به چه حقی تو شدی حرف اول و آخرم و اسمت از زبونم نمی افته ؟! به چه اجازه ای از شش سال پیش سرتو انداختی پایین و اومدی تو قلبم جا خوش کردی ؟ مگه تابلوی ورود مطلقا ممنوعی که رو در قلبم نصب شده بود رو ندیدی؟ حالا همه ی اینا به کنار ، اومدی تو ؟! منم که نگفتم چرا اما حالا ازت می پرسم چرا کنگر خوردی ، لنگر انداختی و بیرون برو نیستی ؟! از تو بهتر تو این دنیا نبود که من عاشقش بشم ؟ با همه درد سرام تو یکی تو زندگیم کم بودی . میخوای با نرفتنت چی رو ثابت کنی ؟ که از تو بهتر کسی نیست من عاشقش شم یا اینکه میخوای بهم بفهمونی تمام قلبها و عشقای واقعی دنیا قبل از من رزرو شدن و جایی برای من تو قلب کسی نیست و من باید تا عمر دارم به پای عشق تو بسوزم و دم نزنم . یا اینکه تا عمر داری بشینی و به عشق بیدریغ و یک طرفه ام انقدر بخندی که ریسه بری گیرم من هیچ وقت از این عشق درس نگیرم ......
آدمهایی که عاشق متولد شده اند ، آدمهایی که به اندازه ی یه دنیا حرف دارند اما همیشه خاموشند ، آدمهایی که دوست داشتنشان قد یه دنیا می ارزد ، آدمهایی که عشقشان دروغ نیست ، حقیقت محضه .آدمهایی که در دنیای دروغ مادیات ، حقیقت دارند........
خیلی وقته دارم رو نوشتن یا ننوشتن این مطالب فکر میکنم و تصمیم می گیرم . تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم که بنویسمشون .
برام مهم نیست که شخصیت اصلی این داستان کیه و اسمش چیه . شما هم در موردش کنجکاوی نکنید چون قسمم داده اسمشو به کسی نگم . تنها اینو می تونم بهتون بگم که حقیقیه . دوست دارم اسم خودمو روش بذارم . به دو دلیل ، یک اینکه خیلی احساس نزدیکی بهش می کنم و گاهی اوقات واقعا خودمو میذارم جای اون و سختی هایی که با وجود سن کمش کشیده و دلیل دومم اینه که ......
یادم رفت .......
به هر حال امیدوارم از خوندنش نهایت لذت را ببرید.
در پناه خداوند
ناییریکا امینی
نمی دونم از اون اول که پامو تو این دنیا گذاشتم ، چه چیزی باعث شده بود که تافته ی جدا بافته باشم و برای اطرافیانم انقدر عزیز باشم . انگار از قبل برام فرش قرمز پهن کرده بودن و ازم رسما دعوت کرده بودن که بیام تو این دنیا . اما خدا شاهده من کاملا درباره ی این قضیه بی تقصیر بودم .
از اولش که بدنیا اومدم همه ی فامیل به نوعی خودشونو در قبال من مسئول می دونستن و همشون به نوعی شده بودن مادر و پدر من . جای تعجب نداشت که من صدها پدر و مادر داشتم که درست مثل پدر و مادر خودم دوستم داشتن و در قبالم احساس مسئولیت میکردن .
هنوز که هنوزه خاله ی بزرگترم هر سال همزمان با تولدم که برام کارت می فرسته توش می نویسه : " انگار همین دیروز بود که همه ی فامیل تو بیمارستان جمع شده بودن تا شاهد تولد شاهزاده خانم باشن " مامان بارها برام تعریف کرده که چه زایمان سخت و وحشتناکی داشته و دکتر فکر می کرده که مامان نتونه دووم بیاره . بابا تمام مدت پشت در گریه و بیقراری میکرده . آخه بابا عاشق مامان بوده . از همون نگاه اول عاشقش شده بوده ......
بابا داشت قدم میزد و بهش فکر میکرد . همهمه بود . همه ی فامیل جمع بودند . هر کی یه چیزی می گفت . اما اون تو حال و هوای خودش بود . داشت به گذشته فکر میکرد و به " مریم " . چقدر عاشقش بود ، حتی فکر اینکه یه لحظه بخواد بدون اون زندگی کنه تمام وجودشو به لرزه می انداخت . شوهر خواهرش اصفهانی بود و به همین دلیل خواهرش تو اصفهان زندگی می کرد . اونجا بود که خواهرش " مریم " رو دیده بود و از خانوادش خواسته بود که اجازه بدن برن خواستگاری برای برادرش که تهران بود . "مریم " تازه دیپلمش رو گرفته بود و با فامیلاش و خانوادش اومده بود اصفهان برای مسافرت . اون همیشه با خواهرش و دو تا دختر عموهاش بود . کسانی که تمام خاطرات کودکی و نوجوانیشو باهاشون گذرونده بود . تو اصفهان هم اونا همراش بودن . چهار دوست جدا نشدنی که بعدها دست سرنوشت هر کدومشونو انداخت یه گوشه ی دنیا .
بابا باز هم راه رفت و باز خاطرات رو مرور کرد . باباش دوست نداشت موافقت کنه و خواستگار تو خونش راه بده . به همسرش میگفت :" آخه خونه ی آدم که نمایشگاه ماشین نیست ، بیان دختر آدمو ببینن و برن " باباهه چون نمایشگاه دار بود همه چیزو از این دریچه میدید ، اما مامانه چون به زمان خودش تحصیلکرده بود و به تحصیلات اهمیت زیادی میداد . دوست داشت راشون بده آخه پسره مهندس بود و مامانه از این بابت خوشحال بود . به همین خاطر به هر ترتیب شوهرشو راضی کرد که اجازه بده بیان خواستگاری دخترشون . بالاخره پسره با خانواده اش به غیر از خواهرش که اصفهان بود اومدن خواستگاری و بعدها بابا برام تعریف کرد که از همون لحظه ی اول عاشق و شیفته ی چشمای مامان شده . طوری که خوابشو می دیده و هر لحظه آرزوی داشتنشو میکرده .
بالاخره ازدواج سر می گیره چند ماه بعد از ازدواجشون یکی از دختر عموهای مامان (سیما) که تو گروه چهار نفریشون بود ، ازدواج می کنه با پسری که سالها عاشقش بوده و برای همیشه میره آمریکا . و مامان با وجود سن نسبتا کمی که داشت سریعا باردار میشه . بابا یادش می اومد که با هم برای بچه اسم انتخاب می کردن . دکترها می گفتن بچه پسره . مامان و بابا ، با هم یه قرار گذاشتن : " اگه بچه پسر شد ، باز بچه دار میشیم به امید دختر و اگه دختر شد ، دیگه هرگز بچه دار نمی شیم . "
بابا خیلی اسمای قشنگ برای دختر پیشنهاد داده بود اما مامان تنها عاشق یک اسم بود : " ناییریکا " به معنای " فرشته ی پاک و مقرب به درگاه خداوند ، فرشته ی محبوب خدا ، پاک و محبوب و دوست داشتنی ، شاهزاده ، فرشته ای که دست انسانهای خوب رو میگیره و کمکشون میکنه تا وارد بهشت بشن " و حالا بابا پشت درهای بسته ایستاده بود ، هیچ چیز نمیخواست جز فرشته ی خودش رو ، همسرش رو .....
بالاخره پس از گذر ساعات طولانی که به همه مث یه عمر گذشت ، ساعت ۹:۵۰ شب سر و صدای نوزاد در اومد که : " سلام ..... منم بالاخره اومدم تو این دنیا " چه جالب چیزی که توجه همه رو به خودش جلب کرده بود ، این بود که من اولین کادوی تولد مامانم به بابام بودم ، من دقیقا روز تولد بابام بدنیا اومده بودم ." ۸ تیر "
همه تو بیمارستان جمع بودند . همه ی فامیل . همهمه بود . ولی تنها جای یک نفر خالی بود ، کسی که نتونسته بود درد کشیدن دخترشو تحمل کنه و تو خونه مونده بود. کسی که بوی عشق می داد . اولین بارش بود داشت نوه دار شدن رو تجربه میکرد و می خواست بهترین باشد . میخواست همه ی عشقش را یکجا به پای این کوچولو که هنوز ندیده بودش بریزه . کسی که جاش بین اون همه آدم خالی بود : " بهترین بابا بزرگ دنیا "
تا زمان چهار سالگیم هر چه میشنیدم از " صدام " بود و با وجود بچگی خودم از "صدام " یه غول بی شاخ و دم ساخته بودم که حتی از اسمش هم می ترسیدم . اسمش منو یاد بمب می انداخت . یادمه کلمه ی " موشک بمباران " رو زیاد می شنیدم . نمی دونستم معنیش چیه اما میدونستم اسمش شومه و هر وقت اسمش میاد می افتیم تو دردسر .
خوب یادمه وقتی کوچیک بودم عادت داشتم بغل بابا مهدیم بخوابم و اون هم برام قصه میگفت تا خوابم ببره . قصه هاش تمومی نداشت . هر روز یه داستان جدید داشت برام . عاشق داستاناش بودم . بابا مهدی اولین مردی بود که تو زندگیم حس قشنگ عشق رو باهاش تجربه کردم . اون حس عشق و عشق ورزیدن رو به من آموخت عشق رو در وجود من ودیعه گذاشت . در زمان جنگ که بود بابا ، من و مامان رو برای چند وقت برد هتل که اونجا جامون امن باشه . اما مامان نخواست بمونه . میگفت اگه قرار به مردن باشه بذار همه با هم بمیریم و رفتیم خونه ی مامان متی و همگی ما اونجا موندنی شدیم .
از زمانی که خیلی کوچک بودم ، فکر از دست دادن بابا مهدی برام مثل یه کابوس شده بود . خیلی شبها خواب می دیدم که بابا مهدی مرده و ما داریم میذاریمش تو قبر ، خواب می دیدم که یهو وحشت برم داشته ، از ترس اینکه بدون اون دووم نیارم ، همیشه تو خواب خودمو می کشتم ......
نه بابا مهدی من حق مردن نداشت . همین و بس . حتی بهش فکر هم نمی کردم . فکر کردن بهش هم اشکم را سرازیر می کرد و تنم رو می لرزوند .
بابا رفته بود که مامانش رو ببره طالقان با عموم ، آخه مادربزرگم اصلا طالقانی بود و اونجا یه خونه ی ییلاقی داشت و فکر می کرد که اونجا امن تر و بی خطر تره . به همین خاطر بابا به همراه عمو برده بودن اونجا بذارنش . من و مامان موندیم خونه ی مامان متی . خونشون تو خیابون آپادانا بود و مرکز بمب .....
بابا خیلی نگران ما بود ، اونشب رو خیلی خوب یادمه . انگار که همین دیروز بود . تمام در و پنجره ها شکسته بود . روی زمین پر شیشه بود و من خوب ترسو حس می کردم . از تلویزیون صدای آژیر خطر اومده بود . یادمه وقتی صفحه ی تلویزیون یه دفعه قرمز میشد و بعد .....من چقدر می ترسیدم . مامان آدم نترسی بود . با دختر عموش (هاله) و خاله هام همگی رفتند تو اتاق با خیال راحت خوابیدند . مامان متی نذاشت من پیششون بمونم و منو برد بغل دست خودش خوابوند . یه راهرو باریک بود که می رفت به اتاق خواب خودش و بابا مهدی که مامان متی تشخیص داده بود اونجا امن ترین جای خونست و اونجا جا انداخته بود و منو می خوابوند اونجا کنار خودش . بابا مهدی اما تو اتاق خودشون رو تخت دراز کشیده بود . مثل همیشه طاقباز خوابیده بود و دستاشو در حالیکه تو هم قلاب کرده بود ، گذاشته بود روی سینه اش و آروم چشماشو روی هم گذاشته بود . من اما بی قراری می کردم . خوابم نمی برد و کوشش مامان متی برای خوابوندنم بی نتیجه موند . جفت پاهامو کرده بودم تو یه کفش که الا و بلا من می خوام برم بخوابم پیش بابا مهدی که برام قصه بگه . مامان متی نمی تونست قانعم کنه و من دم در اتاق ایستاده بودم و بابا مهدی رو صدا می زدم :" بابا مهدی ، بابا مهدی ....من میخوام بیام پیش تو بخوابم ....."
هنوز حرفم تموم نشده بود که حیاط خلوت که پنجره ی اتاق بابا مهدی و مامان متی توش باز میشد ، روشن شد ، خیلی روشن ....من همیشه میگم قرمز شد . چون اینجوری تو ذهنم مونده . همونجور که حرفمو خوردم با حالت شوکه شده به این ماجرا که همش در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد نگاه می کردم . پشت سرش صدای مهیبی اومد که تمام ساختمون رو لرزوند و بعد از اون شیشه ی پنجره که تقریبا قدی و بزرگ بود و تخت بابا مهدی و مامان متی دقیقا زیرش قرار داشت ، در جا ریز شد و از قاب در اومد و برگشت رو بابا مهدی و به دنبال اون انگار از خرده شیشه ها خون بیاد ......
هیچی نفهمیدم ، فقط چشام از حدقه زده بود بیرون و پشت سر هم جیغ می کشیدم و گریه می کردم و بابا مهدی رو صدا می کردم ، یه دفعه صداشو شنیدم که میگفت : " بابا جون من چیزیم نشده ، حالم خوبه " خیالم راحت شد اما آرامشم سلب شده بود و می لرزیدم و مامان متی سعی در آروم کردن من داشت .
اونروزها با وجود سختی اما قشنگ هم بود . یادگاری های از این قبیل هر کسی زیاد از جنگ داره . من فکر میکنم جنگ به بچه های نسل ما خیلی خسارات وارد کرد . خسارات جبران ناپذیر که خیلی هاشو گذر زمان مشخص می کنه .
از جنگ متنفرم ، چون حسش کردم ، این اولین تجربه ی سخت من از زندگیم بود .
خاله ی بزرگم یه دوست صمیمی داشت به اسم نازی که تقریبا میشد گفت با مامان متی اینا زندگی میکرد . حتی لحظه ی به دنیا اومدن من هم تو بیمارستان حضور داشت . دیگه انگار جزیی از فامیل شده بود . دختر عمه اش خانم نازنینی بود ، یادمه مامان خیلی دوستش داشت و تعریفشو می کرد . با یک دکتر داروساز ازدواج کرده بود . این زن و شوهر دیگه از عشقشون به همدیگه سر زبونها افتاده بودن . ساری زندگی می کردند ، چون دکتر اهل ساری بود . دو دختر داشتند و مامان همیشه میگه سهیلا (همون خانمه) عاشق این بود که پسر دار بشه که بالاخره سومین فرزندشون پسر شده بود . پسرشون حدود چهار سالی از من بزرگتر بود . این مادر دیگه عشقش شده بود پسرش . پسره ( محمد ) حتی یک ثانیه هم دامن مامانشو رها نمیکرد . تا اینکه یهو به ما خبر دادن که سهیلا و دکتر اومدن تهران و سهیلا تو بیمارستان آپادانا بستریه .
اون موقع چون خاله ی بزرگترم داشت رادیولوژی می خوند ، تو بیمارستان آپادانا هم مشغول به کار بود . اون متوجه کل موضوع شد و ما رو هم در جریان گذاشت . سهیلا سرطان رحم داشت و به قدری دیر متوجه شده بودند و به قدری پیشرفته شده بود که همه ی بدنش رو سرطان گرفته بود . اونشب تو خونشون مهمونی داشتن و سهیلا مث همیشه خوش اخلاق و خندون پذیرای فامیل شوهرش بود که از آمریکا به ایران اومده بودند . لباس یقه باز شیکی پوشیده بود که جاریش بهش گفته بود : " سهیلا گردنت چی شده ؟ " وقتی با تعجب به گردنش دست زده بود ، اون غده رو زیر دستش احساس کرد . چطور ندیده بودش ؟؟ به سمت شوهرش رفته بود و از او پرسیده بود : " ببین این چیه رو گردن من ؟ " و دکتر سریع متوجه وخیم بودن اوضاع شده بود . فهمیده بود این غده نمی تونه علامت خوبی باشه و با شتاب هر چه تمام تر همون شب او را به تهران آورده بود . زمانی که نمونه برداری کردند ، از وخیم بودن اوضاع میشد فهمید که کاری نمیشه براش کرد . شیمی درمانی باعث شده بود یه دفعه همه ی موهاش بریزه . شوهرش تمام پرونده هاشو فرستاده بود انگلیس و می خواست زودتر ببردش بلکه اونجا بشه براش کاری کرد .
تمام مدت بستری بودن سهیلا ، نزدیک سه هفته طول کشید . دکتر تو این مدت انگار به اندازه ی ده سال پیرتر شده بود . سهیلا فوت کرد و دکتر پیر شد . ۳۸ سالش بیشتر نبود . من چهار سالم بود که این جریان اتفاق افتاد . زیاد جزئیاتشو یادم نمیاد ، مامان بعدها برام با کل جزئیات تعریف کرد که ماجرا از چه قرار بوده .
مامان و مامان متی و بقیه راه افتادیم که بریم ختم . پدر نازی که در واقع دایی سهیلا میشد ، براش تو تهران ختم گرفته بود تو خونه ی خودش . مامان یه بلوز و شلوار صورتی رنگ تن من کرده بود . روز ختم سهیلا بود و چهره ها همه مصیبت زده . دختر بزرگش ۱۷ ساله بود و دختر دومی(یگانه) که تمام مدت فقط مشغول خوندن قرآن بود ۱۴ ساله ، اما محمد تنها ۷ سالش بود با یه دنیا وابستگی به مادرش . به همه غریبی میکرد جز به او .....
با حالت غریبی پشت صندلی باباش قایم شده بود و یواشکی همه رو زیر نظر داشت . باباش مصیبت زده بود . اینو میشد از موهاش که یه دفعه سفید شده بود فهمید . مامان از دیدن این صحنه دلش ریش شده بود ، من همش محمد رو زیر نظر داشتم ، بهش زل زده بودم و چشم ازش بر نمیداشتم . هر از گاهی از پشت صندلی باباش یواشکی آدما رو با حالتی گنگ نگاه میکرد .
مامان آروم زیر گوش من که لحظه ای چشم از او بر نمیداشتم گفت : " برو دستشو بگیر و ببر باهاش بازی کن . " انگار منتظر این حرف مامان بودم . چون وقتی اینو گفت بدون حتی لحظه ای تامل همونطور که چشمم بهش بود رفتم سمتش و دستشو گرفتم و بهش گفتم : " میای باهام بازی کنی ؟ " با تردید به باباش نگاه کرد ، باباش نگاه غم آلودشو بهش دوخت و او باز هم منو نگاه کرد که اینبار بدون اینکه حتی ازش چیزی بپرسم و منتظر فکر و تردیدش باشم دستشو کشیدم که وادارش کنم باهام بیاد . انگار می خواستم بهش بفهمونم که حق نداره انقدر غصه بخوره .
تمام اون روز ما با هم بازی کردیم ، بچه های دیگه هم به جمع دو نفره ی ما ملحق شدن ، اما اون همچنان به همبازی اول خودش وفادار مونده بود . من و اون یه تیم جدا نشدنی رو تشکیل داده بودیم . وقتی مامان اینها اومدن که بریم ، غم عجیبی تو نگاهش نشست . انگار دوباره یادش افتاد چه مصیبت عظیمی به سرش اومده . مامان سریع متوجه شد و بهش گفت :" من بهت قول میدم باز هم بیارمش پیشت که با هم بازی کنین . " و اون به این شرط پذیرفت که از من جدا شه .
بچه ی به جوشی نبودم و این اولین بار بود که من پیش قدم شده بودم برای دوست شدن و بازی کردن با کسی و این موضوع واقعا باعث تعجب مامانم و بقیه شده بود .
عموم که با مامان بزرگ زندگی می کرد با بابا دوقلو بود و شاید به همین خاطر بابا همیشه حساسیت عجیبی نسبت به او داشت . من سه ساله بودم که عموم ازدواج کرد . چون ما با مامان بزرگ تو یه خونه زندگی میکردیم عملا اکثر مسئولیت های مامان بزرگ افتاد به گردنمون که بابا هم با کمال میل انجامشون میداد. مامان بزرگ پیر بود و از همه چیز می ترسید مخصوصا از رعد و برق و این ترس از رعد و برق رو به من هم انتقال داد . به خاطر ترس زیادش بابا و عمو هر کدوم باید یک شب در میون پیشش می موندن و تو خونش می خوابیدن .
روزها به همین منوال گذشت تا اینکه مامان بزرگ به بابا و دو تا عموهام اصرار و گریه زاری کرد که عمه ام رو هر جوری هست بکشونن تهران . بعد از این موضوع بابا و عموهام با شوهر عمه ام صحبت کردن و قرار بر این شد که توی تهران برای شوهر عمه ام که مهندس راه و ساختمان بود یه خونه ی قدیمی پیدا کنن که شوهر عمه ام با عمه ام و بچه هاش بیان تهران و شوهر عمه ام اون خونه رو بکوبه و بسازه .
بالاخره بابا و عموها یه خونه ی خیلی بزرگ تو خیابون ملاصدرا پیدا کردند و بعد ازاینکه شوهر عمه ام اون خونه را دید و پسندید ، هر کسی یه سهمی گذاشت و خونه رو خریدن . بابا و مامان بزرگ خونه ی خودشونو فروختن و مامان یه عالمه وسایل و طلاهاش رو فروخت و گذاشت رو پول بابا . خلاصه هر کی یه سهمی گذاشت تا شوهر عمم اون خونه رو بکوبه و بسازه و هر کسی یه واحد برداره و همگی اونجا زندگی کنیم . بابا و عمو به قدری شوهر خواهرشونو دوست داشتن و بهش اطمینان داشتن که یه وکالت تام الاختیار بهش دادن . خلاصه بالاخره شوهر عمم ، با عمم وبچه ها اومدن تهران و یه خونه خریدن تا شوهر عمم این خونه رو آماده کنه . ما هم که خونمون رو فروخته بودیم ، یه خونه اجاره کردیم درست رو به روی مدرسه ی رازی و با مامان بزرگم توش زندگی می کردیم . از این خونه قدیمی خیلی بزرگا بود و در عین قشنگی ترسناک . من که خیلی خوشحال بودم از اینکه عمم اومده تهران چون عاشق بچه هاش بودم . دخترش از من نزدیک سه سال بزرگتر بود ( سپیده ) و پسرهاش با وجود اینکه خیلی از من بزرگتر بودن اما خیلی دوسشون داشتم و باهاشون بهم خوش میگذشت . عمم سپیده رو مدرسه ی رازی ثبت نام کرده بود . اون موقع مدرسه ی رازی برای خودش برو بیایی داشت . سپیده همیشه بعد از مدرسه میامد خونه ی ما و همون جلوی در لباسها و کفشاشو در نیاورده ، مشقاشو می نوشت و من ثانیه شماری می کردم که زودتر درسش تموم شه تا با هم بازی کنیم . وقتی عشق سپیده رو میدیدم به درس لحظه شماری میکردم که منم زودتر برم مدرسه .
من هم زیاد میرفتم پیش سپیده . خونه ی عمه خیلی خوش میگذشت . نه من هیچوقت رو حساب بچگیم می فهمیدم مادر من چه عذابی از دست عمم میکشه نه بچه های اون متوجه این موضوع بودند . من عمه فروغ رو دوست داشتم و بچه های اون هم بابا و مامان من رو ....ما از دنیای بزرگا خارج بودیم و تنها به خودمون و لحظه های خوب و قشنگی که با هم داشتیم فکر می کردیم .
چه شبهایی رو که با هم می گذروندیم . من و سپیده و سامان و سپهر . چه قدر با هم خوش می گذروندیم . با مامان باباها میرفتیم شمال و ما بچه ها عشق می کردیم ، بی خبر از اینکه اون مسافرتها بدترین مسافرتهای مادر من بود .......
این صدای مادرم بود که داشت به سپیده هشدار میداد منو بیدار نکنه . و به همراهش سپیده که میگفت : " چشم خاله مریم "
اما بالاسر من ایستاده بود و زل زده بود بهم تا بیدار شم . هر چند از صداشون بیدار شده بودم اما هنوز چشممو باز نکرده بودم . به عشق سپیده چشمم رو باز کردم که دیدم آروم انگشتشو گذاشته رو لباش و یه بسته آدامس موزی گرفته سمتم و میگه : " به مامانت نگی بیدارت کردما "
خندیدم و بلند شدم . بعد رفتم سمت کمدم و شکلاتهایی رو که دوست مامانم از ترکیه برام آورده بود از تو کمد آوردم بیرون و آروم درشو باز کردم و بهش گفتم : " بیا بردار "
چشماش برق زد . از اون اولشم عاشق شکلات بود و من اینو خوب می دونستم . یکی برداشت و خورد بعد گفت : " یکی هم برای سامان ، یکی هم برای سپهر ، مامان ، بابا ، یکی دیگه هم برای خودم وقتی رفتم خونه " نگاه به قوطی شکلات انداختم که نصفش رفته بود .
عاشق سپیده بودم حتی اگه همه ی شکلاتهایم را می خورد و همه ی اسباب بازی هایم را خراب می کرد . سپیده خواهر نداشته ام بود .
چند وقتی گذشت تا اینکه دختر خاله ی بابا " پری " از آمریکا اومد ایران دیدن خانوادش . خاله ی بابا همین یه دختر رو داشت . البته شوهرش سرش هوو آورده بود و زمانی این بیچاره متوجه شده بود که شوهرش از زن دومش سه تا دختر داشت و قسمت جالب قضیه اینجا بود که زن دوم شوهرش با بچه هاش طبقه ی دوم خونه ی خواهر شوهرش زندگی می کردند و هر بار خاله ی بابا با دخترش می رفته خونه ی خواهر شوهرش ، دخترش کلی هم با این بچه ها دوست بوده و بازی می کرده ، بی خبر از اینکه اینها خواهر های خودشن و خاله ی بابا هم نمی دونسته که اینا بچه های شوهرشن .
خلاصه بعد هم که متوجه شده بود بیچاره به سرحد جنون رسیده بود . شوهرش جز اینکه فوق العاده خوش تیپ بود ، خیلی هم پولدار بود . کارخونه دار بود . بعد ها خاله ملک (خاله ی بابا ) برامون تعریف کرد که یه بار شوهرش مریض که بوده و در بیمارستان بستری شده بوده این زن دومش اونجا پرستار بوده و باهاش آشنا شده . بیچاره خاله از رو سادگیش و انقدر که درگیر بشور و بساب خونش بود خیلی دیر فهمیده بود . بعد از اینکه خاله ملک متوجه این موضوع شد چند ماه نکشید که شوهرش ورشکسته شد . بعد هم که زمان شوهر دادن دخترش بوده و خودش و دخترش معتقد بودن به خاطر این اتفاقاتی که افتاد ، پری خواستگاراشو از دست داد و وقتی مردم متوجه میشدند که باباش یه کارخونه دار ورشکستست که دو تا زن داره ، در می رفتن . بابا می گفت این قضیه خیلی باعث سر شکستگی پری شده بود ، مخصوصا چون با عمه فروغ تقریبا همسن بود و با هم بزرگ شده بودن ، هیچوقت نمی خواست از عمه فروغ کم بیاره . بابا می گفت وقتی عمه ازدواج کرد سه شبانه روز براش عروسی گرفته بودن و پری خیلی بیشتر به تکاپو افتاده بود که زودتر ازدواج کنه ، مخصوصا با یه آدم تحصیلکرده که از عمه فروغ کم نیاره . از حق نگذریم وقتی جوون بود ، بی نهایت زیبا بود . آخرشم زن یه فیزیوتراپ شد که مقیم آمریکا بود و از خودش ۱۶ سال بزرگتر بود . یه بار هم ازدواج کرده بود و از ازدواج اولش یه دختر داشت ، زن اولش آمریکایی بود و بعد از اینکه ازش جدا شده بود ، خواهرش پری را دیده بود و براش در نظر گرفته بود . پری بیچاره هم که تنها به دنبال یه راه فرار بوده ، قبول می کنه . هر چند که یه بار بعد از دختر دار شدنش بر میگرده ایران و شش ماه موندگار می شه که جدا بشه ، اما در آخر می بینه که با وجود بچه ممکن نیست و برمیگرده . به محض برگشتنش یه پسر هم خدا بهش داد .
حالا اومده بود ایران برای دیدن پدر و مادرش . مامان اینا دعوتش کردن که بیاد خونمون ، اومد . تمام مدت حرفش از بچه هاش بود و موفقیت هایی که کسب کردن . عکس پسرش ( شایان ) رو نشون داد که کمربند مشکی کاراته داشت ، که قهرمان دو شده بود و دخترش ( شیلا ) که فتو مدل بود و عکسشو رو صفحه ی مجله ها می زدن . پسرش از من ۹ سالی بزرگتر بود و دخترش ۱۲ سال از من بزرگتر .
قشنگ می شد فهمید که چقدر این دو تا بچه بت مادرشون شدن . لحظه ای نبود که ازشون حرف نزنه . حرفای رنگی و قشنگ . یه چیزی رو هرگز یادم نمی ره . من اون زمان ۵ سال بیشتر نداشتم ، وقتی پری اونشب از خونمون رفت ، مامان به بابا گفت : " سهراب ، خب چی می شد اگه این دختر ما که بزرگ می شد ، پری می یومد اینو میگرفت برای پسرش؟!! "
مامان خودشم میدونست یه همچین چیزی جزء محالاته اما این تنها در حد یکی از رویاهاش بود که یه داماد با یه همچین خانواده و خصوصیاتی در آینده نصیبش بشه . بابا با حالتی عاقل اندر سفیه نگاهی بهش انداخت و گفت : " تو خلی ها !!!!!!!! اون پسر آمریکایی که اونجا بزرگ شده که نمیاد از ایران زن بگیره . "
مامان با حالتی قانع فقط گفت : " آره خب ، راست میگی "
و من امروز به یه نتیجه رسیدم ، هیچ چیز جلوی سرنوشتی رو که برای کسی رقم خورده نمی تونه بگیره و سرنوشت هیچ آدمی عوض شدنی نیست . قسمت هیچ کس رو دیگری نمیتونه بخوره ........
شاید حرف مامانم زیاد هم بی ربط نمی تونست باشه ، اتفاق افتادن یه همچین چیزی خیلی دور از ذهن بود اما نمی تونست محال باشه ، اگر تقدیر چنین بود ..........
خاله هم تو اون مسافرت از پسره اولش اصلا خوشش نمیاد . چون دلش پیش دیگری بوده ، مامان متی میگفت همش تو اتاق مینشسته نماز میخونده و حتی حاضر نمیشده از در اتاق بیاد بیرون تا اینکه بالاخره با اصرار مامان متی حاضر میشه بیاد و با پسره حرف بزنه و اصلا بشناسدش . بالاخره تو اون مسافرت معلوم نمیشه این پسره ( حمید ) چه جوری دل خاله ی ما رو نرم میکنه و همونجا با هم عقد میکنن .
من عاشق خاله مینا بودم . خیلی دوسش داشتم . هر چی کار میکرد با پولش برای من بهترین و قشنگترین اسباب بازیها رو می خرید . یه بار که میخواست نماز بخونه و من زل زده بودم و داشتم نگاش می کردم ، ازم پرسید : " برای عید چی دوست داری داشته باشی ؟ "
من هم خوب فکرامو کردم و به این نتیجه رسیدم که تنها اسباب بازی ای که ندارم یه عروسک آهو هست . به همین خاطر بهش گفتم : " یه آهو "
گفت : " الان نماز میخونم ، سر نماز دعا میکنم پولدار بشم که بتونم برات بخرمش . " و همونطور که شروع کرد به نماز خوندن من هم با تمام وجودم دعا کردم خاله مینا پول دار بشه که بتونه برام آهو بخره . اونسال عید خاله مینا یه آهوی بزرگ خوشگل بهم عیدی داد . کلی باهاش عشق کرده بودم . خیلی دوستم داشت اینو با تمام وجودم می تونستم لمسش کنم .
وقتی نوبت رفتن خاله مینا شد ، خیلی وحشتناک دلم به بچگی خودم گرفته بود . هر بد و بیراهی تو دلم به آقا حمید میگفتم که داره خاله ام رو ازم دور میکنه . هر جا عکسشو می دیدم ، بر میداشتم و رو صورتشو گاز میگرفتم . خلاصه همه ی عکسا از دست من دندون دندون شده بود .
خاله مینا یه آدم همه فن حریف بود . همه کار بلد بود . پشتکارش تو یادگیری بی نظیر بود . سال اول که دانشگاه تهران پزشکی قبول شد ، از گزینش رد شد ، بعد که مامان با بابا ازدواج کرد ، متوجه شد کسی که خاله رو از گزینش رد کرده بوده ، کسی نبوده به غیر از یکی از دختر خاله ی مومن و مذهبی بابا(معصومه خانم ) که تو دانشگاه کار میکرد و اون موقع مسئول اینکار بود .
بیچاره خاله دیوانه شده بوده ، مامان اینا میگن : " مینا یک سال تمام با چادر مشکی و مقنعه همه جا میرفت . هیچکی رنگشم ندید . تو هیچ مهمونی ای نیومد . تا اینکه سال آینده رادیولوژی قبول شد . "
بابامهدی اون موقع ها مرد ثروتمندی بود و به محض اینکه خاله گواهینامشو گرفته بود یه بنز سفید انداخته بود زیر پاش . همه چیزو بلد بود ، از خیاطی و رقص و آشپزی و گلدوزی و نقاشی گرفته تا دو سه تا زبان میتونست راحت حرف بزنه . لباس عروسشو خودش دوخت . تابلوهای نقاشیش بی نظیر بود .
بابا مهدی یه مهمونی خیلی بزرگ براش گرفت که همه ی فامیلو دوست و آشنا رو توش دعوت کرد . خاله تو اون مهمونی به اصرار همه رفت لباس عروسش رو تنش کرد . مامان متی برای من و خواهر زاده هاش و دختر همسایه که همگی همسن بودیم ، لباس عروس دوخته بود که ساقدوش باشیم . من که از همون بچگی عشق لباس عروس پوشیدن داشتم ، از خوشحالی تو پوستم نمیگنجیدم . خیلی حس عروس شدن برم داشته بود . آخرین بار که لباس عروس پوشیده بودم ، تو عروسی عمو سیروس (همون برادر دوقلوی بابا) بود . لباس عروسمو اونموقع خاله مینا دوخته بود و موهامم خیلی خوشگل برام درست کرده بود و توش مروارید زده بود . بعد از اون هر بار مامان پرده تورهای خونه رو باز میکرد که بشوره ، میپیچید دور من و باهاشون برای من لباس عروس درست میکرد و ازم عکس می انداخت و من کلی ذوق میکردم .
مهمانی خاله مینا که تموم شد ، تموم فامیل جمع شدن تو خونه ی مامان متی و بعد خاله مینا رو رسوندیم فرودگاه و من و بقیه کلی پشت سرش گریه کردیم .
بعد از رفتن خاله مینا من به چشم خودم شکستن و پیر شدن مامان متی رو دیدم .......
با ماندانا آبم تو یه جوی نمی رفت . با وجود مهربونی بیش از حدش ، خیلی وقتا شرایط سنی رو درک نمی کرد . من هم که لجباز و یه دنده بودم و همیشه مرغم یه پا داشت . همیشه هم خب مشخص بود که وقتی باهاش دعوام میشد ، مامان متی و بابا مهدی از من حمایت می کردند . همه اسم خونه ی مامان متی رو گذاشته بودن : " امپراطوری ناییریکا " . روزی که خاله مینا رفت یه نمونه ی فراموش نشدنی از دعوای من با ماندانا بود . اون میخواست وسایلشو بیاره تو اتاق خاله مینا و اونجا بشه اتاقش . آخه اون اتاق با وجود اینکه از همه ی اتاق های اون خونه کوچکتر بود ، اما دنج ترین بود ، اون میخواست اونجا اتاقش باشه و من هم به اون فقط به چشم یک اشغالگر نگاه میکردم . سر لج افتاده بودم و هر چی لباسهاشو میچید تو کشو ، من پشت سرش از توی کشو در می آوردم و میریختم بیرون . دست آخر صبرش تموم شد و جیغش در اومد . من هم که قلدر ، شروع کردم بیچاره رو کتک زدن . اول خیلی خودشو کنترل کرد ، چون میدونست اگه دستش بهم بخوره دیگه قیامت میشه . اما من ول کن نبودم . اون بیچاره هم یهو جوش آورد و منو زد . من هم که انگار منتظر همین بودم ، شروع کردم به کولی بازی . اونروز ماندانای بیچاره برای اولین بار به خاطر من از بابا مهدی کتک خورد و مامانم هم یه دعوای حسابی باهاش کرد . مامان خودش به وقتش حسابی گوشمالیم میداد اما هیچوقت تحمل اینکه کسی حتی بابا بخواد بهم یه اخم کوچیک کنه رو نداشت . هیچکی غیر از خودش جرأت و اجازه ی اینو نداشت که به من " نکن " بگه . بابا مهدی هم عاشقانه منو می پرستید . تو تمام فامیل عشق بابامهدی به من زبانزد شده بود . حاضر بود بمیره اما ناراحتی منو نبینه . هیچوقت تحمل دیدن اشکهای من رو نداشت و من همیشه فکر می کنم یکی از دلایلش این بود که بابامهدی بین سه تا دخترهاش ، عاشق مامان من بود و به همین خاطر اینطور عاشق من بود . همه میدونستن که اون نفسش به نفس من بنده . هر چیزی رو که بلد بود میخواست به منهم یاد بده .
هیچ وقت یادم نمی ره زمانی رو که بابا مهدی بهم دوچرخه سواری یاد داد . عمو احمد ( عموی بزرگترم ) از آلمان برایم یک دوچرخه آورده بود و بابا مهدی یک روز تموم با حوصله و صبر بینهایتش بهم یاد داد که چه جوری باهاش برونم . تمام مدت به خیال اینکه پشت دوچرخه رو گرفته راحت پا زدم و تا ته خیابون رفتم ، تا اینکه یه موقع به خودم اومدم ، دیدم خیلی وقته که پشت دوچرخمو رها کرده .
همیشه من رو با میز گرد وسط آشپزخونشون که روش غذا میخوردیم قد میزد و متوجه قد کشیدنم میشد . خیلی پایبند اصول بود ، مخصوصا اصول غذا خوردن . وقتی میخواستیم غذا بخوریم باید همه سر میز می نشستیم در غیر این صورت هیچ کس شروع به خوردن نمیکرد . حتی من که کوچکترین عضو اون خانواده محسوب میشدم ، باید هنگام صرف غذا سر میز حضور میداشتم . خیلی وقتها که گرم بازی کردن بودم بابا مهدی انقدر منو صدا میکرد تا بالاخره برم و غذا رو شروع کنند . خودم دیگه حساب کار اومده بود دستم که این جزئی از اصوله که انجام ندادنش اونو ناراحت می کنه .
بعد هم که می نشستم جلوش غذامو بخورم تمام حرکاتم رو زیر نظر داشت ، میدونستم باید قبل از شروع دستمال سفره رو بندازم رو زانوهام ، میدونستم که قاشق و چنگالم نباید زیاد ایجاد سرو صدا بکنه . میدونستم که غذام نباید بریزه دور بشقابم ، میدونستم غذام نباید پخش و پلا باشه تو بشقابم و باید همشو بدم بالای بشقابم و آروم بخورمش ، میدونستم نباید سر غذا حرف بزنم ، لقمه هام باید کوچک باشه که گوشه ی لپم قلمبه نشه ، آب بین غذا نباید بخورم . غذام نباید بمونه ، بعد غذا باید به آشپزش بگم دستت درد نکنه . چون میدونستم داره نگام میکنه ، تمام سعیم رو میکردم که به بهترین نحو از پسش بر بیام .
بعد غذا میخواست بخوابه و من اذیت کردنم گل میکرد . از خواب بعد از ظهر متنفر بودم چون باید آروم و بی سر صدا بازی میکردم . هر وقت هم که تینا ( دختر همسایه ) می اومد که بریم بازی کنیم ، اگه بعد از ظهر بود بازیمون کلی بهم میخورد . چون اگه سر صدا میکردیم ، همسایه ها صداشون در می اومد .
همیشه می رفتم رو کف دست بابا مهدی می ایستادم و اون هم با تمام نیرویی که داشت منو بلند میکرد . یه کم که میرفتم بالا پاهام میلرزید ، میترسیدم که بیافتم ، اما اون مدام بهم اطمینان میداد . همیشه سر این کار ما ، مامان متی یه بار می مرد و زنده میشد از دلشوره .
دقیقا چسبیده به خونشون یه نونوایی سنگکی بود . بابا مهدی یا مامان متی هر روز صبح از اونجا نون می گرفتن و مامان متی دونه دونه برای من لقمه های کوچک نون و کره و مربا می گرفت و می گذاشت دهنم . اصولا هیچ زمان دوست نداشتم از بازی بزنم و غذا بخورم . بیچاره مامان متی خیلی وقتا ، باید قاشق قاشق به ترفند اینکه : " در گاراژو باز کن مامان ، آفرین دخترم ، ماشین بابامهدی ،" بعدشم ماشین خاله مینا و بابا و ....بود ، تا غذا تموم شه . همیشه آدمهایی رو که خیلی دوستشون داشتمو میگفت که تو رودربایستی گیر کنم و ماشینشونو بخورم !!!!!!
عاشق مامان متی و بابا مهدی بودم و حسود .....اگه مهمون می اومد خونه ی مامان متی و اون میخواست بشینه با مهمونش حرف بزنه ، من جلوی دهنشو می گرفتمو میگفتم : " مامان ، مامان متی ، من خوابم میاد . بیا بریم بخوابیم " اون بیچاره هم با من می اومد و چون خوشخواب بود تا سرشو میگذاشت ، خوابش می برد . اونوقت من با خیال راحت می اومدم بیرون می نشستم . در رابطه با بقیه چیزا هم همین طور بود . خواهرزاده های مامان متی و تینا دختر همسایه چون همسن و سال من بودند و همبازی من ، به هوای من مامان متی رو مثل من مامان متی صدا می زدن و اینجا بود که من کفرم در می اومد ، چون مامان متی فقط مال من بود و قصد نداشتم با کسی قسمتش کنم ...... اما عاشق بابامهدیم بودم . تو بچگی دنیای من ، زندگی من تو وجود بابا مهدیم خلاصه شده بود . قهرمان داستانهای کودکانه ام بود . تنها انسانی بود که برق عشق رو به راحتی میشد تو چشماش دید .همیشه تو تصوراتم دنیایی رو ساخته بودم که بابامهدی قوی ترین مرد اون دنیا بود .....
مامان اصرار عجیبی داشت که من به مهدکودک بروم . فکر میکنم یکی از دلایلش این بود که اصولا بچه ی به جوشی نبودم و هیچوقت هیچ تلاشی برای پیدا کردن دوست تازه از خودم نشون نمیدادم و به همون قدیمی ها قانع بودم . خواهر یکی از دوستهای بابا مدیریت یک مهدکودک بزرگ و عالی رو بر عهده داشت و دوست بابا ( روزبه ) هم که نقاش بود تو همون مهدکودک مشغول به کار بود . مرد نازنینی بود و عاشق بچه ها بود . با جون و دل تو مهدکودک کار می کرد . چند سال به خاطر عقایدش زندان سیاسی رفته بود و خیلی چیزها رو از دست داده بود . مهمترینش روحیه و معنای زندگی بود که همون چند سال در او کشته شده بود . روح عاشق و لطیفی داشت و من عاشقش بودم . هرگز با او غریبه نبودم . شاید به این علت که خیلی از روحیاتش بی شباهت به بابا نبود . من تنها به عشق اون حاضر میشدم برم مهدکودک . بیچاره مامان هر روز صبح سر مهدکودک رفتن با من بساطی داشت .
به جای اون همه سختی که کشید ، روز اول مدرسه بدون هیچ دغدغه ای سرم رو انداختم پایین و یه راست رفتم تو مدرسه . بر خلاف باقی بچه ها که گریه های بی امانشون سر من یکیو برده بود . من هم مثل سپیده همون مدرسه ی رازی رفتم و میشه گفت تا حدود زیادی به عشق سپیده بود که میخواستم هر چه زودتر برم مدرسه . روز اول مدرسه رو هرگز فراموش نمیکنم . بابامهدی از من و تینا ( دختر همسایه ) در حالیکه هر دو مانتو و مقنعه داشتیم و آماده ی رفتن به مدرسه بودیم ، عکس گرفت . همه چیز نو بود و شوق بینهایتی برای شروع داشتم . عاشق کیفم بودم .
زنگ های تفریح سپیده رو می دیدم ، اون کلاس سوم بود و من حاضر نبودم حتی یه لحظه هم ازش جدا شم . دختر عمو احمد ( غزال ) هم که یه سال از من کوچکتر بود ، بی صبرانه منتظر بود تا سال آینده بیاد مدرسه و به جمع دونفری من و سپیده اضافه بشه . چند روزی که گذشت اولین دوستم رو پیدا کردم . خیلی خوشگل بود . چشمای آبی و موهای طلایی داشت . قدشم نسبت به بقیه بلندتر بود . اسمش فرناز بود و من بعدا فهمیدم که مامانش معلم کلاس دوم دبستان پسرانه ی رازیه . دبستان پسرانه رازی دیوار به دیوار مدرسه ی ما بود . پسر عمو احمد ( پیمان ) اونجا می رفت . تقریبا یک سال از من بزرگتر بود و وقتی من کلاس اول بودم اون کلاس دوم بود . خیلی قلدر بود ، نسبت به سنش خیلی هم چاق و گنده بود و من هیچوقت آبم باهاش تو یه جوی نمیرفت . همیشه با هم دعوامون میشد . مخصوصا وقتی میدیدم غزال بیچاره همش ازش کتک میخوره و خیلی زور میگه ، خیلی کفرم در می اومد از دستش . هر روزم با یکی از دوستاش که خیلی بچه ی شری بود از دیوار می پریدتو مدرسه ی ما و می اومد دخترا رو اذیت میکرد و می ترسوند . دیگه ناظممون به اسم میشناختش . هر بار هم سر مراسم صبحگاهی که میشد ، می اومد پشت سر من سر صف می ایستاد و منو صدا میزد و یه سره میگفت : " دختر عمو ، هی دختر عمو !!!!! " صداشو که می شنیدم از خجالت می مردم . که یه دفعه صدای ناظممون از پشت میکروفن شنیده میشد که میگفت : " پیمان امینی برو بیرون !!!!! "
یه روز فرناز بهم گفت : " ببینم تو پیمان امینی رو میشناسیش باهات نسبتی داره ؟ " از تعجب داشتم شاخ در می آوردم . با خودم فکر کردم حتما باز یه خرابکاری بزرگ کرده و دارن از مدرسه اخراجش میکنن . بیچاره زن عموم دیگه مرده بود از بس هر روز به راه مدرسه ی اینا بود و داشت پول میداد که بچشو اخراج نکنند . به فرناز گفتم : " آره ، پسر عمومه "
خندید و گفت : " شاگرد مامان منه . " از تعجب داشتم شاخ در می آوردم . نمیدونستم باید خوشحال باشم از این بابت یا ناراحت . اما یه فکر شیطانی به سرم زد . چون غزال رو بی نهایت دوستش داشتم و احساس میکردم خیلی مظلوم واقع شده ، هر کار بدی که پیمان تو خونه میکرد ، من به فرناز میگفتم و اونم متقابلا به مامانش میگفت و مامانش هم سر کلاس میگفت : " بعضی از بچه ها خواهرشونو خیلی اذیت میکنن و ....." و پیمان بیچاره داشت از ترس می مرد . نمیدونست من با دختر معلمش دوستم . فکر میکرد این معلمه جادوگر از آب در اومده و همه چی رو میتونه ببینه و خلاصه تا حد زیادی سر به راه شده بود . آخرهای سال فهمید قضیه از چه قراره و فقط دلش میخواست اگه میتونست منو یه دل سیر کتک بزنه ......
سال اول معلممون بسیار سختگیر و خشن بود . روزی نبود که یکی از بچه ها ازش کتک نخوره و من و فرناز تنها کسانی بودیم که هیچوقت ازش کتک نخوردیم . زن مسنی بود و منطقش خطکش چوبی بود . هرگز فراموش نمیکنم روزی رو که با خطکش زد تو سر دوست من تنها به این دلیل که دوستم نتونسته بود اسمشو درست بخش کنه . من از ترس اینکه مبادا ازش کتک بخورم مشق زیادی مینوشتم و اون هم با خودکار قرمز با تمام زورش رو مشقهای زیادیم خط می کشید و مینوشت : " این مشق زیادی است " سال ترسناکی بود . من از اون اول کودکی عاشق گل بودم و هیچ هدیه ای به اندازه ی گل خوشحالم نمیکرد . به همین خاطر خیلی وقتا مامان رو مجبور میکردم برای معلمم گل بخریم . یه گل فروشی دقیقا تو خود میدون ونک بود که تزیین کردنش بی نظیر بود . بعد جمعش کردن . یه روز با مامان از اونجا برای معلمم گل گرفتیم . گل فروشه ساقه ی گل رو خیلی کوتاه کرد ولی تزیینش فوق العاده زیبا بود . وقتی گل رو به معلمم دادم ، چون خیلی کوچولو شده بود ، تو آب نگذاشتش و فقط تمام مدت گرفت دستش و بوش کرد . من همه ی حواسم به او بود و اینکه ببینم کی گل من داخل آب گذاشته میشه ، اما نگذاشت و من خیلی ناراحت شدم . وقتی مدرسه تعطیل شد ، یواشکی گل رو از روی میزش برداشتم و دوباره گذاشتم تو جیبم و با سرعت هر چه تمام تر به سمت در مدرسه رفتم . احساس میکردم هزاران چشم داره منو نگاه میکنه ، تنها سرم را پایین انداخته بودم و گل را که در مشتم بود ، تو جیبم نگه داشته بودم و با سرعت هر چه تمام تر به سمت در خروجی میرفتم ، که ناگهان دستی از پشت مانتوم رو گرفت و کشید همین که رنگ از رخسارم پرید ، صدای بابا اومد که میگفت : " کجا خانوم حالا با این عجله ؟؟؟!!! " نفس راحتی کشیدم . وقتی سرم رو بلند کردم ، دیدم غیر از بابا و مامان عمو سیروس هم اومده بود دنبالم . همونجور که گفتم من صدها مادر و پدر داشتم . خیلی وقتا عمو سیروس یا دیگران هم می اومدند دم مدرسه دنبالم از نگرانی اینکه مبادا مامان و بابا من را فراموش کرده باشند . گل رو که بهشون نشون دادم نمی فهمیدم علت خندیدن بی وقفه ی آنها برای چیست . فقط پشت سر هم التماسشون میکردم که هر چه زودتر از اونجا بریم .
از اون تاریخ به بعد من حساسیت عجیبی نسبت به گلهای شاخه کوتاه پیدا کردم ، احساس میکردم جدی گرفته نمی شوند . اونسال هر درس جدیدی که یاد می گرفتم ، وقتی مامان میخواست برای خاله مینا نامه بنویسه ، زیر نامه ی خاله مینا یکی دو خط از حروف الفبای جدید رو که یاد گرفته بودم رو می نوشتم و هر روز هر چیز جدیدی که یاد میگرفتم ، بابامهدی که میخواست بعد از ظهر بخوابه براش میخوندم . آرزو داشتم که وقتی خوندن یاد می گیرم ، دینمو بهش ادا کنم و من براش قصه بخونم تا بخوابه . هر وقت از رو درس جدیدم براش روخونی میکردم ، آروم می خزیدم تو بغلش و می خوابیدم . بابا مهدی من خود عشق بود ..........
بالاخره ما متوجه موضوع شدیم . همه به هم ریخته بودند . همه به جون هم افتاده بودند . بابا و عمو سیروس رفتن شکایت کنن اما دستشون به هیچ جا بند نبود به خاطر وکالتی که به بابای سپیده داده بودن . سر این قضیه همه چیز خراب شد و به آخر رسید . پسر بزرگتر عمم ( سپهر ) یه نابغه ی تمام عیار بود . تو هر کاری که دست میگذاشت به اوج می رسید و مدال میگرفت . چند زبان رو بلد بود مثل زبان مادری صحبت کنه . موسیقی رو در حد یه استاد میزد و هر سازی رو بلد بود بزنه . از رو خود آموز یاد میگرفت . کمربند مشکی کاراته هم داشت . با معدل ۲۰ تمام دیپلم رشته ی ریاضی فیزیک گرفته بود و همه ی فامیل چشمشون بهش بود و روش حساب میکردند . بابا و عمو سیروس عاشق بچه های عمه فروغ بودند . همیشه وقتی سپهر و سامان بچه بودند بابا و عمو سیروس نگهشون میداشتند و حتی پوشکشونو عوض می کردند . سر این قضیه که بود ، و همه دعوا داشتند با هم ، یه بار تو خونه ی مامان بزرگ بابا و عمو احمد و عمو سیروس و آقای سزاوار ( شوهر عمم ) جلسه گذاشتند که صحبت کنن . آقای سزاوار ، سپهر رو هم همراه خودش آورده بود . همیشه بچه هاشو دخالت میداد و با اینکه بچه هاش عاشق بابا و عمو سیروس بودند ، اما اجازه نداشتند بهشون سلام کنن به خاطر باباشون . فقط من و سپیده بودیم که همچنان با هم در ارتباط بودیم و به بزرگترها کار نداشتیم . آفای سزاوار مردی بسیار کوتاه قد بود ، و موهاشم ریخته بود و از این ور سرش موهاشو میبرد اون طرف سرش . بر خلاف عمه فروغ که خیلی قد بلند بود و در واقع یه زن بلند قد محسوب می شد . قد سپهر و سامان به عمه فروغ رفته بود و فوق العاده قد بلند بودند هر دوشون خیلی هم خوشگل بودند درست مثل عمه فروغ . توی اون جلسه ، دعوا بین بابا و عمو سیروس با آقای سزاوار بالا گرفت و سپهر به سمت عمو سیروس حمله کرد و پاشو بلند کرد به سمت او که با یه حرکت ، با پا بزنه تو صورتش که بابا با خشم پای سپهر رو تو هوا گرفته بود و پیچونده بود و بعد بهش گفته بود : " بچه جون خجالت بکش ، ما کهنه ی کثیف تو رو عوض کردیم . " بابا هرگز اون زمان متوجه نشد این حرفش با سپهر چه خواهد کرد ......
اون جریان گذشت ، همگی اعصابها خرد بود . مامان زار میزد . برای جور کردن پول اون خونه حتی فرش زیر پاشو ، حتی طلاهاشو فروخته بود . تازه خونه ای که ما تو خیابون دولت داشتیم نزدیک ۲۰۰ متر بود . خیلی بیشتر از اینا حقمون بود . اما آخرش هیچی به هیچی . کل فامیل افتادن به جون همدیگه . اما آخرشم دست هیچکدوممون به هیچ کجا بند نشد . آقای سزاوار توی پارکینگ اون ساختمون برای خودش یه دفتر کار درست کرده بود . و بغلش هم یه اتاق سرایداری . سپهر همه کاره ی امور شده بود . آدم رییس و یه دنده ای بود . دیگه نه اون و نه سامان به مامان و بابا و عمو سیروس و زنش سلام نمیکردند . مامان خیلی دلش شکسته بود و خیلی ناراحت بود . رفت سمت دفتر کار آقای سزاوار ، سپهر هم اونجا بود . مامان با آقای سزاوار شروع کرد صحبت کردن تا بلکه با صحبت بتونه مسائل رو حل کنه . اما اون با بی حرمتی به مامان گفت : " سهراب و سیروس میخوان با پولای من صاحب خونه بشن !!!!! " مامان جا خورد ، با دلی شکسته و لحن آرومش بهش گفت : " آقای سزاوار من در مورد دیگران نمیدونم . اما تا جاییکه به زندگی و شوهر خودم مربوط میشه ، اینو میدونم که ما تا به حال یک ریال از مال کسی رو به نا حق نخوردیم و راضی هم نیستیم حتی یک ریال از مالمون به ناحق وارد زندگی کسی بشه ، شما اگر میتونی بخوری ، بخور نوش جونت !!!!!! واگذارت میکنم به خدا "
این دقیقا جمله ی مامان بود ، اینو گفت و بدون هیچ حرف دیگه ای از دفتر اون بلند شد و اومد بیرون و حتی برنگشت پشت سرشم نگاه کنه .
سپهر بر خلاف میل همه دانشگاه آزاد قبول شده بود ، اما مهندسی عمران ، همون رشته ای که باباش دوست داشت پسراش بخونن . موضوع این بود که تو خانواده ی بابای من هیچکس دانشگاه آزاد رو دانشگاه حساب نمیکرد . سال بعدش سامان دانشگاه صنعتی اصفهان مهندسی عمران قبول شد و این باعث شد همه ی توجه فامیل رفت رو سامان . سزاوار که تا اون زمان وکالت تمام امورش به دست سپهر بود ، حالا از سپهر گرفت و داد به سامان . به همین دلیل سپهر دانشگاه رو نصفه رها کرد و رفت سربازی که برای سال آینده سراسری قبول بشه . وقتی رفته بود سربازی به خاطر رییس بازی که میخواست در بیاره همیشه مشکل داشت . و بعد هم که عاشق شد ، عاشق دختری که عمم حاضر نشد اونو براش خواستگاری کنه چون دختر دکتر نبود . آخه شرط عمه فروغ برای عروس گرفتن این بود که بابای عروسش دکتر باشه . دختره هم با یکی دیگه ازدواج کرد و رفت آمریکا . بعد از اون سپهر بیچاره به هر دری زد که فقط خودشو برسونه به آمریکا ، اما سزاوار هر بار جلوی پاش سنگ می انداخت . آخرین بار با ماشین آخرین مدلش تو خیابون جردن میروند و صدای موسیقیش زیاد بود ، اما نه آهنگای لس آنجلسی ، آهنگ مجاز .... که گرفته بودنش ، ماشینشو نگه داشته بودن ، همون وسط خیابون تا جا داشت کتکش زده بودن و بعد هم موهاشو از ته تراشیده بودند . و این آخرین ضربه برای سپهر بود ........
یه مدت طولانی از سپهر خبری نشد حتی تو راه پله هم به طور اتفاقی ندیدیمش . تا اینکه یک روز دیدیم مامان بزرگ گریه و بی قراری میکند . به بابا و عمو سیروس شکایت میکرد که شماها اصلا حال خواهرتونو نمیپرسید ، نمیگید سپهر مریضه ...... چه دایی هایی هستید ؟؟؟!!!!!
بابا و عمو سیروس قضیه رو پیگیری کردند . سپهر دچار شیزوفرنی و جنون شده بود . مشکلی که درمانی برایش نبود . به قدری مشکل پیشرفته شده بود که خیلی وقتها در بیمارستان روانی بستری میشد . عمه فروغ یکباره داغون شد . خودشم پا به پای سپهر داشت دیوانه میشد . من به بچگی خودم متوجه بیماری حاد سپهر نمیشدم فقط از اینجا میتونستم متوجه بشم حالش خوب نیست که دیگه باهام شوخی نمیکرد و بهم نمی گفت : " ناییریکا خانم الفته !!!!! "
این رو بر اساس شعری میگفت که زمان کودکیم خودم برای خودم میخوندم : " ناییریکا خانوم الفته ، پیرهن زرد تافته ، تو کوچه نره بی وقته ، پسرا اونو می بینن ، از عشق اون می میرن . "
زندگی عمه فروغ با بیماری سپهر بهم ریخته بود . سپهر به خاطر قرصهای آرامبخشی که مصرف میکرد ، همیشه مانند مرده ای از گور برخواسته راه می رفت .
اونسال مثل هر سال جشن تولد من برگزار شد . این اولین بار بود که تو اون خونه جشن تولد داشتم . بابا مهدی از بغل نمایشگاه ماشینش برام یه کیک بی نظیر سفارش داده بود . کیکم شبیه خرگوش بود . آخه من یک عروسک خرگوش داشتم که از زمانی که به دنیا اومدم باهام بود و به حدی بهش انس گرفته بودم که اگر شب بغلم نمی کردمش ، خوابم نمی برد .
مامان متی هم یک پیرهن صورتی بینهایت زیبا برایم دوخته بود . عاشق پیرهنم بودم . تولد جالبی بود. فرناز هم اومده بود تولدم و چند تا دیگه از دوستای کلاسم .
یک عالمه کارت تبریک برام رسیده بود . از خاله مینا ، از خاله سیما ( همون دختر عموی مامان که ازدواج کرده بود و رفته بود آمریکا ) هر سال یک عالمه کارت تبریک می گرفتم ، اما اونسال اولین سالی بود که خودم قادر به خوندن نوشته های توی کارتم بودم .
وقتی بچه بودم متنفر بودم از اینکه تولدم تو تابستون بود ، چون حس می کردم اگه تو پاییز یا زمستون باشه ، راحت تر میتونم دوستای مدرسمو دعوت کنم و کلا بیشتر کیف میده . اسمم رو هم دوست نداشتم و همیشه با مامان دعوا می کردم سر اسمی که برام گذاشته بود ، چون هیچکی نمی تونست راحت تلفظش کنه .
اونسال تابستون برای اولین بار استخر خونه رو آب انداختند . وسط حیاطمون یک استخر داشتیم . عاشق تابستون بودم به خاطر همون استخر ..... همیشه با سپیده می رفتیم تو آب و خیلی می خندیدیم و بهمون خوش میگذشت . اصلا انگار از این دنیا خارج بودیم . اون موقع ، همه چیز سر لج و لجبازی بود . بابا و عمو پول کلر و باقی چیزهای استخر رو نمیدادند و خب از استخر استفاده هم نمی کردند . تنها کسی که می رفت تو آب من بودم . به جاش خانواده ی عمه همشون دم به ثانیه تو آب بودند ، تا اینکه یه روز سزاوار به من گیر داد که تو نمی تونی بیای تو آب ، چون بابات پول کلر رو نمیده . سپیده خیلی غصه خورد و به من گفت : " بیا یه رمز بذاریم . من پله ها رو دو تا یکی می پرم پایین و تو بفهم که منم و آماده باش و در رو باز کن که بریم استخر . " دیگه اینجوری مجبور نبود در بزنه و دچار مشکل بشه . من هم قبول کردم . روز اول گوشامو تیز کردم ، تا صدای پای سپیده رو شنیدم ، در و باز کردم . جفتمون از خوشحالی که ترفندمون داره کارگر می افته تو پوستمون نمی گنجیدیم . اما تا اومدیم که بریم سمت استخر ، یه دفعه در آسانسور باز شد و سزاوار مثل جن جلومون ظاهر شد . من و سپیده لبخند رو لبامون خشکید . انگار از قبل ماجرا رو فهمیده بود و کمین کرده بود . با من دعوا کرد و من هم بغض عجیبی کردم و برگشتم سمت خونمون . مامان که منو دید خیلی غصه خورد ، اما در عین حال میخواست یه جوری به من وانمود کنه که اصلا مساله ی مهمی نیست .
هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای زنگ در شنیده شد ، مامان در رو باز کرد ، عمه فروغ پشت در بود . اومد تو و شروع کرد قربون صدقه ی من رفتن و به من التماس کردن که برم استخر . معلوم بود خیلی دلش از رفتار شوهرش شکسته . خودش هم لباس شناشو پوشید و منو برد استخر . سزاوار عصبانی بود قشنگ مشخص بود ، اما سپیده به قدری خوشحال شد که حد نداشت . شروع کردیم با هم بازی کردن . من هنوز شنا بلد نبودم . مامانم اونسال تابستون منو کلاس شنا اسم نوشت . خاله کوچیکه ی مامان و دوست صمیمی مامان هم دخترهاشونو که همسن و سال من بودند همونجا اسم نوشتند و همه با هم می رفتیم کلاس شنا . استعداد و علاقه ی شدیدی به شنا داشتم . خیلی زود پیشرفت کردم . اما آخر ترم گوشم عفونت بدی کرد ، طوری که مجبور شدند بهم بیهوشی بدهند و عفونت گوشم رو پاک کنند .
اما با تمام این سختی ها بابا درسش را می خواند و عالی از پسش بر می اومد .
اونسال پسر خاله ی بابا (کامران) که تو دانشگاه تبریز دندانپزشکی می خوند با دختر معلم کلاس اول ما ازدواج کرد . باهاش تو همون دانشگاه آشنا شده بود اون هم دندانپزشکی میخوند و من تا دیدمش شناختمش که دختر همون معلممون بوده . چون چند بار با مامانش اومده بود سر کلاسمون . دختر خوشگل و خوبی بود . من ازش خوشم می اومد . فقط از مامانش یه عالمه خاطره ی بد داشتم . اما به جاش اونسال سال خوبی بود ، یادمه که خیلی بهمون تو مدرسه خوش میگذشت . غزال از اول بچگیش عاشق من بود و تو مدرسه هم منو رها نمیکرد . همیشه منو میبرد پیش دوستاش و میگفت : " بچه ها ببینین این دختر عموی منه . " به اون اندازه ای که به من نزدیک بود به سپیده نبود . منم عاشقش بودم . در مقابلش خیلی احساس بزرگی می کردم . همیشه بیشتر به چشم یه خواهر کوچولو بهش نگاه میکردم تا دختر عمو .
سپیده دیگه بیشتر وقتاشو با دوستاش میگذروند و زیاد دوست نداشت با ماها باشه . البته که وقتی می رفتیم خونه ۲۴ ساعت من و اون با هم بودیم . کلا سپیده همیشه خیلی بزرگتر از سنش بود . دختر عاقلی هم بود .
یادمه اونسال مادرشوهر عمم که میشد مامان بزرگ سپیده فوت کرد . مامان و بابای شوهر عمم اصفهان زندگی می کردند . عمه فروغ از مامان خواست که سپیده پیش ما بمونه تا اونا برن اصفهان برای مراسم مادر شوهرش . مامان هم با کمال میل پذیرفت ، اما قرار بود سپیده نفهمه که مامان بزرگش فوت کرده . من خیلی خوشحال بودم که سپیده قرار بود پیشم بمونه . دلمم براش سوخته بود و همش فکر میکردم یه راز بزرگ رو دارم با خودم یدک میکشم . صدامم در نمی اومد . تا اینکه دیگه روزی که عمه فروغ قرار بود فرداش بیاد تهران ، همون روز تو مدرسه با سپیده دعوام شد . جدیدا خیلی خودشو میگرفت و جو بزرگ بودن برش داشته بود منم می دیدم همش می خواد با دوستای خودش فقط باشه و منو تنها می گذاشت غصه می خوردم . به همین خاطر اون روز باهاش دعوام شد و همون وسط حیاط مدرسه بهش برگشتم گفتم : " حالا که اینجور شد راستشو بهت میگم . مامانت اینا به خاطر کار بابات نرفتن اصفهان مامان بزرگت فوت کرده که مجبور شدن برن . " اینو که گفتم یه دفعه ساکت شد و ناباورانه زل زد بهم بعد بی وقفه شروع کرد به گریه کردن . همون لحظه دلم براش سوخت و از کاری که کردم به شدت پشیمون شدم . شروع کردم نازش کردن . بغلش کردم و بهش گفتم : " به خدا دروغ گفتم سپی ، مامان بزرگت فقط حالش بده . میگن مرده . اما هنوز معلوم نیست . شایدم نمرده باشه . من خودمم نمیدونم . "
ولی مگه اون گریه اش به این سادگی بند می اومد . به هر ترتیبی که بود ساکتش کردم و ظهر با سرویس مدرسه رفتیم خونه . مامانم یه جورایی خرابکاری منو برای سپیده درستش کرد و یه عالمه داستان سر هم کرد که سپیده یه کم باورش شد و دیگه بی قراری نکرد .
روزهای جالب و قشنگی بودن . من وسپیده همیشه منتظر بودیم تا روز جهانی کودک بشه و از صبح تا شب کارتون نگاه کنیم و کلی از این قضیه لذت می بردیم .
مدرسه ی ما دو شیفته بود . یه هفته شیفت صبح و هفته ی بعدش بعد از ظهر ، یادمه همیشه بوسیله ی میزامون با شیفت بعدی دعوا میکردیم . مثلا ما هفته ای که شیفت صبح بودیم برای شیفت بعد از ظهر رو میزمون می نوشتیم : " بعد از ظهریها خیلی خرن . " واونا هم بالطبع جواب ما رو رو میز مینوشتن .
هر پنجشنبه بابا مهدی بدون استثنا می اومد دنبال من و مامان . آخه ما خودمون ماشین نداشتیم و ما می رفتیم خونشون و شب رو می موندیم و جمعه بعد از ظهر باز بابامهدی برمون می گردوند خونمون . عاشق خونه ی مامان متی بودم . جمعه ها با صدای رادیوی بابا مهدی که داشت " صبح جمعه با شماست " رو گوش میداد از خواب بیدار می شدم و تا دست و صورتمو میشستم صاف میرفتم تو بغل بابامهدی خودمو جا میکردم . اون قربون صدقم میرفت و من تا می تونستم خودمو لوس میکردم . همیشه به مامانم میگفت : " واه واه مریم این چی چی بود تو زاییدی به این زشتی نمیشد کورتاجش میکردی ؟!! " بعد به خودم می گفت : " نمیشد مامانت تو رو کورتاجت میکرد ؟ " و من غش می کردم از خنده . همیشه بیش از هر چیزی نماز خوندن مامان متی و بابامهدی حوصلمو سر می برد . مامان متی یه ورق کاغذ میداد دستم و می گفت : " بیا مامان جون اینو تیکه تیکه کن بچین رو زمین تا من نمازم تموم شه . " و من این کارو میکردم و سرم گرم میشد و متوجه گذر زمان نمیشدم تا مامان متی نمازش تموم میشد ، اما بابا مهدی بیچاره هر بار سجده می کرد من میرفتم پشتش می نشستم و اون بیچاره هم آروم سرشو از سجده بلند می کرد که من نیافتم پایین . هر بار هم که رکوع میرفت به هر نحوی که بود سعی می کردم از کولش برم بالا . اما بیشتر اوقات موفق نمیشدم .
همیشه وقتی می خواستم عصرای جمعه بر گردم خونه غم دنیا می نشست تو دلم به همین خاطر همیشه از عصرای جمعه بیزار بودم .
بابا مهدی بود که مثل همیشه داشت برای من این شعرو می خوند . با چنان عشقی به من نگاه می کرد و با تمام وجودش این شعرو برام می خوند که انگار سراینده ی شعر خودشه .
شاه میاد با لشکرش شاهزاده ها دور و برش واسه پسر کوچیکترش آیا بدم ؟ آیا ندم ؟
من مثل همیشه فقط می خندیدم و ذوق می کردم . خیلی به وجودش افتخار می کردم همیشه دلم می خواست به همه ی دوستام نشونش بدم . با اون قیافه ی شیرین و دوست داشتنی اش ، قد بلند و رشیدش ، هیکل چهارشانه اش که هرگز خم نمی شد و مثل سرو استوار بود ، حقیقتا مایه ی افتخارم بود .
اونسال عید عروسی برادر شوهر خاله مینا بود . برادر شوهرش اومده بود ایران برای عروسی و جشن در مشهد برگزار میشد . چون هم فامیل عروس مشهدی بودند و هم فامیل داماد یه جورایی مشهدی بودند . ما هم عروسی دعوت داشتیم . مامان و بابا به همراه مامان متی اینها و خاله ی کوچیکه ی مامانم ( خاله مهری ) و خانواده اش و دوست صمیمی مامان که من خاله صداش می کردم ( خاله فریده ) و عمه ی مامانم که من بیش از عمه فروغ دوستش داشتم ( عمه فری ) باهامون اومدن ، یعنی دعوت داشتند .همگی با ماشینها راه افتادیم سمت مشهد . راه طولانی و خسته کننده ای بود اما خیلی بهمون خوش گذشت . تمام راه رو خندیدیم . بابا مهدی خیلی تند می رفت و شوهر خاله فریده به طرز وحشتناکی آهسته رانندگی می کرد ، جوری که کفر همه ی ماها رو در آورده بود . هر یک ساعت یکبارم نگه میداشت که یا میوه بخوریم یا شربت آبلیمو برامون درست می کرد ، دیگه واقعا همه کلافه شده بودند از دستش . ما چون ماشین نداشتیم با اونا همراه شده بودیم . دخترای خاله فریده درست هم سن و سال من بودند . بزرگه (نس