پا گذاشتن تو دنیای ما آدم بزرگا ، اما همشون از دم آسمانیند . من باور دارم خداوند توسط اونها فرصت دوباره ای به ما آدم بزرگا داده که دوباره برگردیم به اصلیت خودمون و یادمون بیاد که ما هم یه روزی به همین پاکی بودیم . هدیه هایی هستند از جانب خداوند که اگه یه کم به خودمون بیایم به علت حضورشون پی می بریم . یه عالمه معنا تو حضور پاک وسادشون نهفته هست .
بر خلاف ظاهر کوچکشون ، درونشون یه دریاست . اونا می بخشند و فراموش می کنند و ما آدم بزرگا نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم . اونا هرگز از کسی متنفر نیستند و خیلی ساده و بی ریا ، باهات دوست میشن و بهت عشق می ورزند ، اما ما آدم بزرگا تنفر از هم نوعمون جزِء لاینفک وجودمونه . عشق ورزیدنمونم بر حسب عادت ، احتیاجات و منافعمونه ......
هر کودکی در ابتدای خلقتش آسمانی به دنیا میاد ، با یه صورت زیبا و نورانی و دو بال توری و ظریف که با نهایت دقت به دو طرف شانه هایش متصل شده . بالهایی که ما زمینی ها هرگز متوجه آنها نمی شویم . همانگونه که هرگز درک نمی کنیم که دلیل خندیدن های گاه و بیگاه این کوچولوها در خواب اینه که ، هر وقت دلشون به واسطه ی بودن در بین ما زمینی ها خیلی می گیره ، خداوند سریع متوجه میشه و دوستاشونو که تو بهشت همبازیشون بودند را می فرسته رو زمین که بیان تو خوابشون و انقدر قلقلکشون بدن که بالاخره به خنده بیافتن .
ما آدم بزرگا با دنیای زشتی که ساختیم ، به این موجودات کوچولو یاد می دهیم که اگه بخوان بین ما زندگی کنن باید ظلم کنن ، دروغ بگن و حق کشی کنن و هرگز متوجه نمی شویم که با هر یک از اعمال زمینی که به اونا می آموزیم ، قسمتی از بالشون رو ازشون می گیریم . به قدری که در نهایت یا تبدیل به یک آدم بزرگ زمینی بی بال می شوند ، گروهی هم هستند که هنوز مقداری از بالشون براشون باقی می مونه ، که توسط زمینی ها یک انسان حقیقی نامیده می شوند . من اسم این گروه را گذاشتم " آسمانی "
زمینی ها معمولا خصوصیات بارزی دارند ، زود میشه از بین آسمانی ها تشخیصشون داد . به طور کل فراموش کردن که اگه خیلی تو این دنیا مهمون باشند ، تا تولد صد سالگیشونه . این دنیا زشت یا زیبا ، زشتی هاش فقط مال صد ساله و قشنگی هاش فقط مال صد سال . اونایی که دروغ میگن و سر هم کلاه می گذارند ، اونایی که دیگران رو پله ی ترقی خودشون کردند ، اونایی که واسه ی پول هل می زنن مبادا از همدیگه عقب بیافتن ، اونایی که به دختر پاک مردم وصله ی ناجور می چسبونن ، اونایی که اثاث برادر خودشونو در بدترین شرایط زندگیش که اتفاقا احتیاج به کمک داره ، می ریزن تو کوچه ،از پول دارن می ترکن اما حتی از حال همسایه ی گرسنه ی خودشون بی خبرن ، یادشون نره یه روزی که خیلی هم دیر نیست، قراره تو روی خدا نگاه کنن ، همون خدایی که ازشون می پرسه : " پس کو اون یه جفت بالی که بهت دادم ؟ چی کارشون کردی ؟ "
اما ماند ، چشم به راه و منتظر ،
هزار سال لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد
مجنون نیامد ،
مجنون نیامدنیست......... "عرفان نظر آهاری
لیلی بیخودی که اسمش لیلی نشده بود ، آخه دربه در و آواره ی عشق تو شده بود . عشقی که ازش جز رنج هیچ ندیده بود . لیلی عاشق تو شده بود و تو هر لحظه به عشق پاکش پشت کردی ، باز لیلی نشست ، نشست و نشست تا به قول خیلی ها وقتش بشه ، اما وقتش نشد .....
نشست تا بالاخره یه روزم قسمت اون بشی ، اما هرگز نشدی ، قسمت همه شدی غیر از اون بیچاره . نشست و نشست باز هم نشست ، یه سال نشست ، دو سال نشست ، لیلی قصه ی ما شش سال نشست که حداقل یه بار ، تنها یه بار بهش بگی دوسش داری ، اما هرگز نگفتی ، گفتن دوستت دارم به قدری برات سخت و غیر ممکن بود که لیلی بی خیالش شد ، نخواست به خاطر شنیدنش بیش از این عذابت بده .........
