تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!


امشب دلم کلی گرفته ، دردم از غریبه ها نیست ، از خودی دلگیرم ......

تو دلم پر از ای کاش هاست ، و خوشحالم از اینکه خدا ، تنها خدا را دارم که با وجود تنهاییم و تنهاییش ، مرا تنها نگذاشته . انگار سایه اش را همه جا دنبالم حس میکنم و همین برام کافیست که بدانم از بی خدایی نخواهم مرد .......

همش با خودم زمزمه میکنم : ای کاش به همدیگر اطمینان میکردیم ، ای کاش حتی یک روز هم تمرین آسمانی شدن را پشت گوش نمی انداختیم ، ای کاش عشق ها را به مسخره نمیگرفتیم ، ای کاش برای آسمانی شدن همان قدر حرص و طمع داشتیم که برای ثروتمند شدن ......

ای کاش دیر نمی رسیدیم ، ای کاش " ایمان می آوردیم به آغاز فصل سرد " برگرفته از شعر فروغ فرخزاد

ای کاش هیچ ای کاشی برای هیچ کس وجود نداشت و ای کاش ، ای کاش قدر احساسات پاکمان را بعد از ۶ سال بیشتر میدانستیم .........

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



پشت دریاها شهریست ، همان شهری که هر چیزی غیر از عشق و عشق ورزیدن اضافیست . پشت دریاها شهریست که تمام ساکنانش آسمانیها هستن و حتی یک زمینی هم در آن پیدا نمیشه . همان شهری که هرگز کسی نمی ترسد از اینکه به دیگری ابراز عشق کند .

پشت دریاها شهریست که هیچگاه کسی دیگری را به جرم اینکه عاشقش شده رها نمیکند . و حکم اعدام قلب بیچاره و عاشقش را صادر نمیکند . شهری که در آن مردمش مرتب از سه کلمه ی : " ببخشید ، لطفا و متشکرم " استفاده میکنند.

پشت دریاها شهریست که آسمانش آبیه آبیست . زمینش سبزه سبز است . قلب آدمهایش قرمزه قرمز است .

پشت دریاها شهریست که در آن سیاست گم شده و عشق جایش را گرفته . در آن مذهب ها و نژادهای مختلف معنی و مفهوم ندارد . همه یک نوع و از یک خانواده اند . زندان بی معنیست . وطن بیمعنیست .  مادران ، مادر همه ی کودکانند . پدران ، پدر همه ی کودکان ،همه خواهر ، برادر ، پدر ، مادر همدیگرند و بهترینها را برای یکدیگر آرزو می کنند .  تو این شهر همه سر یک میز با هم غذاهای روزانه شان را تقسیم میکنند . تمام آدمهای این شهر روحشان یکرنگ است ، رنگ آبی ..... به همین دلیل همه با هم یکیند .......

پشت دریاها شهریست که بی اعتمادی به یکدیگر معنا و مفهوم ندارد ، دروغ ، نیرنگ و نفرت بی معناست . هر چه هست عشق است و بس .......

پشت دریاها شهریست........که تنها یک ایراد دارد ، ساکنان این شهر خیلی سخت اجازه ی ورود به شهرشان را به دیگران میدهند .....باید مثل خودشان باشی تا بتوانی وارد شهرشان شوی . وگرنه اینها که همه ی دار و ندارشان که همان عشق است همیشه بدون چفت و بست در دسترس همگان است از کجا بدانند کسی که از خودشان نیست ، دزد نباشد ، دزد که همیشه اموال را به سرقت نمیبرد ، گاهی هم اعتماد را ، عشق را به سرقت می برد . اگر از خودشان باشی اجازه ی ورود به شهرشان را خواهی داشت ......چون تنها آن زمان که مثل آنها باشی ، آن شهر را خواهی دید .......

پشت دریاها شهریست که ......من تمام تلاشم بر این است که آن شهر روزی بر من رخ بنماید ......

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرده بود 
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است......

سلام دوستای گل و نازنینم

ازتون خواهشمندم بیایید با یک حرکت انسان دوستانه "دلارا " ی عزیزمان را از مرگ نجات دهیم . دوستان ما فرصت زیادی نداریم . بیایید تنها یکبار هم که شده دیر نرسیم ........

" دلارا " ی عزیز هر شب پشت میله های زندان با کابوس مرگ دست و پنجه نرم میکند . بیایید با امضای پتیشن زیر قدمی مثبت در راه انسان بودن و آسمانی شدن برداریم و تنها به خودمان ثابت کنیم هنوز انسانیت نمرده است . (تنها یک قدم خیلی کوچک)

http://www.petitiononline.com/DL2222/petition-sign.html?  

پیشاپیش از همکاری صمیمانه ی تک تک شما نهایت تشکر را دارم .

                                                            ناییریکا امینی

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



(عزیزان ادامه ی مطلب را مطالعه بفرمایید)

می رم سمت کلاس " جبر " تو دلم خدا خدا می کنم مشکلات ترم پیش برام بوجود نیاد . ترم گذشته رو خوب یادمه . باز هم به خاطر لهجه ای که داشتم زمان انگلیسی صحبت کردن و مشخص میکرد من از یه کشور دیگه ام ، استادمون که زن تقریبا ۵۰ ساله ای بود ، ازم پرسید : " تو کجایی هستی؟ " منم با افتخار و غرور سرمو گرفتم بالا و گفتم : " ایرانی "

با حالتی که انگار میخواست پنهون کنه چیز زیادی نمی دونه گفت : "هوم !!!!! پس عربی حرف میزنی؟ !!!!!!!!!!!!!! "

یهو جا خوردم ، انگار یکی یه حرف نا مربوط نثار روح و روانم کرده باشه . خیلی محکم بهش گفتم : " نه خانوم . ما ایرانی ها عرب نیستیم ، فارسی صحبت میکنیم . "

باز یه روز دیگه اومد سر کلاس و به من گفت : " تو قبل از  اینکه بیای اینجا میدونستی چنگال چیه ؟ "

جا خورده بودم و عصبانی بودم . با خونسردی تمام بهش گفتم : " ما ۵۰۰۰ سال تاریخ مکتوب داریم ، کشور شما تازه ۲۰۰ ساله که کشف شده . منطقت بهت چی میگه ؟ "

باز یه روز بهم گفت : " اتوبوس چی دیده بودی تا حالا ؟ "

اینبار با غرور آمیخته به تمسخر گفتم : " شهر من یکی از بزرگترین و پر جمعیت ترین پایتخت های دنیاست . چندین میلیون نفر ساکن تهرانن و همه شتر سوار ، ما اصولا تو خیابونامون ترافیک شتر داریم . "

اینبار همه ی کلاس زدن زیر خنده .......

باز دوباره در اومد که تو ایران همه ی مردا زنهاشون رو می زنن ؟

کلی تو دلم به سازنده ی فیلم : " بدون دخترم هرگز " همون فیلم کذاییه زندگی دکتر محمودی بد و بیراه گفتم و بعد در جوابش در اومدم که : " اون فیلم حتی تو ایران فیلمبرداری نشده و حتی هنرپیشه ی نقش مردش ایرانی نیست . در هیچ تاریخی از زمان تو فرودگاه ایران ، گاو و شتر و گوسفند وجود نداشته . "

آخرشم باهاش دعوام شد و کلاسش رو به حالت اعتراض ترک کردم . هر چند بعدش جلوی همه بچه های کلاس ازم به خاطر رفتارش معذرت خواست .

تو همین فکرا بودم که به کلاس جبر رسیدم . تا وارد شدم و سر جام قرار گرفتم ، استادم که پیرزنی عبوس بود ، با لبخند پرسید : " کجایی هستی ؟ "

دیگه نمیگفتم ایران ، میگفتم  پرشیا . چون همش ایران رو با عراق قاطی می کردن . هر چند بعدش مشکل سه چهار تا میشد : " پرشیا کجاست ؟ نزدیک کجا ؟ کجای آسیا ؟ "

وقتی بهش گفتم مال پرشیا هستم اخماش بدجوری تو هم رفت ، اینبار با حالتی عصبی پرسید : " اسمت چیه ؟ "

-: " ناییریکا "

مثل بقیه ی آدما نمی تونست اسممو درست تلفظ کنه ، وقتی تأکید منو برای اینکه اسممو درست تلفظ کنه دید با حرص گفت : " من هیچ ایده و وجه اشتراکی با چیزای ایرانی ندارم "

گوشی اومد دستم که یه ترم دیگه گرفتارم و باید جوابگوی سوالات احمقانه باشم بدون اینکه عصبانی بشم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |