ساعت نزدیکهای ۱۱:۳۰ شب بود . ارکستر داشت آهنگهای آروم میزد . بابا از من خواست باهاش برقصم . من و بابا شروع کردیم با هم تانگو رقصیدن . حسابی رفته بودم تو بغل بابا خودمو جا کرده بودم و سرمو رو شونش تکیه داده بودم ، صورتم به سمت در ورودی بود که همون موقع در باز شد و محمد وارد شد . نمی دونم رو چه حساب تا منو دید که دارم با بابا می رقصم ، لبخند زیبایی که تمام دندانهایش را ردیف به نمایش می گذاشت را بهم زد و سرش رو به علامت سلام کردن تکان داد .
همین !!!!!
یک آن و تنها یک آن ، در چند ثانیه کوتاه ، در زمانی که سر بر شانه ی پدرم که تا به آن روز تنها عشق زندگیم بود داشتم ، دلم هری ریخت ، حس کردم قلبم از جا کنده شد و افتاد کف پام ....
من به یک لبخند عاشق شدم !!!!!
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد ،
پس نگو ، نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست ،
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خستست ، ولی دل دریاییست
تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم
و تاوان آن هر چه باشد ، باشد
دوست خواهم داشت
بیشتر از دیروز باکی ندارم از هیچ کس و هرکس که
تو را دارم عزیز
یه روز از همین روزا
روی شب پا میذارم
روی قاب لحظه ها عکس فردا می ذارم
تا که خوب خوب بشه زخمای دلواپسی
عشق و مرهم میکنم
روی دلها میذارم ......
کلمه به کلمه ی اهنگها برایم معنا و مفهوم پیدا کرده بود . من در اوج نوجوانی ، من در ۱۵ سالگی عشق را تجربه می کردم . عاشق شده بودم . قلبم جور دیگر می تپید . فکرم مغشوش بود . اگر با صدای بلند درس نمی خوندم ، اصلا نمی فهمیدم چی خوندم و کجای کارم . یه دفعه می رفتم تو حال و هوای خودم . برای خودم ساعت می ذاشتم که سرش برم تو رویا اما به یکباره می اومدم به خودم و میدیدم از ساعت مقرر گذشته و من هنوز تو رویاهام غرقم .
شبا انقدر تو جام این دنده و اون دنده میشدم و بهش فکر می کردم و آهنگای عاشقانه گوش میدادم که به خودم می اومدم می دیدم سپیده زده و من هنوز غرق افکار شیرینمم .
گاه انقدر رویاهام بهم نزدیک میشدن که حس میکردم دارم از تو رویاهام میکشمش بیرون . دلم میخواست همش تنها باشم و بهش فکر کنم .
عاشق شده بودم . من دیوانه شده بودم .......
هر بار یاد صحنه ی لبخندهاش می افتادم ، قلبم دوباره هری می ریخت پایین .
محمد همه چیزم شده بود . محمد شده بود پدرم ، مادرم ، همه کس و کارم . محمد دلیل من شده بود برای نفس کشیدنم . حس می کردم اگه تنها یک روز صداشو نشنوم ، می میرم ....
تو رویاهام هر شب خودمو با لباس عروسی که دوست داشتم تو یه مجلس عروسی خیلی بزرگ و مجلل کنارش می دیدم . تو رویاهام برای خودم مجسم میکردم که دکتر سپهر ، کنار در یه باغ بزرگ با مامان و بابا ایستادن و از ورود من و محمد استقبال می کنن و رو سرمون نقل می ریزن . دست زدنهای دکتر رو میدیدم ....
تو رویاهام فرزند اولم یه پسر بود و فرزند دومم یه دختر .
آخ که چقدر عاشق بودم ....
هر شب برای محمد می نوشتم ،یک عالمه نامه هایی که هرگز به دستش نرسید . محمد شده بود همه چیزم . محمد شده بود خدایم ، معبودم ، تمام موضوع نوشته هایم . محمد شده بود تنها فکر و ذکرم . مردی که بین من و پدرم ایستاده بود . پدری که من تا به آن زمان حس می کردم تنها قهرمان زندگیم است ، تنها کسی که لایق عشقم است .