لیلی نشست و نشست ، شش سال نشست تا حداقل یه بار از سر دلسوزی نگاهش کنی ، چه انتظار بیهوده ای ........
دیگه بیچاره انقدر تو خلوت خودش ضجه زده و اشک ریخته ، که صدای خدا هم در اومده که بابا بی خیالش شو ......
لیلی می دونه که فقط وظیفه اش از بودن با تو ، بهترینها رو خواستن برای توست ، خودش خوب می دونه وظیفه اش از در کنار تو بودن ، تو رو برای خودش نخواستن و هر کسی رو در کنارت دیدن و به زور لبخند زدنه ، لیلی خودش همه ی اینا رو خوب می دونه ، بیخودی که لیلی نشده ، بیچاره لیلی که تویی مجنونش ، وای به حال دلش ، عجب صبر غریبی داره ، از کی به ارث برده ، خودشم هنوز نمی دونه .
بیچاره لیلی ..............
۱۳ سالی میشه که هیچ خاطره ی جدیدی از زندگیش نداره ، هر روز براش تکرار روز قبله ، ساده ، یکنواخت و بی خاطره.....
هر چی بهش میگم به سادگی فقط می خنده . اون شده شنگول من و من شدم منگول اون .....انگار تو نگاش بی خیالی موج میزنه .
وقتی با غصه و غم بهش نگاه میکنم و در حالیکه آه می کشم میگم : " من هیچکی رو ندارم بهم هپی ولنتاین بگه ، امسالم مث هر سال ، باورت میشه شنگولی ؟ "
با نگاه بی غمش که حالا کمی رنگ همدردی به خودش گرفته ، زل میزنه تو چشمام و همین طور که سعی میکنه با اصوات ناواضحی که از گلوش بیرون میاد به بهترین نحو استفاده کنه بهم میگه : " خب مگه من دارم ، منگولی .......؟؟؟ "
شش سال پیش یادته؟ دقیقا یه همچین روزی من و تو با هم آشنا شدیم و قلب جوان و زودباور من ، چه ساده با وجود تو عشق را باور و با تک تک سلولهایش لمس کرد. چه خوش باورانه تو رویاهام خیال زندگی و آیندمو با تو ، تو سرم می پروروندم . چه سریع فکر کردم مالم شدی . تو شدی معنای زندگی و زنده بودنم . تو شدی همه ی باور و یقینم ، همه ی حرفم ، همه ی فکر و ذهنم .....
خودت با دستای خودت ، با اون لبخندات که دندانهای سفید و ردیفت را نمایانگر میشد ، با اون چشمات ونگاههات که منو تا سر حد جنون میکشوند ، تخم عشقو تو دلم کاشتی..... حالا من بعد شش سال وفادارانه هنوزم دارمش ، شده بچه ی شش سالم ، هنوزم عاشقشم.....
وقتی اطرافیانم متوجه شدند ، چه ساده بهم خندیدند و قضیه رو ساده گرفتن ، همه گفتن عشق این دوره از زندگی سطحی و زودگذره. من به حرفاشون اعتماد کردم و منتظر نشستم تا عشقت از قلبم بیرون بره ،و یادت از ذهنم پاک شه، اما هر لحظه و هر ساعت و هر روز و هر سال که گذشت ، متوجه شدم که چه تلاش بیهوده ای می کنم برای فراموش کردن تو یا کنار گذاشتنت ، هر لحظه عشق من به تو بیشتر و بیشتر می شد و هر لحظه از خدا بیشتر از پیش آرزوی داشتنت را کردم . هیچوقت نخواستم بذارمت کنار به هوای فرصت بهتر ، تو مث یه همزاد باهام موندی ، عشقت مث خون تو رگهام با وجودم عجین شد ، چنان هر لحظه عشقت را با خودم یدک می کشم ، گویی از روز ازل با من بوده و بتازگی شکوفا شده . هیچگاه نخواستم خودمو به خاطر داشتن عشقت تو قلبم سرزنش کنم . ۲۳ بهمن از شش سال پیش برام یه روز مقدس شده . هنوزم هر سال نزدیکای این موقع که میشه تو نمی دونی که قلب عاشقم با چه هیجانی به یاد اونسال به طپش می افته .
در آخر می خواهم به مناسبت ششمین سالگرد آشناییمون ، بازم مثل همیشه برات آرزو کنم که به اوج برسی حتی اگر همیشه در آرزوی داشتنت بسوزم......
ناییری تو ۲۳/۱۱/۱۳۸۵
به یاد سال ۱۳۷۹ همین موقع