تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!


جناب خدا میشه چراغا رو روشن کنین ؟؟؟ آخه دنیاتون خیلی تاریکه !!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونم چه مرگمه ؟ باز هم مثل آدمای بیکار نشستم و دارم غصه و افسوس گذشته رو میخورم . کارهایی که نکردم و کارهایی که اگه نمی کردم کلی از زندگیم جلو بودم ، آدمهای غلطی که گاه برای دوستی انتخاب کردم ، و آدمهایی که دست رد به سینه ی دوستیشون زدم و بیهوده از دستشون دادم ، سادگیهایی که کردم ، شادیهایی که نکردم ، و چیزهایی که نباید براش گول می خوردم و شاد میشدم ، اما شدم !!!! گذشت هایی که نکردم و از خود گذشتگیهای زیادی که گاهی کردم ، عشقهایی که رد کردم و عشقهای بیهوده و دروغینی که به جایشان پذیرفتم و عمرمو به پایشان هدر دادم . درسهایی که نخوندم ، درسهایی که زیادی خوندم . مشقهایی که ننوشتم و مشقهایی که زیادی نوشتم . فرصت های زیادی که از دست دادم ، دوستت دارم هایی که نگفتم و آنهایی که خیلی زود گفتم ، اعتمادهای بیجایی که کردم . تکرارهای عبثی که در بعضی کارها کردم ، پافشاری هایی که کردم و پافشاری هایی که باید میکردم و نکردم ، مادرم که کنارش بودم و نزدیکش اما اونقدر که باید یه دل سیر نگاهش نکردم ، پدرم که هر لحظه حضور داشت اما آنقدر که باید قدرش را ندانستم و حالا فرسنگها ازشون دورم .

و دلتنگم ......

دلتنگ اونهایی که قدرشونو ندونسته از دستشون دادم و برای عزایشان آنقدر که دلم خواست نگریستم و سیاه نپوشیدم و راحتتر از راحت بی توجه به آنکه بفهمم چه گوهری از دستم رفته از کنار فاجعه گذشتم ........

حالا می خوام یه دل سیر گریه کنم ، اما نمیتونم ، آدم زیاد دور و برمه هر موقع ممکنه بیان تو و اشکهامو ببینن و بد پیلگی کنن که چرا گریه می کنی ؟؟؟؟؟

نه حال و حوصله ی گیر دادن اونا رو دارم نه حوصله ی توضیح برای کسی ....... 

عجب زمونه ایه حتی نمیشه با خیال راحت یه دل سیر گریه کرد !!!!!!!!!!!!!! 

                                            TinyPic image

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی



میخوام این شعر مولانا رو تقدیم کنم به کسی که همه کسمه ، یه آسمونی تمام عیار و دوست داشتنیه ،بدون اینکه کسی لازم باشه حتما دوستش یا عزیزش باشه ، میخواد به همه مخلوقات خدا دلسوزانه کمک کنه ، از این به بعد اسمشو میگذارم " آسمونی من " و می خوام یه عالمه نوشته تقدیمش کنم به پاس زحمتهای بی کرانی که برایم کشیده و تنها به پاس وجود عزیز و نازنینش تو زندگیم .

به کسی که هر چی پاکی و خوبی تو دنیاست رو یکجا برگزیده و  تو وجود نابش جمع کرده و بی ریا و بی دریغ به دیگر بنده های خدا هدیه میکنه . یه عشق پاک و ناب و حقیقی ......

عجالتا این شعر مولانا تقدیم به او که بهترین دوست ، بهترین همصحبت ، بهترین استاد ، بهترین یار و یاور ، فامیل ، دوست ، آشنا ، پدر ، مادر و همه کسمه ، ازش سپاسگذارم به خاطر همه ی کارهای زیبایش و باز هم میخوام دعاش کنید .

من هم همیشه دنبال بهانه ام تا برایش بنویسم که کل این نوشتنها گویای یک نکتست . " آسمونی من ، به اندازه ی یه دنیا دوستت دارم . "

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضه امید تویی راه ده ای یار مرا

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

مولانا

TinyPic image

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |



یکی کودک بودن

در این روز دبستان بسته

و خش خش نخستین برف سنگین بار

بر آدمک سرد باغچه

در این روز بی امتیاز

تنها

مگر

یکی کودک بودن احمد شاملو

به راستیکه کودک بودن چه زیباست ، و چه بزرگ ، چه معصوم ، چه نورانی ، چه بخشنده و چه بی دغدغه .....

چه پاک است کودک بودن و در اوج کوچک بودن ، بزرگ بودن ، چه زیباست بخشش ساده ی کودکی ، گناهی بزرگ را به سادگی لبخندی دوباره بخشیدن تنها به دلیل قلبی دریایی داشتن ، از خود گذشتن و قلبی به بزرگی تمام دنیا داشتن ....

چه زیباست دنیای کودکی ، شادی اش چه زیاد است و غصه اش چه کم . شادی دوامش بیشتر و غصه تاریخ انقضایش زود سر میرسد ، غم کودکی غم از دست دادن یک عروسک است و شاد کردن یک کودک به سادگی هدیه ی یک لبخند است ، که در ازایش بدون غرور و بی غل و غش و تاملی به لبخندی مهمانت کند .

چه زیباست کودک بودن و بیش از هر زمان دیگر خدا را در کنار خود داشتن و بوییدن خدایی که در همین نزدیکیست . کودکان خدا را حس می کنند ، بوی خدا را ، نوازشهای دستانش را ، سایه ی مهربانش را ....

چه زیباست کودک بودن ، و چه آبی و چه آسمانی و چه بی نفرت و چه پر عشق ........

به راستیکه کودک بودن قلبی بس بزرگ می خواهد ، قلبی که جز در جثه ی کوچک یک کودک در سینه ی هیچ بنی بشری نخواهد تپید .....

چه زیباست کودک بودن و چه بی دغدغه ، چه ساده است و چه رویایی و به محض اینکه حاضر شدیم دنیایش را ببوسیم و دفترش را ببندیم و کناری بگذاریم ، دیگر هرگز نخواهیم توانست کودک ، کودک ، کودک شویم و سایه ی خدا چه سنگین می شود در زندگیمان . با اینکه در همان نزدیکیست اما دیگر حسش نمی کنیم ، صدایمان می زند ، می توانیم نشنویم و یا بشنویم و هرگز سر برنگردانیم . او می خواهد بگوید . تمام عشقها را در کتابها ننوشته اند ، در پی چه هستی ؟ من خود عشقم ، از هر عشقی حقیقی تر و نزدیکتر که در کنارت و همگامتم . به دفتر کودکیت رجوع کن تا مرا یادت بیاد ......

اما تا ابد دفترچه اش خاک خواهد خورد بی آنکه مرور شود ، تنها روزهای واپسین زندگی دیگر بار به فکر مرورش می افتیم .....

براستی که چه اندازه کودک بودن زیباست و به راستی که تا چه اندازه دلم برای کودک شدن و نوازشهای دستان مهربان خدا تنگ است.....

TinyPic image

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



عجب ، عجب دارد این دنیا و ساکنانش ......

یک مادر تنها به شادی کودکش دلخوش است ، کودکی که به هر سنی که برسد ، باز به چشم او کودک است . دنیای مادر در لبخند کودکش خلاصه می شود .

عجب دارد ، دنیای یک دختر کوچک تنها در داشتن عروسک نو خلاصه میشود . بدترین حادثه ی زندگی یک کودک ، نمره ی تجدیدی است .

عجب دارد که دنیای ماهی گوشتخوار آکواریم ، در خوردن و داشتن طعمه ی جدید خلاصه می شود .

عجب دارد که زنی که مدتهاست فلج و از کار افتاده است دنیایش تنها در تلویزیون کوچک اتاقش خلاصه شده است .

پدری که از تنها دخترش فرسنگها دور است ، دنیایش در روز شماری برای دیدن دوباره ی او خلاصه شده است .

دو عاشق دنیایشان در رسیدن به یکدیگر خلاصه شده است .

نویسنده ی تنها ، دنیایش در نوشتن و نوشتن .....

کسی که از داشتن فرزند محروم است تنها به داشتن یک فرزند قانع است ، مستاجر آرزوی داشتن یک خانه را دارد و پیاده آرزوی داشتن یک ماشین .....

وقتی به آرزویشان می رسند ، چیز دیگری را می خواهند و بعد از آن باز هم دیگر و دیگر ......

انسان راضی ناشدنیست .

این آرزوها هستند که به زندگی معنا و مفهوم می بخشند . انسان با آرزوهایش زنده است . به بعضی تحقق می بخشد و برخی را با خود به گور می برد .

عجب دارد این دنیا ، دنیایی که می گویند دو روز بیش نیست ، زندگی ای که سلیمان می گوید " پوچ است "، انسانها در همین مدت کوتاه نهایت سعیشان را در کلاه گذاشتن سر دیگری میکنند . در همین دو روزه زندگی کمتر کسی است که به جای اندوختن مال و ثروت به فکر آسمانی شدن باشد ، عجب دارد .  

دنیای غریبی است ........  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



چند وقت پیش یکی بهم گفت : " همه ی آدمای روی زمین یه قیمتی دارند . بعضی ها کمتر و بعضی ها بیشتر ، اما همشونو میشه خرید . "

اولش راستش یه جورایی بهم برخورد . می خواستم با حرص بهش بگم : " نه من خیلی ها رو میشناسم که هیچ قیمتی ندارند . "

اما حقیقتا این حرف مرا به فکر واداشت . یادمه یه بار دیگه هم پدر صمیمی ترین دوستم که هرگز حرف دهنشو نمی فهمید و انگار خیال هم نداشت که تا ابد بفهمه چی داره میگه ، یه چیزی مشابه این گفته بود . اما اون گفت : " تمام زنهای روی زمین خریدنی هستند ، بعضی گرونتر و بعضی ارزونتر . "  و یادمه ماها چقدر بهمون از این حرفش بر خورده بود . همه فکر کردیم این آدم آخر بی شعور و نفهمه .

چند وقت پیش جور دیگه به این موضوع فکر کردم ، کمی عمیق تر !!!!

آیا عشق را هم میشه خرید ؟ آیا دل خوش را هم میشه خرید ؟ اگر میشه ، به قول سهراب : " دل خوش سیری چند ؟؟؟!!!! " می شناسم  کسانی را که حاضرند همه ی داراییشان را بدهند بالای خرید دل خوش . چه کسی حاضره دل خوشش رو  و عشقش رو با بهای خیلی گزاف به اون دسته آدمها بفروشه ؟؟؟!!!!!!

آیا همه ی آدمها قیمت دارند ؟؟؟؟؟!!!!!! آیا همه چیز قیمت دارد ؟ آیا دل و عشق آدمها هم قیمت دارد ؟؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |