تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!


گوش کنید .....

میشنوید صداش رو ، صداش بزنید ....

با تمام وجودتون صدایش بزنید ، با تک تک سلولهای بدنتون صداش بزنید ، از اعماق قلبتون نه تنها با زبانتون ....

آخه اون توقع کمی ازتون داره یه قلب شیشه ای و آسمونی . همین و بس . صداش کنید ،  

و گوش کنید ، گوش کنید ، جوابش رو می شنوید ، تنها کافیست مثل یک دوست نزدیکتون باهاش حرف بزنید نه همانند آدمهای غریبه که برای مهمونی رفتن به خونشون لباسهای رسمی و گرون می پوشید . با همون لباسها و سر و وضع ساده ، همونی که هستید ، صداش کنید ،

صداشو می شنوید که جوابتونو میده ....

بهتون نمیگه " بله " . بلکه همچون مادری مهربان در جوابتون میگه " جون دلم "

فقط صداش کنید با تمام وجودتون و باور داشته باشید که کنارتون نشسته و از هر چیزی که فکر میکنید بهتون نزدیکتره . در همین نزدیکیست !!!! باور کنید ، با اعماق قلبتون باور کنید و بعد صداش کنید بگید : " خدااااااااااااااااااااااااا "

می شنوید ؟!!!! میگه : " جون دلم !!!!! "

حالا میتونید بشینید و یه دل سیر باهاش درد دل کنید . مثل نزدیکترین دوستتون و باور کنید تمام حرفاتونو مو به مو ، ریز به ریز گوش میده ، پا به پای اشکاتون براتون دل میسوزونه و با خنده هاتون می خنده ، حتی میتونین از موفقیتهاتون از کسی که عاشقشید براش بگید . گوش میده . حرفاتون بین خودش و خودتون میمونه ، لازم نیست حتی بهش یادآور بشید که به کسی نگه . بعد از یه مدت حتی حس میکنید اشکاتونو پاک میکنه . موهاتونو نوازش میکنه و بیش از هر شخصی ، بهتر از هر دوستی بهتون آرامش میده . وجودش لبریز از عشق و امیده . هیچ نفرت و زشتی در وجودش نیست . هر چه هست عشق است و بس ....

میگه : " اگه من باعث بودن تو در این دنیا هستم ، پس به من اعتماد کن و بدون هرگز در نمیمونی . بدون هرگز بی پناه نخواهی ماند ، هرگز بی خانمان نخواهی شد ، به من ایمان داشته باش و بدون خودم روزیت را می رسانم "

دخترکی را میشناسم که تشنج هر از گاهی به سراغش می آید ، هر بار با ایمان به خداوندش ، با ایمان قوی اش پشت فرمون اتوموبیلش می نشیند و قبل از حرکت به خدا می گوید : " سلام خدا جونم ! می بینی که دارم میرم بیرون ! فکر میکنی برای چی با این جرات نشستم پشت فرمون ؟ به امید خودت . میدونم که تا تو باهامی محاله پشت فرمون تشنج بشم . محاله !!!!! پس بریم ببینم چی کار میکنی !!!! "

در تمام طول سفر رفت و بازگشتش خدا در صندلی کناریش نشسته و با دخترک مشغول صحبت است . دخترک یک ریز باهاش حرف می زند و حتی ذره ای حس نگرانی به دلش راه نمیدهد . چون بزرگترین حامی کنارش است که حتی اگر چنین چیزی برایش پیش بیاید ، نجاتش خواهد داد و مانع از وقوع فاجعه می شود . و دختر با تمام وجود ایمان دارد به حضور سبز دوست و حامیش .....

" راستی خدا را چه رنگی می بینی ؟ "

دخترک این سوال را از من کرد و من بدون تامل گفتم : " من خداوند را آبی میبینم ، چون عشق را آبی میبینم . باورم بر این است که روح خداوند آبی و پاک و زلال است ..... "

باور کنید در همین نزدیکیست . بوی عطرش را هم با ایمان میشه استشمام کرد . همیشه حاضره هر وقت لازمش داشته باشید . هیچوقت شکوه و شکایتی نداره از اینکه چرا چند روز ازش خبر نگرفتین . زود و سریع می بخشه و فراموش میکنه . و باز هر بار صداش کنید با مهربانی جواب میده : " جون دلم !!!! "

امروز و هر روز باور کنیم خداوند در همین نزدیکیست !!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



همین الان بهم خبر دادند پدر شوهر خاله ی بزرگم دیشب فوت شدند . مرد محترمی بود و من به شخصه دوستش داشتم و احترام خاصی براشون قایل بودم . قضیه این وسط یه چیزه !!!!!!

الان بحث زمانهاییه که به قول نور علیشاه آدما گاهی زمینی میشوند . این آقا سنشون البته بالا بود . فکر کنم چند سالی بود هشتاد را رد کرده بودند و اگر هم از سرطان از پا در نمی آمدند ، حتما کهولت سن در ۲ یا ۳ سال آینده گریبانگیرشون میشد . اما بحث الان جای دیگست .

یه نفر به من می گفت من خودمو با هیچکی مقایسه نمی کنم و من همون موقع چشمانم را به علامت ناباورانه چرخاندم که یعنی " خودتی !!!!! " همه ی ما خودمونو با یه نفر خواه نا خواه مقایسه می کنیم . حتی آسمانیها هم برای بیشتر آسمانی شدن کسی را به عنوان الگو انتخاب می کنند تا خودشونو به اون برسونن . حالا حکایت همین جریانه .

چهار سال پیش دقیقا کمتر از دو ماه مونده به اتفاق افتادن مهمترین جریان زندگی من ، بابا بزرگم که مهمترین شخصیت زندگی من بود ، در آستانه ی هفتاد سالگی فوت کرد .....

خیلی آسون و بیهوده ،الکی الکی ، راحت تر و سریعتر از اونی که بشه حتی هضمش کرد و من از اون زمان به بعد تا یه مدت طولانی یه چیزی افتاده بود به جونم که تمام مدت تا یک فرد مسن را میدیدم سریع می خواستم سنش را تخمین بزنم و اگر او هم مثل بابامهدی من در آستانه ی هفتاد سالگی بود پس نتیجه می گرفتم که وقتشه که بره ، زیادی زنده مونده ....

تمام مدت این فکر مثل خوره می افتاد به جونم و با حالتی معترض ازخدا می پرسیدم : " فقط یه بابامهدی من تو این دنیا زیادی بود ؟ اون که چیزیش نبود . راست راست داشت راه می رفت . " پس نتیجه گیریم تا مدتی بر این بود که هر کسی همسن و سال اونه هم حق زندگی و زنده بودن نداره ، این منصفانه نیست که اون نباشه و باقی آدمای همسن و سالش باشن .

و امروز یک آن تنها یک آن وقتی یاد سن و سال این آقا افتادم ، گفتم یعنی بابا مهدی من که تازه ۷۰ سالش هم هنوز نشده بود و سال ۸۲ فوت کرد می تونست راحت ۱۲ یا ۱۳ سال دیگه زنده بمونه و زندگی کنه و چه راحت مرد و یه دفعه یادم افتاد که باز دارم مثل اون زمان مدل عزرائیلی می اندیشم . این شد که یاد گفته ی نور علیشاه افتادم که می گفت : " دختر عزیزم کسانی که آسمانی هستند یا می کوشند که آسمانی باشند باید خیلی بیشتر بکوشند که نفرت وجودشان را برندارد ...... "

به یاد این حرف پدر سریع افکاری رو که دوباره بعد چهار سال گریبانگیرم شده بود از سرم بیرون کردم و با تمام وجودم برای آقای ....طلب مغفرت کردم . البته خداییش براش ناراحت شدم چون مرد نازنینی بود .

روحشان شاد باد ......

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



به یاد سهراب عزیزم او که سنبل من است در نوشتن ، در زندگی در عشق ، در به تصویر کشیدن خداوند ، و به یاد سهراب عزیزم او که هر لحظه همانند دوستی صمیمی و نزدیک با من است و شعرهایش با وجودم و با خونم عجین شده است ، به یاد سهراب عزیزم به مناسبت سالروز وفاتش :

سهراب عزیزم من زیباترین شعارهای زندگیم را از تو یاد گرفتم :

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ،

                       ای سبدهاتان پر خواب ، سیب آوردم ،

                       سیب سرخ خورشید ،

 خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد .........

و زیباترین حرفت که لحظه به لحظه با خودم تکرارش میکنم ، مبادا فراموشش کنم :

من نمی دانم که چرا می گویند ،

اسب حیوان نجیبی است و کبوتر زیباست ،

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست ؟

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد ؟

چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید ، چشمها را باید شست جور دیگر باید دید ، چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید

هزاران هزار حرف زیبا که نمیدانم کدام را برگزینم :

تا شقایق هست زندگی باید کرد

یا جای دیگر که می گویی و بدانیم که اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت

یا بزرگترین آرزویم  ، آسمانی شدن بشریت ، که تو هم از آن سخن می گویی ، همانجا که می گویی :

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود ......

سهراب جان کاش همه مثل تو می اندیشیدند ، درسته که در بین ما نیستی اما یاد و اندیشه ات تا دنیا دنیاست در بین ما خواهد ماند ......

دوستای گلم

این هم یک کلیپ بی نظیر است برای دوستداران سهراب سپهری ، مطمئنم از تماشایش لذت خواهید برد ....

http://www.iranclip.com/player/1170

 

TinyPic image

TinyPic image                                     

TinyPic image

TinyPic image            

                       TinyPic image

                                                                          TinyPic image        

به امید به آن روزی که همه ی ما دانه های دلمان همچون خودت پیدا شود ، و چشمهایمان را بشوییم همچون خودت و جور دیگر ببینیم و زیر باران برویم بدون چتر و عشق را دوست را زیر باران بجوییم همچون تو .......

و به امید روزی که این پیام تو بشود پیام همه ی بشریت و بشریت آن را زیر لب زمزمه وار تکرار کنند :

" آشتى خواهم داد آشنا خواهم كرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت "

روحت شاد و یادت جاودان باد .......

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |