عاشقم اما نمیدونم دقیقا عشقم به چه کسی و چه چیزی بیش از باقی است . شاید پدرم ، شاید مادرم ، شاید مادربزرگم ، شاید ایرانم ، شاید هم .......
این نقطه چینها بی شک پر بوده اند ، وقتی پر بودند ، در صدر جدول قرار داشتند اما حالا که خالی شده اند ، نمیشه نوشت : ......و پدر ، مادر ، مادربزرگم ، ایرانم . نه مسلما به ....... بیش از همه نیست . یعنی نباید که باشه . مگه میشه آدم عاشق ...... باشه ؟ ...... تنها یک جای خالی است . نمیشه عاشقش بود تا زمانی که پر شود .
زمانی که عاشق باشی بدون اینکه دنبال معشوق بگردی ، ( اونهم یک معشوق زمینی و مجازی ) و تنها یک شخص را دستاویز برای حس قشنگ عاشقی قرار ندهی ، آنزمان زندگی زیباست ....
هر چیزی که زمینی شود ، زشت میشود و فانی ....مسلما عشق هم که بالاترین احساسهاست تا زمانی زیبا میماند که آسمانی بماند و تنها مختص یک شخص خاص نشود . یک آسمانی به من آموخت که میتوان عاشق همه کس و همه چیز بود . بدون اینکه واژه ی زیبای عشق به کلمه ی مجازی آلوده شود و من از او آموختم که میتوان عاشق همه بود . بدون اینکه حتی اندکی بیاندیشیم حس عشقمان به کدامیک بیشتر از بقیه است . وقتی میشه عاشق یک شخص بود بدون اینکه به ایرادها و ناهماهنگی هایش اندیشید ، چطور است که ما نمیتوانیم عاشق همه باشیم همانطور که هستند ، هرگز تلاشی برای تغییرشان نداشته باشیم و همانجور که هستند بپذیریمشان ؟؟؟!!!!
پس بیایید عاشق هم باشیم . همه عاشق همدیگر . عشق غیر مجازی یکی از مشخصه ی آسمانیهاست . چون آنها غیر عشق ورزیدن بی قید و شرط ، حس دیگری را نیاموخته اند .
پس بیایید قدمی به جلو برداریم و آسمانی باشیم .....
به راستیکه دیدگاه پسرها و دخترها از عشق چقدر متفاوته ........
از زمانی که کوچک بودم همبازیهام و هم صحبتهام بیشتر پسرها بودند تا دخترها اما هنوزم نتونستم بفهممشون و هنوزم خیلی کم میارم و هر بار بیشتر و بیشتر به این حرف مامان بزرگم میرسم که همیشه میگه : " اگه خدا مرد رو آفرید ، پس چرا زن رو آفرید ؟؟!!!! "
توجه داشته باشید که من آدم فمینیستی نیستم اما خیلی وقتا مغزم راجع به پسرها و کارهاشون قاطی میکنه که بارها به خودم نهیب میزنم : "ناییری من عمرا شوهر نمیکنم . بذار یه جنس مونث تو این جامعه تا آخر عمرش خوشبخت بمونه !!!!!! "
از درد و دلهای دوستم به این نتیجه رسیدم که هرگز دیگه دلم برای هیچ جنس مذکری نسوزه . باز رفتم سر خونه ی اول " ناییری اینا همشون سر و ته یه کرباسن !!!!! "
حالا جریان دوستمو بهتون میگم که باعث بی خوابی من شده . داستان از اینجا شروع شد که ماه آبان که من اومدم ایران ، یه مهمونی دعوت شدم ، تولد یکی از دوستام بود که اسمش علیرضاست . اول می خواستم هزار و یک بهانه بیارم و نرم اما نشد که نشد . انگار آش کشک خالم بود و باید می رفتم . منم از دوستم امیر که از بچگی با هم بزرگ شدیم و بهش اصطلاحا می گم" داداشی " خواهش کردم باهام بیاد . بعد هم زنگ زدم به همین دوستم " ن " و ازش خواستم اونم بیاد .
" ن " هم از من پرسید میتونه کسیو بیاره یا نه ؟ من از علیرضا پرسیدم و اون گفت میتونی . چون خیلی دلش میخواست من حتما باشم . من هیچوقت منتظر " ن " نمیشم چون حاضر شدنش یه عالمه طول میکشه و همه رو کلافه می کنه . به همین خاطر آدرسو بهش دادم و خودم و داداشی جلو جلو رفتیم . بعد از نیم ساعت ، چهل و پنج دقیقه " ن " با یه پسره اومد که میگفت همکارشه . پسر خوشتیپ و آرومی بود . خیلی آقا بود . بعد از گذشت دقایقی " ن " زیر گوشم گفت : " ناییری من این دوستمو آوردم که با تو آشناش کنم . پسر خیلی خوبیه . باهاش دوست شو . "
ولی من نمیدونم چرا با وجودیکه این آدم بینهایت خوشتیپ بود و خوش رفتار و چشم همه ی دخترهای جمعو گرفته بود به دلم ننشست و در ضمن من به احترام همون عشق ۶ ساله ، جفت پامو کرده بودم تو یه کفش که به هیچکس توجه نکنم و وفادار بمونم ( آخه نیست اون خیلی وفادار بود ؟؟!!!!!! )
خلاصه من همونجا در دم آقا خوشتیپه رو جواب کردم و تا آخر مجلس معذب شدم و چسبیدم به داداشی .
اون شب " ن " با من اومد خونمون ، وقتی اصرار شدیدشو مبنی بر اینکه با آقا خوشتیپه دوست شم و بی خیال عشق پوچ و به قول خودش " مسخره ی " ۶ سالم بشم دیدم یهو عصبی شدم و بهش گفتم : " اگه انقدر عالیه چرا خودت باهاش دوست نمیشی ؟؟؟ "
و اون همونجا فهمید باز هم زیاده روی کرده و ساکت شد .
اون داستان گذشت و من به قدری به آقا خوشتیپه و اسمش حساس شده بودم که حتی دیگه حاضر نبودم ببینمش . نمیدونم چرا اونو عامل این میدونستم که میخواد بیاد خودشو وسط من و عشق معروفم بچپونه و ازش لجم میگرفت . پس دیگه هرگز ندیدمش و دوستم هم دیگه هرگز صحبتی ازش نکرد .
تا اینکه من برگشتم اینجا و از آقا خوشتیپه چیزی برام نموند جز عکسای شب مهمونی که با ما انداخته بود که هر کدوم از دوستام میدیدنش می گفتن : " این کیه ؟ عجب جیگریه !!!! "
یه مدتی گذشت تا اینکه توی یاهو ۳۶۰ منو اد کرد . اولش باهاش یه دعوای حسابی کردم مثل عقده ای ها !!!!! فقط چون می خواستم بدونه از این خبرا نیست که حالا فکر کنه چون خوشتیپه هر کیو اراده کنه می تونه به دستش بیاره . که دیدم اتفاقا اون در نهایت با شخصیتی جوابمو داده بود و شرمندم کرده بود . بعد از اون یه اتفاق ساده جرقه ی اول دوستی و هم صحبتی ما دو تا شد .
یکی دیگه از دوستام با دوست پسرش دعواش شد و من طبق معمول همیشه که دلم میسوزه و حالم گرفته میشه حاضر شدم برای دوستم هر کاری بکنم که از ناراحتی در بیاد . اونم از من خواست تو یاهو ۳۶۰ یه کامنت توپ براش بذارم که پسره بیاد ببینه و حسابی حالش گرفته شه و من نمیدونم چرا من به این کار احمقانه تن دادم . آخه یکی نبود به من بگه به تو چه دختر ؟ تو سر پیازی یا ته پیاز که دخالت می کنی ؟؟!!! خلاصه کامنت گذاشتن از جانب من برای دوستم همانا و دو ساعت بعد یه چیزی حدود ۲۰ تا کامنت از دوست پسر دوستم گرفتن همان که یه عالمه حرفای ناجور بارم کرده بود . خلاصه خیلی ترسیده بودم . آقا خوشتیپه و تمام دوستای یاهو ۳۶۰ من هم بالطبع اون کامنتها رو دیده بودند و من تا هفته ها داشتم برای تک تکشون توضیح میدادم که داستان چی بوده . خلاصه از اونجا شد که من با آقا خوشتیپه حاضر شدم هم صحبت شم . خیلی پسر گل و بی نظیری بود و خداییش همیشه سنگ صبور بود و همیشه هم به آدم احساس خوبی میداد تا جاییکه من شروع کردم به خودم گفتم : " ناییری تو چقدر خری !!!!!! چرا اینو قبولش نکردی ؟؟!! " بعد از یه مدت ، تقریبا ۳ یا ۴ ماهی که از دوستیمون گذشت ، که همین جور از طریق ایمیل و یاهو مسنجر در ارتباط بودیم ، اون هم شده بود یکی از دوستای خوب و به یاد ماندنی من ، یه روز که داشت باهام چت میکرد وقتی می خواست بره ازم خواست که به " ن " نگم که باهاش صحبت کردم و من همین طور هاج و واج موندم . ازش پرسیدم دلیلش چیه ، که گفت : "همینجوری ، نمیخوام بدونه . " منم دیگه کنجکاوی نکردم ، اما چون بهش قول داده بودم ، به " ن " نگفتم که باهاش صحبت کردم . تا اینکه یه بار " ن " ازم پرسید : " ناییری از آقا خوشتیپه چه خبر ؟ " منم گفتم : " هیچی خبر خاصی ندارم "
از اونجاییکه یاهو ۳۶۰ همه رو لو میده . دوستم امروز کامنتهای منو که در جواب آقا خوشتیپه گذاشته بودم دیده بود . اومد تو یاهو مسنجر و شروع کرد منو سوال پیچ کردن که کی با آقا خوشتیپه آخرین بار حرف زدی و از این چیزا . من از طرفی دروغ نمی خواستم بگم . اما از طرفی چون به آقا خوشتیپه قول داده بودم حرفی نزنم ، همش بحثو به بیراهه می کشوندم . اما دوستم ول کن نبود . تا اینکه آخرش بهش گفتم : " بهم بگو برای چی تا جوابتو بدم . " یه دفعه دوستم انگار آماده بود ، شروع کرد به درد و دل کردن و من متوجه شدم که دوستم و آقا خوشتیپه چند ماهی هست که با هم دوستن ، اما آقا خوشتیپه اصلا نمی خواد سر براه بشه و خیلی جو خوشتیپ بودنش گرفتتش . دوستم بهش پیله کرده که من نمیخوام تو با هیچ دختری حرف بزنی ( البته من اینم قبول ندارم ) اما آقا خوشتیپه می خواد دوست منم داشته باشه ، بقیه رو هم داشته باشه . سر این موضوع انقدر لجم گرفت از دست آقا خوشتیپه که همه ی حقایق رو به دوستم گفتم و آخرش گفتم " ن " جان این رابطه به درد نمی خوره . رابطه ای که بخواد بر اساس دروغ پایه گذاری بشه ......
خلاصه باز هم مثل همیشه جوگیر شدم و به دوستم قول هر گونه همکاری برای ضایع کردن آقا خوشتیپه رو دادم . ولی آخرش یه عالمه سوال بی جواب تو ذهنم موند : " چرا پسرا انقدر دروغگو ان ؟ چرا انقدر زود دور بر میدارن و جو گیر میشن و به جای اینکه به یه نفر قانع باشن ، همه رو می خوان داشته باشن ؟ قضیه چیه ؟ چرا عشقشون اینجوریه ؟ و در آخر چرا من هنوز انقدر آدم شناسیم ضعیفه ؟ "

نزدیک نوروز است و من مثل هر سال اصرار فراوانی برای چیدن سفره ی هفت سین و احیای سنت ایرانی دارم . نوروز در غربت غریب است و بی بو .... حتی نو هم نیست . اما باز من پافشاری میکنم که ایرانی بودنم را و اصالتم را حفظ کنم . هر چقدر هم که دلتنگ باشم و هر اندازه هم که بگویی نوروز دور از وطن و دور از خانواده ، تا چه اندازه غریب است و بر قلب آدمی چنگ میزند . بابا بزرگم همیشه میگفت هفت سین در ابتدا هفت شین بوده که به عنوان مثال به جای سرکه ، شراب میگذاشتند . بعدها طی یه سری اتفاقات شد هفت سین . یکی میگفت هفت سین برام اومد نداره به همین خاطر هیچ وقت نمی چینم . البته من آخرشم منظورشو از این حرف نفهمیدم . امروز به یک فروشگاه ایرانی برای تهیه ی سنجد و سمنو رفتم . ایرانی ها در غربت از هر غریبه ای غریبه ترند ..... همین طور که توی فروشگاه می چرخیدم ، ۶ عدد ساعت دیواری که به ترتیب کنار هم زده شده بودند و هر کدام زمان یک کشور را نشان میداد ، توجهم را به خود جلب کردند . بهشون دقیق شدم . اولی ساعت هندوستان ، دومی آفریقای جنوبی ، سومی لندن ، چهارمی لبنان ، پنجمی توکیو و ششمی اورلاندو !!!!!!!!! خشکم زد . باز با دقت از سر همه را مرور کردم . اشتباه نکرده بودم ، فروشگاه ایرانی زمان ایران را نشان نمیداد ......
بسته ی سنجد دستم بود . سمنو رو نمی تونستیم پیدا کنیم ، وقتی از یکی از کارکنان می پرسم سمنو دارند یا نه ؟؟؟ اصلا نمیدونه دارم راجع به چی باهاش حرف میزنم . مجبور شدم بی خیال سمنو بشم .
نوروز دیگه تو ایران هم مثل قدیما نیست . همه ی سنت ها و فرهنگ ها داره کم کم رو به فراموشی میره . رسوم دیگه محکم تر از همیشه جایگزین نوروز و دیگر سنن ایرانی میشه .... اونایی که باید بمونه و به کودکان فردا برسه اما ، کم کم کمرنگ میشه و رو به فراموشی میره ، به بایگانی تاریخ سپرده میشه و مثل تمدن پنج هزار سالمون خاک میخوره .... مثل کورش پشت نقابی که دنیای امروز از خودش نشون داده به فراموشی سپرده میشه ، کسی چه میدونه شاید هم زیر آب بره . و ما باز طبق سنت ایرانی بودنمان دیر خواهیم رسید ......
توی جامعه ی ایرانی هر قسمتی از فرهنگ اسم مخصوص خودش رو داره . به عنوان مثال فرهنگ ازدواج رو بهش میگن : " بسوز و بساز " که تعریف ساده ی آن میشه " با لباس سپید برو و با کفن سپید برگرد "
این یه نمونه از زیر مجموعه های فرهنگ حرف مردمه . در واقع وحشتناکترینشونه !!! زن مطلقه ای رو می شناسم که تو اتاق عقد خواهرش راهش ندادند تنها به خاطر مطلقه بودنش و معتقد بودند که : " شگون نداره " طلاق تو جامعه ی ما یعنی کابوس .....
یکی دیگه رو میشناسم ، بیچاره دختره شبی نبود که با خیال راحت از ترس جانش آسوده بخوابه . اما از ترس آبرو نمیخواست جدا شه . همون ماجرای " بسوز و بساز " . جالبیش اینجا بود که اصلا تو یه کشور دیگه زندگی میکرد . اما باز هم از حرف مردم در امان نبود . بالاترین آرزوش فرارسیدن مرگش بود . هر شب وقتی میخواست بخوابه به خدا التماس میکرد که دیگه براش فردایی وجود نداشته باشه . تو بد مخمصه ای گیر کرده بود . آخرش که طلاق نگرفت ، طلاقش دادن . همونطور که اومدنش رو تعیین کردن ، زمان رفتنش و تاریخ انقضایش را هم مهر زدن . اولین چیزی که بعد از امضای برگه ی طلاقش شنید این بود : " دختره سر و گوشش میجنبیده ، زندگی بکن نبوده ، سر به هواست ، همش دنبال این و اون بوده ، میگن با یه پسره فرار کرده "
همین کافی بود که از لحاظ روحی از پا در بیاد . اون که میدونست اینا حقیقت نداره . پس چرا مومن ترین افراد فامیل بدون ترس از خدا تنها به جرم مطلقه بودنش اینها را در موردش گفته بودن . همونهایی که اعتقاداتشون رو تو شیپور و کرنا فریاد میزدن . همونایی که همه رو سرشون از نظر ایمان و اعتقاد قسم میخوردن . پشتش لرزید . همیشه یک سوال براش در ذهن باقی ماند . باید میماند و زجرکش میشد و یه بچه رو هم بدبخت می کرد ؟!!! اونها این رو میخواستند تا خیالشون راحت شه ؟
اولین قدم برای آباد کردن کشور کورش و داریوش ، تصحیح و انسان شدن تک تک ماست . تا زمانی که ایراد داریم حق ایراد گرفتن نداریم . نمیتوانیم کاه را در چشم دیگران ببینیم اما چوب را در چشم خودمان نبینیم .
وقتی فریسیان زنی را که در حال زنا گرفته بودند ، کشان کشان به مقابل جمعیت آوردند ، و به عیسی مسیح گفتند : " استاد ، ما این زن را به هنگام زنا گرفته ایم . او مطابق قانون موسی باید کشته شود . ولی نظر شما چیست ؟ " آنان میخواستند عیسی چیزی بگوید تا او را به دام بیاندازند و محکوم کنند . ولی عیسی سر را پایین انداخت و با انگشت بر روی زمین چیزهایی می نوشت . سران قوم با اصرار میخواستند که او جواب دهد . پس عیسی سر خود را بلند کرد و به ایشان فرمود : " اگر میخواهید او را سنگسار کنید ، باید سنگ اول را کسی بزند که خود تا به حال گناهی نکرده است . " سپس دوباره سر را پایین انداخت و به نوشتن بر روی زمین ادامه داد . سران قوم ، از پیر گرفته تا جوان ، یک یک بیرون رفتند تا آنکه مقابل جمعیت فقط عیسی ماند و آن زن . آنگاه عیسی بار دیگر سر را بلند کرد و به زن گفت : " آنانی که تو را گرفته بودند کجا رفتند ؟ حتی یک نفر هم نماند که تو را محکوم کند ؟ " زن گفت : " نه آقا ! " عیسی فرمود : " من نیز تو را محکوم نمیکنم . برو و دیگر گناه نکن . " یوحنا ۱۱، ۳ :۸
به جای اینکه ذره بین بگیریم دستمان و در رفتار هم میهنانمان ریز شویم و با حرفامون از ریشه و بن آتش به وجودشان بیندازیم ، کمی به فکر در وحله ی اول آباد کردن خودمان و سپس آباد کردن میهنمان باشیم . این خیلی غیر ممکن و سخت نیست که حتی وقتی از وقوع چیزی اطمینان داریم به لبهایمان مهر سکوت بزنیم و خطاهای اطرافیانمان را که با چشمهای خود میبینم ندید بگیریم . خداوند چشمها را به ما نداد که باهاش تو رفتار دیگران ریز بشیم و منتظر سر زدن خطا از کسی باشیم و زبان را نداد که توسط آن آبروی دیگران به تاراج برود . وقتی خوب فکر کنیم می بینیم دیدن خطاهای دیگران اما نگفتن آن چیزی از ما کم و گفتن آن چیزی به ما نمیدهد ....
انسان بودن سخت نیست تنها تمرین میخواهد ........
نمیدونم این قضیه ی شش سال عشق و عاشقی چه بود که حتی در صفحه های سالنامه ام هر روزی را که روز دیدن او بود علامت میزدم و اون تاریخ بعد آن میشد یک تاریخ مقدس در تقویم زندگی من ....
نمیدونم چی شد ، تنها این را میدانم که حتی حاضر نشدم یک یادگاری کوچک را ازش پاک کنم . اگر حتی جایی خطی کشیده بود ، اون خط برای من لای برگه های دفتر خاطراتم حفظ و ثبت شد .
این را میدونم که به قدری عاشق بودم که اگر میشد تمام جای پاهایش را هر کجا از مسیر کوچمون که قدم گذاشته بود ، گل می کاشتم . به قدری عاشق بودم که حتی خطوط چهره اش را از حفظ بودم . کار چند روز که نبود ، بحث شش سال بود . شش سالی که من عاشقانه اگر خودشم نبود به عکسش زل زده بودم . تمام ثانیه هایم بهش اندیشیده بودم و اسمش را هر روز تکرار کرده بودم . روز میلادش را با خودم جشن گرفته بودم ......هیچ وقت ازش نخواستم به خاطر من بمونه و هیچ وقت ازم نخواست به خاطرش بمونم . ولی فرقش یک چیز بود ، من از عشق زیادم بود که نمی خواستم پر و بالش را ببندم و می خواستم آزادش بگذارم اما او از بلاتکلیفی اش .......
باورم نمیشد که فقط یک لبخند ساده اش مرا تا این حد به جنون کشانده بود....بهترینها را برایش میخواستم ، همچون مادری که نشسته کنار و بی صبرانه منتظره که شاهد موفقیت های فرزندش باشه ، بهترین یادگاری که از خودش در وجودم به جا گذاشت حس زیبا و فراموش نشدنی عشق بود .
وقتی قرار بود بیاد ، ثانیه ها رو میشمردم تا ساعت اومدنش ، همیشه لحظه ی حضورش دلم میخواست از همیشه زیباتر به نظر برسم . مثل دیوانه ها دور خودم می چرخیدم . تمام اینها به یک طرف ، لحظه ای که زنگ در به صدا در می اومد و آمدنش را نوید میداد ، خود حکایتی دگر داشت . قلبم چنان با شدت به قفسه ی سینه ام می کوبید ، که گاهی اوقات حس می کردم همه ی حضار صدایش را می شنوند . دستهایم چنان می لرزید ، انگار توان هیچ کاری را نداشت و پاهایم انگار حتی نمی توانست قدم از قدم بردارد .....
وقتی می رفتم به پیشوازش ، و از پشت در شیشه ای قامتش را می دیدم حالم به قدری دگرگون میشد . که مطمئن نبودم تا ثانیه ای دیگر زنده خواهم ماند ......
نمیدانم ، هنوز نه خودم و نه حتی هیچ کس نفهمیده دلیل این عشق شش ساله و خستگی ناپذیر من چه بود ، آخه عشق که دلیل نمیخواد .......
هنوز بگی نگی عاشقم اما اینبار عاشق بی معشوقم . یکبار او رفت و من ماندم بی معشوق ، اما اینبار خودم رفتم و بی معشوقی را برگزیدم . شاید این هم راهی باشد برای راحت تر آسمانی شدن ....
هنوز هم نمیدونم چطوری شروع شد و چطوری تموم شد ، اصلا حتی نمی دونم تموم شده یا نه ، شاید هم به قول بزرگترها قسمت نبود . بزرگترها همانگونه که بلدند دروغگوییهایشان را توجیه کنند ، در دلیل آوردن برای مسائل دیگر هم مهارت خاصی دارند ، حتی اگر پای مسئله ی مهمی مثل عشق در میان باشد . این است که گاهی بچه ها می مانند بی معشوق . عاشق بودن اما معشوق نداشتن هم خودش راهیست هیجان انگیز و جالب مگه نه ؟؟!!!
من خوشبختم ، همین و بس !!!!!!!
چون خدایی دارم که حتی در تنهاییهایم ، در غمهایم تنهایم نمیگذارد و حتی زمانی که اشتباه میکنم ، سخاوتمندانه به من شانس دوباره میدهد .......
خدای من همیشه حوصله ی درددل های بی پایانم را دارد ، نه هیچگاه برای شنیدن خسته است و نه کسل و بی حوصله ....
خوشبختم چون عاشقم ، حس خوب عاشقی که خداوند در وجودم قرار داده را هنوز در قلبم حسش میکنم .
کسی را میشناسم از تبار آسمانی ها که عشق بی دریغش را نثار همه کرده ، من سعادت آشنایی و دوستی با این آسمانی را داشته ام و از این بابت خود را خوشبخت میپندارم . آسمانی ها زود رنجند و یکی از خصلت هایی که دارند این است که بی آنکه علتی بیاورند برای ناراحتیشان ، دور میشوند ، دلیلی برای توضیح نمی بینند.....
پیدا کردنشان خیلی سخت است ، چون از جنس ما نیستند ، اما از من به شما نصیحت اگه شما هم مث من یکی از این آسمانی ها را پیدا کردید ، و حاضر شد با شما طرح دوستی بریزد ، بدانید در رحمت به رویتان باز شده و هرگز ، هرگز ، هرگز نگذارید از دستتان برنجد و برای همیشه از زندگیتان برود ، چون جای خالی اش هرگز دیگر پر نخواهد شد ، حتی با عشق های مجازی ، شانس تنها یکبار در خانه تان را می زند ، خداوند تنها یکبار یه دوست آسمانی تمام عیار ممکن است نصیبتان کند .....
من یکی از این آسمانی ها را تازگی ها پیدا کردم و پس از شناختش متوجه شدم درصد آسمانی بودنش خیلی بالاست ، او بدون هیچ قید و شرطی باعث شد ، خیلی اتفاقهای مهم برای من بیافتد و اگر به دلایل دیگر هم نه ، تنها به این دلیل عاشقانه دوستش دارم .
دلش که می گیرد ، انگار غم دنیا تو دلم نشسته ، وقتی خوشحاله ، براش خوشحالم .....اما نمیدونم چرا انقدر میخواهد در آسمانی بودن گوی سبقت را از همه برباید . از دستش گاهی خسته میشم . زیادی خوب بودن هم دردیست بی درمان . وقتی میبینم برای آسمانی بودن میخواهد از من جلو بزند ، یه جورایی بهش حسودی میکنم .....
نمی دانم جوهره ی وجودش چیست که وجودش این چنین مالامال از عشق است . تنها این را میدانم که به گمشده ای می ماند که تازه یافتمش و انگار با همه ی وجودم فریاد میزنم : " هر که میخواهی باش و به هر عنوانی که میخواهی در زندگیم بمانی ، بمان ، به هر نحو و هر اندازه که دوست داری عشق بورز ، اما فقط بمان ، که به وجود پاک و پر ارزشت بیش از همیشه نیازمندم "
سه تایی یک تاکسی گرفتیم به سمت میدان انقلاب . وقتی رسیدیم به سینما ، هنوز حدود چهل و پنج دقیقه مونده بود که فیلم شروع بشه . به همین خاطر بعد از خرید بلیط هایمان ، تصمیم گرفتیم که قبلش چیزی بخریم و بخوریم . همین که اومدیم سمت خیابان که دنبال ساندویچی بگردیم ، چشمم به پیرزنی خورد که سعی در عبور از خیابان داشت ، اما ماشین ها مجالش نمیدادند . به مونا و پریسا نشانش دادم و رفتیم سمتش . آروم بهش گفتم : " مادر اجازه میدید کمکتون کنم ؟ "
عینک ته استکانی به چشم داشت . سرش را برگرداند به سمت صدای من و با خوشحالی گفت : " ممنون میشم دخترم "
آروم دستش را گرفتم ، پریسا هم دست دیگرش را گرفت ، مونا هم با ما بود و مراقب ماشینها . بیچاره با وجود عینک به اون قطوری هنوز هم چشمش نمیدید و من یا بچه ها باید مدام بهش یادآور میشدیم که جدول یا جوی آب جلوی پاشه . وقتی راه میرفت چنان پاهاشو از رو زمین بلند میکرد و دوباره به زمین میگذاشت ، انگار میخواد از پله بالا بره . بیچاره تمام مدت که از خیابان عبورش دادیم دعامون کرد . وقتی رسیدیم به پیاده رو ، ازم پرسید : " دخترم خیابان X میدونی کجاست ؟ "
خیابون همون نزدیکی ها بود ، ازش پرسیدم : " کجا میخواید برید ؟ "
کاغذ مچاله شده ای که تو دستش بود نشونم داد ، آدرس یه مجتمع پزشکی بود . وقت چشم پزشکی داشت . یک لحظه کفرم در اومد : " یعنی این پیرزن هیچکس رو نداشت که با این وضعیت چشمش بیاردش دکتر که اینجور تنها و کورمال ، کورمال نیاد ؟ " همون جا با خودم یه تصمیم گرفتم ، ندای درونم بهم گفت : " مهم نیست کسی رو داره یا نه ، خدا رو تو حساب کرده نه شخص دیگه ، به همین خاطر تو امروز دیدیش ، تو رو که داره ، تو ببرش ، فکر کن مادر بزرگ خودته . تو می تونستی محل دیگه ای رو برای سینما رفتن انتخاب کنی ، اما حتما خدا برای تو برنامه داشته که سر راه او قرار گرفتی ، پس تأمل نکن "
به پریسا و مونا که آماده ی رفتن بودند ، نگاهی انداختم و با تحکم گفتم : " ما شما رو می بریم " و با این حرفم بهشون فهموندم که بیاید کمک !!!!!! صداتونم در نیاد .
مونا در حالیکه به سمتمان می اومد ، چشم غره ای بهم رفت و پریسا آروم زیر گوشم گفت : " کی این جنبش و شعار اصلاح طلبانه ی جنابعالی برای احیای انسانیت تموم میشه ، خدا میدونه !!!!! "
بهش دهن کجی کردم و با ابروم اشاره کردم که اون یکی دست پیرزن رو بگیره و راه افتادیم . پیرزن آروم ، آروم راه میرفت . توی راه سعی کردم ته و توی قضیه رو در بیارم ، میگفت دخترش قراره بیاد ، میگفت اون وقت دکتر براش گرفته .....
پریسا هم مشخص بود کلی دلش سوخته . همش با یه حالتی به من نگاه می کرد و با حرکت لباش میگفت : " آخی !!!! "
مجتمع پزشکی چند تا خیابون پایین تر بود ، اما با راه رفتن آروم پیرزن خیلی طول کشید تا برسیم . مونا پیداش کرد و ما پیرزن رو بردیم و رو یک نیمکت نشوندیم . ازش پرسیدم : " مادر میخوای بشینم تا دخترتون بیاد ؟ "
گفت : " نه مادر جون ، تا اینجاشم کلی زحمت کشیدید ، برید به کارتون برسید ، خیر از جوونیتون ببینید"
صورت من و پریسا و مونا رو بوسید و ما رو با کلی دعا به خدا سپرد .
درسته که اونروز به جای ساندویچ و نوشابه به خاطر کمبود وقت مجبور شدیم پیراشکی و ساندیس بخوریم ، درسته که ۱۵ دقیقه ی اول فیلم را از دست دادیم ، اما به قدری با این کارمون خوشحال بودیم که بیخود و بی جهت میخندیدم ، تنها به خاطر همین کار کوچک .....
وقتی کسی که از خون خودمان نیست ، احتیاج به کمک دارد ، می توانیم بشنویم و به کمکش بشتابیم و یک پله را اگر چه کوچک در راه انسان شدن بالا بریم ، یا می توانیم بشنویم و سر بر نگردانیم و در همان جایی که هستیم در جا بزنیم . باید ببینیم میخواهیم چقدر به خدا و به آبی شدن نزدیک باشیم ....