها به این دلیل که آسمانیها از جنس ما نیستند ، اصلا حرفی ، نقطه ی مشترکی ، صحبتی ، با بندگان زمینی ندارند .

آسمانی ها با خود می اندیشند که زمینی ها اصلا در باغ نیستند !!!!! عشقشان ، دنیایشان و هر آنچه به آن دل بسته اند چه کوچک است .... همه به این دنیا و آدمها و تجملاتش خلاصه می شود . عشقهای آسمانی عشق بالاست ، عشق به خالق هستیست ، که فنا ناپذیر است و تا بینهایت ادامه دارد اصلا برای تعیین زمانش " تا " ندارد ....

و من امروز با وقایع و فجایعی که هر روز در جهان بشریت اتفاق می افتد از خود می پرسم : " آیا از ابتدای تولدم جهان به بیماری امروزش مبتلا بود و من به دلیل کودکیم حسش نمیکردم یا تازه بیمار شده ، شاید هم بیماریش مزمن شده و اوج گرفته است " اما هر چه هست بی شک از درک کودکان با دنیای بهشتیشان خارج است . و باز به این می اندیشم که : " به راستیکه انسان حیوانیست ناطق !!!!! "

کمی بیاندیشیم . بی شک راز خلقت و هدف آن خالق یکتا هر چه بوده ، این نبوده که امروزه تنها تفاوت ما با حیوان چهارپا ناطق بودنمان باشد چه بسا که بشر چیزی به اسم " حرص " در وجودش دارد که حیوان غیر ناطق از این خصلت بد هم بدور است . چنانچه شیر درنده اگر شکمش سیر باشد ، هیچ حیوانی را نمی درد ، اما بشر هرگز خودش و روزی اش را به خالقی که او را آفریده واگذار نمی کند . چیزی به عنوان " ایمان " در وجودش ندارد ، حتی اگر شکمش سیر هم باشد باز می خواهد برای فردا و فرداهای دگرش غذا ذخیره کند ، مبادا گرسنه بماند .

خالق یکتا زمانی که از روح مقدس و پاک خودش در ما دمید ، ما را به عنوان " اشرف مخلوقاتش " برگزید تنها به این دلیل که هر یک از ما نمایندگانی از جانب او بر روی این کره ی خاکی باشیم و نسبت به همنوعانمان ، به محیط اطرافمان احساس مسئولیت کنیم و به دیگران در هر نژاد و هر زبان عشق بورزیم . باشد که سرزمینی به رنگ آبی با فرزندانی آسمانی بنا کنیم . 

من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی همه برمی خیزند

                                       همه برمی خیزند

                                      همه برمی خیزند ..... 

ax-aadamaa.jpg

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



۱۵ ساله بودم که باهاش صمیمی شدم . شد بهترین دوستم . اصلا شد نیمی از وجودم ، انگار تکه ای از روحم شد . هر چند دعواهامون دوبرابر قبل شد اما ، از اون زمان به بعد روزی نیست که حرفی در زندگیم ازش پنهان بمونه . شده محرم اسرارم و مرهم زخمهایم ، غمخوارم ، یارم ، بهترین دوستم ، به قدری باهاش صمیمی ام که اگه یه روز صداشو نشنوم و باهاش حرف نزنم انگار یه چیزی گم کرده ام و تمام روز رو به دنبال گم شده ام می گردم ....

هر کودکی در ابتدای تولدش فرشته ای دارد که به امید و دلگرمی اون حاضر میشه پا تو این دنیای بزرگ و پر خطر و گرگ بذاره ، فرشته ی مهربون با دو بالش کودک کوچک رو پناه میده و زیر سایه ی بالهای مهربونش قایم میکنه ، و بالهاشو سپر بلاش میکنه ، حتی اگر بالهاش زخمی بشه ، فرشته ی مهربون همه جوره به کودک قول میده که ازش مراقبت کنه و نذاره یه ذره گرد ملال به دل کوچکش بشینه و تا زمانی که زنده است سر قولش می ایسته . فرشته ی مهربون با صبر بینهایتش لبخندزدن ، حرف زدن ، راه رفتن ، عشق ورزیدن و هزاران کار زیبای دیگر رو به کودک کوچک یاد میدهد .

فرشته ی مهربون سخاوتمندانه به کودک کوچک عشق می ورزد و لبخند میزند بدون هیچ قید و شرط عشق خالص و نابش را یکجا نثار کودک می کند .

خداوند زیباترین و مقدس ترین نام را برای فرشته ی مهربان برگزیده است : " مادر "  

و امروز آن فرشته ی مهربون که از بدو تولد با من بوده ، هنوز با من است و بهترین و برترین دوست من است . باهاش حرف میزنم . باهم می خندیم و با هم گریه می کنیم ، با هم غصه می خوریم و با هم شادی می کنیم ، با هم قهر می کنیم و دعوا می کنیم ......

به او بارها در دعوا گفته ام : " هرگز نمی خواهم مثل تو باشم و همانجا اینو خوب می دونستم که دارم بزرگترین دروغ عمرم را میگویم ، چون بزرگترین آرزویم مثل او بودن و مثل او شدن است "

وقتی خاله ی بزرگم می گه : " صدات مثل مامانت شده " یا آدمهای دیگر که میگویند : " بینهایت به مامانت شباهت داری " یا وقتی می گویند : " حالتها و رفتارهایت مثل مامانته ، خندیدنهات مثل مامانته " شوق عجیبی برم میدارد ، گویی او زیباترین زن دنیاست که من هم از همه بیشتر او را قبول دارم .

در نهایت یک چیزی را خوب میدانم ، میدانم که بدون او هیچ خواهم بود .....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |