تا می خواهم هر چیزی را بسط به کلیت ندهم ، حتی زمینی بودن دنیا را .....
نمیشود که نمیشود .
تا سر کیسه ی اعتماد نداشته ام شل می شود ، پایم را قدمی فراتر میگذارم ، همانند زمانهایی که در بزرگراهها می رانم و میخواهم لاین عوض کنم به دنبال فرصتی و اعتمادی که عبورم را میسر سازد، در همان آن ، در همان ثانیه ی اعتماد ....
ماشینی با سرعت باد ، با سرعت نور از کنارم چنان می گذرد که باد عبورش بدنه ی ماشینم را میلرزاند و در جا میخکوبم میکند .....
تا به کی باید در منتها الیه سمت راست یا چپ ، همچنان بی اطمینان و متزلزل راند ؟!!!!
خسته ام ......
و من اما .....
دنیا باز به صورتم یک سیلی محکم زد که گردنم از سیلی جا به جا شد و جای دستای دنیا برای همیشه رو گونه ام موند .
" توی این دنیا هیچ چیزی رویایی نیست . هر وقت هر چیزی داره بدون نقص و رویایی پیش میره ، بترس و منتظر نشتی کارش و فروریختنش باش !!!! "
از من گفتن بود ، نگی نگفتی !!!!!
امیر حقیقتا زیبا و ناب و متفاوت می نویسه . در ضمیمه لینک وبلاگش رو میگذارم حتما یه سر بزنین ، که اگه نوشته هاشو نخونین واقعا از کیستون رفته ....
جمله ی امیر این بود :
" تحت تعقیب گلوله.. تحت تعقیب عذابم .. اما باز فکر شکار
چهره پشت نقابم .. ملت پشت عکساشون چه شکلین "
http://360.yahoo.com/profile-miY64dswdq_omAXMFLhGRmglew--?cq=1#ymgl-guestbookymgl-guestbook
خدا پدر ، مادر ، خواهر ، برادر و خلاصه تمام عزیزان کسی که به طور کل ایده ی کامپوتر و تایپ رو پیاده کرد ، نه یک بار بلکه هزار و سیصد بار بیامرزد و بهشت برین را همراه با زندگی جاودان در آن دنیا نصیبشان کند و اگر هنوز زنده هستند بهشون عمر با عزت عطا کناد !!! چرا که چنانچه من در این یک هفته ی گذشته از نعمت تایپ بی بهره و بی نصیب بودم ، به اندازه ی سه برابر پول بنزین ماشینم !!!! باید پول کاغذهای باطله و دست گچ گرفته ی بدون بیمه ام را !!!! می دادم ، تا بتوانم یک برگه ، تنها یک برگه بنویسم من چه کسی هستم !!!!!!!
نتیجه نهایی : اینکه از خود بگویم ، تقریبا غیر ممکن است . اینکه میگم (تقریبا ) چون به قول معروف : " تنها غیر ممکن ، غیر ممکن است " و من با تمام وجودم به واژه واژه ی این جمله ایمان دارم . به همین دلیل دست آخر تصمیم گرفتم " ناییریکا امینی " را از قالب شخصی دیگر بنگرم و بیوگرافی اش را بنویسم .
اصلا " من " به عنوان " ناییریکا امینی " را در کدام قالب بنویسم ؟
۱. " ناییریکا امینی " ، متولد تیرماه ۱۳۶۴ و شهر پر ترافیک تهران !!!!
۲. " ناییریکا امینی " ، دانشجوی رشته ی روزنامه نگاری .
۳. " ناییریکا امینی " ، یک ایرانی تمام عیار .
۴. " ناییریکا امینی " ، خالق رمان " مارال " و در حال نوشتن کتابهای " بهترین بابا بزرگ دنیا " و " مهریه ی من "
۵ . " ناییریکا امینی " ، در برابر عشق همیشه تسلیم .
۶. " ناییریکا امینی " ، از فیزیک متنفر !!!!
۷. " ناییریکا امینی " ، عاشق پدر و دیوانه ی مادر است ، اما خدا را می پرستد .
۸ . " ناییریکا امینی " ، حتی زمانهایی که بالاجبار مشکی پوش است ، به " آبی " ایمان دارد .
۹ . " ناییریکا امینی " ، اشعار سهراب را همانند فلسفه ی " بوبن " می جود .....
۱۰. " ناییریکا امینی " ، " ناییریکا امینی " .......
آخرین چیزی که بی بند و بی تبصره از خویشتن خویش ، از " ناییریکا امینی " میدانم ، " ناییریکا امینی " آرزو داشت ، تنها یکبار ، یکبار می توانست ، هنرپیشه شود ، تا نقش " خود خود خودش " را در قالب کودکیهایش بی پرده و روراست ،بدون رو در بایستی بازی کند .
چشمهایم را می گشایم ، به دنبال او و قلبم که در دستش است ، همه جا را زیر پا می گذارم ......
و آن دوباره های کذایی فرا می رسند تا من هرگز از " درس عبرت " نمره ی قبولی نیاورم ........
این بار نیز ، همانند هربار ، افسانه ی متفاوت عشق من به مستند تلخ همیشگی عشق تبدیل میشود و من از کودکی از مستند ، بیزار بوده ام .
من به دنبال این شخصیت آه کشیدم حسرت کنان ، چرا که هر بار متوجه شدم دنیا هم به فقدان چنین شخصیتی که تمام زیبایی هایش را تقدیمش کند افسوس کنان آه میکشد آه .....
با خودش می گوید ، با خودش برای کودک آینده اش لالایی وار میگوید : " زیبای مادر ، من عاشقانه در کنارت خواهم ماند ، تک تک گامهایت را خواهم شمرد . دلم نگرانت خواهد بود . با نفسهایت نفس خواهم کشید ، خودم با دستان خودم هر روز موهای زیبایت را شانه خواهم زد . "
دخترک بزرگ و بزرگتر می شود ، خاطره ی تنها ماندش در ذهنش محو و محوتر می شود اما هر بار با خود برای کودک فردایش آرام زمزمه میکند : " من هرگز کودکم را بر روی پل لغزان تنها رها نمیکنم ......"
بچه که بودم ، خیلی کوچک ، آنزمان که می اندیشیدم ، قصه ی دختر شاه پریان تاریخ است نه تخیل ...
آنزمان که فکر می کردم من هم در آن دسته از دخترهایی هستم که روزی پسر پادشاه عاشقم خواهد شد و با اسب سپیدش به دنبالم خواهد آمد ، در همان زمان که باور من اینگونه بود ، در عین خوشباوریهای کودکانه ام ، باوری داشتم که هرگز دروغ و تخیل نبود ، باوری که برای همیشه با من بزرگ شد و ماند . از همان کودکی ، از همان لحظات خوش خیال زیبای بچگی ، شانه های تو برایم امن ترین جای دنیا بود پدر .....
بهتر است بگویم من به حمایت آغوش گرم تو پا در این دنیا گذاشتم . همان زمانها که برایم مثل کارتونهای انیمیشن در ذهنم حک شده ، مرا روی شانه های قدرتمندت می نشاندی و تمام خیابان درخت کاری شده رو از سمت پارک پایین می آمدی ، از همان زمانها پدر تو قهرمان شکست ناپذیر دنیای من چه کوچک و چه بزرگ بودی . خوب یادمه چنان حس افتخاری اون بالا روی شانه هایت بهم دست میداد ، گویی بهترین جوایز دنیا را از آن خود کرده ام . وقتی دستم را می گرفتی و با من می دویدی ، وقتی به راحتی یک پر کاه از روی زمین بلندم می کردی و روی مجسمه های شیرها ی سنگی کنار خیابان من را مینشاندی ، در ذهنم تصویر آن مرد با اسب سپیدش واضح و واضح تر میشد ، " حتما پسر شاه که اومده دنبال دختر شاه پریان با اسب سپیدش ، مث بابا مهربون و دوست داشتنی بوده . "
توی دنیای کودکی من که عدد دو برایم بزرگترین عدد دنیا بود ، چون یکی نبود ، چون تنها نبود ، چون جفت داشت ، یادمه همیشه تو رو دو تا دوستت داشتم . باز خوب یادم میاد زمانهایی که برام شکلات میخریدی ، من چشام برق میزد و تو با چه حالت جالبی می گفتی : " دو تا شکلات برات گرفتم . " برای من پدر تمام آن زمانها تو یه قهرمان بودی ، اما قهرمانی که همیشه مدال طلا داشت و هرگز شکست نمی خورد .
بعدها که بزرگ شدم ، تو شدی یک پدر ، به معنای حقیقی یک " پدر " . با ابهت یک پدر . اما هنوز قهرمان شکست ناپذیر من بودی . هنوز هم لحظه ای نبود که به وجودت افتخار نکنم . برای من سر تا پای وجود تو عشق بود . حتی زمانی که بزرگتر شدم ، عاشق شدم ، عاشقی که تهی بود . تهی بودم پدر . درونم تشنه بود و پر نمیشد . عشقی که در وجود تو بود ، هرگز در وجود هیچ تنابنده ای روی این کره ی خاکی نبود . حضور تو نابترین حضور دنیا بود . شانه هایت محکمترین پناهگاه ، آغوشت امن ترین جای دنیا بود پدر . حاضر نبودم امنیت حقیقی حضور ناب تو را به امنیت لحظه ای و یخی دیگران که به نور آفتابی بند بود بفروشم . هرگز نتوانستم در این دنیای زمینی به هیچ حضوری غیر از حضور آسمانی تو اطمینان کنم . تو تنها کسی بودی که از ترس ها و هراس های کودکانه ی من اطلاع داشت . تنها کسی که زمانهای تندر و رگبار آسمان قبل از ترسیدن من در کنارم بود . یگانه تک سوار آسمانی تمام عیار من ...
من نوشتم تو دست زدی ، من رقصیدم تو دست زدی ، من زیبا شدم تو لبخند زدی ، من عاشق شدم تو بال و پرم شدی . به من باور دادی که مرا در اوج می بینی . برای تو زیبایی در چیزهای دیگر معنا میافت .
زمانی که قلمم را بر روی کاغذم گذاشتم در توصیف تو تنها یک چیز بیش از همه به ذهنم هجوم آورد " آسمانی " . من از آسمانی ها نوشتم . همه خواندند و گذشتند اما تو درک کردی . تنها تو بودی که آسمانیها را می شناختی . چرا که تنها تو از قبیله ی آنها بودی .
در تمام این مدت لحظاتی بود که من خندیدم و تو پا به پای من قهقهه زدی . من اشک ریختم و تو سوختی .
پدر با تمام کارهایت ، واژه ی پدر را در دنیای من جزء قدیساتم کردی . من به واژه ی پدر احترام میگذارم . تو با بند بند وجودت واژه ی پدر را برای من معنا کردی .
تو نه تنها واژه ی پدر که واژه ی عشق را معنا کردی . پدر تو باور بودنی ، باور ماندن و زندگی کردن . با بزرگ شدنم و تصویر دنیای حقیقی که روز به روز رنگش را از دست می داد و سیاه و خاکستری رنگتر میشد ، تو جزء معدود کسانی ماندی که انیمیشن و رنگی باقی ماند .
تنها به حرم حضور تو بود که من آموختم بین زنده بودن و زندگی کردن فرسنگها فاصله هست . در دنیای خاکستری و سیاه ما تنها معدود آدمهایی هستند که انسان شده اند و زندگی می کنند .
در دنیای من چه کوچک و چه بزرگ تو همیشه پر رنگترین قهرمان آسمانی و شخصیت رنگی انیمیشن باقی خواهی ماند . روز میلادت پدر برای من روزی مقدس در تقویم و ساعات عمرم است .
میلادت را همانند لحظه لحظه ی حضورت ، ثانیه به ثانیه بودنت ، وجب به وجب خاکی که رویش بر روی این زمین قدم میگذاری گرامی میدارم پدرم .
خلاصه همین که خوابم برده بود ، یک آن یه صحنه ی کوتاه اومد تو خوابم . البته داستان خواب طولانی به نظر می رسید اما کل این داستان ده دقیقه هم طول نکشید . ماجرا از این قرار بود :
با مامان متی داشتم می رفتم تکزاس ، وای که من همیشه بعد از اون خاطرات مسخره ی هولناک که کابوس شبانه ام شدن فکر میکردم دیگه کلاهمم بیفته تکزاس ، اونجا برو نیستم . حالا تو خواب با مامان متیم رفته بودم . مامان متی وایساده بود بر خلاف طبیعت کم حرف و نجیبش با یه نفر از مسافرا گرم گرفته بود ، حالا حرف نزن کی حرف بزن .
هر چی قسمش دادم تو رو ارواح خاک بابا مهدی بیا پیاده شیم دیر شد ، ول کن معامله نبود که نبود . دست آخر منم عصبانی شدم و خودم پیاده شدم و جلو جلو رفتم . اتوبوسی که مامان متی توش بود راه افتاد و مامان متی در حالی که در اتوبوس باز بود سعی کرد از اتوبوس بپره پایین که برسه به من و همون وسط خیابون خورد زمین و بیهوش شد .
میتونین تصورشو کنین که همچین صحنه ای چه تشنج روانی ای به من میده ، حتی تو خواب .....
به طرز وحشتناکی جیغ می کشیدم و می دویدم سمتش که برسم بالاسرش که ماشینا از روش رد نشن . رسیدم بالاسرش . نشستم وسط خیابون جیغ میزدم و گریه میکردم . خودمو مقصر صدمه دیدن مامان متیم میدونستم .
اما همین باعث شد از خواب بپرم و به کلاس صبحم برسم .....
مامان متی حتی تو غربتم ولکن من نیست ......
هفته ی موفقیت آمیز و پر کاری بود . با تمام خستگیهام ، نذاشتم به روح و روانم بنشینن . پاکشون کردم و بهشون پوزخند زدم ، خیلی ساده ....
هفته ی من با روز جمعه تموم میشه ، مثل زمونایی که خونه بودم .
آخر هر هفته برنامه ی هفته ی گذشته و کارای مفیدی که انجام دادم رو مرور میکنم و در آخر برای هفته ی بعد یه برنامه ی کلی می چینم . برنامه ی قشنگی برای هفته ی دیگه گذاشتم ، برنامه های من با باقی برنامه ریزی ها یه کمی فرق دارند .
صبح روز شنبه : به آفتاب سلام می کنم ، لبخند می زنم ، فایده نداشت ، قهقه می زنم ، اینجا خوبیش اینه که کسی به خاطر بلند خندیدن محکومت نمی کنه . تمام هوا رو با اشتها می دم تو ریه هام و نفس می کشم ، اگر من امروز صبح برخاستم ، پس نفس کشیدن حق من است ، کسی نمی تواند این حق را از من بگیرد جز آنکه این حق را به من داده . روی ماهش را میبوسم ، بهش سلام می کنم ، خدایم را میگویم ، پدر آسمانیم را ، که در همین نزدیکیست . از در خانه با لبخند بیرون می روم تا ببینم امروز میتوانم روز چند نفر از فرزندان خداوندم را با وجودم زیبا کنم و خنده بر لبهایشان بنشانم .
صبح روز یکشنبه :من هستم ، وظیفه ی من از بودنم ، تنها راه رفتن نیست ، وظیفه ام تنها زندگی کردن نیست ، وظیفه ام زندگی بخشیدن نیز هست ، من شاید بتوانم با کلماتم ، با وجودم به کسی امید هدیه بدهم . شاید بتوانم روز یک نفر دیگر را هم مثل روزهای خودم آفتابی و زیبا کنم .
صبح روز دوشنبه : من هستم ، پس عشق می ورزم با بودنم ، پس با بودنم تفاوت ایجاد می کنم ، پس عشق می ورزم و عشق را هدیه میکنم ، عشق ورزیدن روزم را بیش از تنفر داشتن افتابی میکند ، پس تا می توانم عشق می ورزم و تک تک آدمهایی را که امروز می بینم را تنها به چشم یک غریبه نگاهشون نمی کنم ، امروز یاد می گیرم که آنها هم پاره ای از منند چون آنها هم همچو من فرزندان پدر آسمانی منند . پس عاشقانه دوستشان دارم و دیگر نه با حسادت و نه با نفرت که با عشق نگاهشان می کنم و عاشقشان می شوم ، گویی با آنها زاده شده ام . من کوچکتر از آنم که از بنده ای متنفر باشم .
صبح روز سه شنبه : امروز دهانم را برای همیشه می بندم ، دیگر یاوه گویی در مکتب ما بس است . بد نمی گویم ، قضاوت نمی کنم . هر که را هر آنطور که هست دوست می دارم . من خیلی حقیرتر از آنم که حتی بر اعمال یک نفر از هستی خداوندم قضاوت کنم . دروغ و نیرنگ را کشته ام . دروغ نمی گویم حتی اگر برای گفتن " حقیقت " بهای گزافی بپردازم . من مانده تا " من " شوم .
صبح روز چهارشنبه : عاشق چهارشنبه ها بوده ام ، از نخستین روزی که خودم را به یاد می آورم . به همین دلیل چهارشنبه ها از امتیاز خاصی برایم برخوردارند . چهارشنبه روز آسمانی شدن است . امروز هر طور شده باید یک قدم به خدا نزدیکتر بشوم . باید بدانم که " ایمان و فقط ایمان برای نجاتم کافیست " مارتین لوتر باید به هر نحوی که شده امروزم را حداقل یک قدم آسمانی بردارم . زنده باد چهارشنبه ها !!!
صبح روز پنجشنبه : من به خودم افتخار می کنم ، چون امروز باور دارم بودنم بر این زمین دلیلی دارد . با ایمان ، محکم و استوار قدمهایم را برمیدارم . امروز خداوندم لحظه به لحظه با من است و در گوشم زمزمه میکند و با من می خندد . با تمام وجودم باور دارم که پدرم می خواهد از وجودم بر روی زمین یکجا یک استفاده ای بکند . کسی چه می داند شاید باید کسی را که ماشین ندارد به خانه اش برسانم ، شاید باید در لحظه ای کوتاه پیرزنی را کمک کنم که راهش را پیدا کند . اما با تمام وجودم باور دارم که وجود من وسیله است و خداوندم مرا بیهوده بر زمینش نیافریده .
صبح روز جمعه : همه چیز همان است که باید باشد ، تنها منم که باید عینک بدبینی ام را عوض کنم . این منم که باید همه چیز را آنگونه که راضی ام می کند بسازم . وقتهای طلایی ام را عاشقانه دوست دارم و نمی خواهم ثانیه ای را از کف بدهم . می خواهم لحظه هایم را آبی و آسمانی بسازم ، چون این تک تک ماییم که با آسمانی ساختن لحظه هایمان ، گیتی را آسمانی میکنیم .
این منم که اگر برخیزم ، تویی که اگر برخیزی ، همه بر می خیزند .....
میشود آسمانی بود و شد ، تنها اگر من بخواهم . چند صباحی که بر روی زمینم می خواهم به معنای " حقیقی " زندگی کنم !!!!!
ما دوست داریم کسی ریاست حکومت غربت رو به عهده بگیره که کمتر برای مملکت خودمون و خونه و آشیانه ی خودمون ضرر داشته باشه و غربی ها به فکر این هستن که کدوم کاندیدا کشور خودشونو بهتر میسازه . برای ما نالایق بودن طرف مهم نیست ، فقط برامون مهمه که طرف نخواد بمب رو سر عزیزامون بریزه . اینجاست که میگن : " صلاح ممکت خود خسروان دانند !!!!! "
در سال جدید ، در سال جدید ....
آرزو میکنم که بابا رو زود زود ببینم و هزار بار بوسش کنم ، آرزو میکنم که بتونم دوباره بوی عطر مادرم را حس کنم ، آرزو می کنم همه چیزایی که رویاست برای هر بنده ای ، به حقیقت بپیوندد .....
در سال جدید خداوندا خودم را به دستان تو میسپارم مثل هر سال ، تا هر کجا که می خواهی مرا با خود ببری و هر تغییری دلت می خواهد در زندگیم بدهی ....
در سال جدید مثل هر سال خدایا ،
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست .......
اما غربت آسمونش از آسمون شهر من آبی تره ، ابراش زنده هستند ، مثل تو نقاشی های کودکی ....
گاهی اوقات زیر همین آسمون خیلی آبی که آدم گاهی خیال برش میداره که نکنه اینم مصنوعی باشه و همچین که بره کنار از آسمون شهر منم خاکستری تر بشه ، آدمهای رنگی پیدا میشن ، آدمهای آسمانی . آخه گاهی تصویر یک شهر با وجود اینکه خیلی هم اون شهرو دوسش داری تو ذهن آدم سیاه و سفید حک میشه اما اون وسط آدماش رنگی ، مثل شهر من و آدمهایی از اون شهر که دوسشون دارم .
گاهی هم قضیه بر عکس میشه خود شهر رنگی هست مثل فیلمای انیمیشن . آدمایی که به عنوان دوستای هموطنت دورتو گرفتن ، یه مشت آدم خاکسترین و اون وسط یه دفعه یکیشون رنگی رنگیه . مثل رنگ نارنجی وسط تابلوی خاکستری ....
اون یه نفر ، اون رنگ نارنجی ، می تونه بابا علی باشه ، میتونه خاله میترا باشه ،میتونه "Verona " پیرزن سیاه پوستی باشه که محل کارمونو تمیز میکنه ، می تونه هم دوست آمریکایی من باشه " Amber " که اصلا فرهنگ و زبانش با من یکی نیست اما یه دوست حقیقی حقیقیه .......
...... و افسوس و صد افسوس که نقطه چینهای من بر خلاف میلم از پر کردن نام دوستان ایرانیم خالی ماند و خاکستری شد ......
بچه ها آبی آبی هستن ، زلال زلال ، انگار آدم از صبح تا شب با یه مشت انسان در ارتباط و دمخور باشه . براستی که تعریف بشر از " اشرف مخلوقات " همان کودکان است ....
همانطور که قبلا گفتم تمام مخلوقات روی زمین که در دسته ی اشرف مخلوقات جای دارند و ما از صبح تا شب با آنها در ارتباطیم در حقیقت آدمند و نه انسان ....
خیلی تفاوت بین آدم بودن و انسان بودن هست . آدم همان است که حیوان ناطق می نامندش . تمام خلق و خوهای یک حیوان را می تواند داشته باشد با این تفاوت که آدم امتیاز ناطق بودن را دارد . اما انسانها همان آسمانیها هستند ، همان آبیها...
در حقیقت تمام کودکان آسمانیها هستند . هر چه بزرگتر می شوند بیشتر و بیشتر خلق و خوی آدمها را به خود میگیرند ، اما با این وجود هستند کسانی که با وجود سن بالاترشون هنوز آسمانی مانده اند ، که من همیشه فکر میکنم اگر آن تعداد اندک هم روی زمین وجود نداشتند که از حق خودشان بگذرند و چشم پوشی کنند ، به راستی که جهنمی که می گویند همین دنیا می بود ....
آبی ها خیلی چیزای قشنگ به آدم یاد میدهند . آدمو از این دنیا جدا میکنند و میکشند تو دنیای زیبای خودشون . همونجا که میشه نفسهای خدا را شنید . میشه دستای مهربانشو که روی سرمون میکشه زمانی که اشک می ریزیم و آه می کشیم ، حس کرد . به همین خاطر غم بچه ها به سرعت یک پلک بر هم زدنی فراموششون میشه ، چون اونا خوب دستای مهربون خدا رو و نوازشهاشو حس میکنن ، چیزی که ما به دلیل دور شدن از اصلمون هرگز متوجه اش نمی شویم .
و بارها از خودم می پرسم ، آیا دنیا از اول که من به دنیا آمدم به همین آشفتگی بود ؟ آیا آدمها همین جوری بودن یا عوض شد ؟ اینجوری شد ؟ !
یه اصل قشنگ تو قانون آسمانیها میگه ، اگه هر روز بتونی تنها روز یک نفر ، فقط یک نفر از مخلوقات خداوند رو با رفتارت ، با لبخندت ، با کلامت ، با گوش دادنت به او ، یا به هر نحوی که در توانت هست ، زیباتر برایش جلوه دهی ، به زودی خودت در دسته ی آسمانیها قرار میگیری .
دوستای کوچولوی من خیلی ساده هر روز ، روز من رو زیبا می کنند و آسمانم را آبیتر ....
انتظارشون از دوستی خیلی ناچیزه ، یه عکس برگردان کوچک میگیرند ، بعد زیباترین لبخند دنیا را تحویل می دهند . ازشون می پرسم : " حالا با من دوستی ؟ "
با همون لبخند دوست داشتنیشون میگن : " آره "
نوروز کودکی چه زیبا بود . لباس و کفشای نوی عید ، خانه تکانی ، سفره ی هفت سین که به کمک مامان می چیدم ، بوی سرکه و سمنو و بوی عید .....
یادمه عشق لباسای عیدمو داشتم . هر روز از کمد میکشیدمشون بیرون و نگاشون میکردم تا عید بشه و بپوشمشون . به بابا مهدی همون اولش نشونشون میدادم . تازه تنمم میکردم تا ببینه تو تنم . بعد قربان صدقه هاش بود که شروع میشد و پشت سرش بوی اسپند راه می افتاد : " می گن مادر و پدر از هر کسی بیشتر عزیزشو چشم میزنه ، بیا جلو بابا جون ، قربون قد و شکلت بشم من ..... "
بابا مهدی اینا رو می گفت در حالیکه اسپند و دور سرم می گردوند و من خودمو براش لوس می کردم ...
از مامان متی خواسته بودم با تکه پارچه هاش برای آقا خرگوشم هم لباس نو بدوزه . آخه میخواستم مامان خوبی باشم ، عین مامان خودم . مامان متی هم برای آقا خرگوشم لباس می دوخت . آقا خرگوشه دیگه پیر و کهنه شده بود ، اما من هنوزم از تمام عروسک و اسباب بازیهام بیشتر دوستش داشتم ، اینو همه میدونستن ....
شب قبل سال تحویل می رفتیم خونه مامان متی و بعدش هم بر می گشتیم که سال نو رو خونه ی خودمون باشیم ....
ثانیه های آخر که سال داشت تحویل می شد ، قلبم از هیجان می زد ، سال که تحویل میشد ، مامان و بابا همدیگه رو بغل می کردن و می بوسیدند ، بعد نوبت من میشد . بعد هم عیدی ها که بابا بهمون میداد . کلی ذوق می کردم ، دنیای بچگی چه کوچک و زیباست .....
بعد از اون نوبت تلفن بود که پشت سر هم زنگ میزد . اما ما آماده میشدیم و می رفتیم خونه ی مامان متی تا سبزی پلو ماهی رو اونجا بخوریم .
وقتی میرفتیم تو ، انگار بابا مهدی بعد مدتها منو دیده ، با اشتیاق خاصی بغلم می کرد و بوسم می کرد و عیدیمو از لای قران در می آورد و بهم میداد . با یه ابهت و جلال خاصی ، همیشه هم اسکناس نو ....
هر سال عید که میشد ، می فهمیدم چقدر عاشق تک تک اعضای فامیلم هستم ، آخه انگار همشون مهربون می شدن ، یا شایدم ماهیت حقیقی و ازلی خودشونو تازه تو تعطیلات عید فرصت می کردن رو کنن . ما بقی روزا انقدر گرفتار دنیا میشدن که اصلشون یادشون می رفت ....
هر سال بهار یه حقیقت دیگه هم برام پررنگتر و پر رنگتر میشد و یه سوال که همچنان ذهنمو می آزرد .
من بزرگتر می شدم و عزیزانم پیرتر ، آیا این آخرین عید نوروزم در کنارشان خواهد بود ؟ کدامشان ممکن است سال دگر نباشد ؟
و بالاخره یکی از این سالها حقیقت سیلی تلخش را به گوشم کوبید . عکسهای آخرین نوروزی که با بابامهدی انداختیم را هنوز دارمش......
هرگز اشکهایش را ندیدم ، هرگز نفهمیدم کی درد کشید ، بار مصیبت تمامی ما را یکتنه به جان خرید و به دوش کشید ، حق مادری به گردن تک تک کودکان فامیل دارد . سینه اش آرامگاه اسرار تمام عالم و آدم است . اشکهایش زمانی از فرط درد و غصه سرازیر شد که تنها همسفر زندگیش برای همیشه بار دیار فانی را بست . اون موقع نشست و محجوب ، آرام آرام اشک ریخت . چه دردناک گریه کرد ، چه جانگداز اشکهای جاریش به هق هق تبدیل شد .
محجوب و بی صدا خودش را گوشه ای میکشد . با خود می اندیشد سهمش از این دنیا هیچ است ، از روز ازل هیچ بوده است . تنها به این دنیا آمده که یه دنیا عشق هدیه کند ، عشقی که هیچکس برایش حرمتی قایل نمی شود ، عشقی که هیچکس برایش پشیزی ارزش قایل نیست ، به قول خودش دستش نمک نداره ....
نیامده که سهمش را از این دنیا بگیرد ، نیامده سهمش را از مردمان نامرد مومن نما و گرگانی که در لباس میش نقش انسان را بازی می کنند ، همان حیوانهای ناطق بگیرد ، تنها آمده تا به عنوان یک الگوی حقیقی از یک انسان والا طرح مریم مقدس را دوباره در ذهن تک تک اطرافیانش ، تک تک زمینی ها که از جنسش نیستند ترسیم کند .
آمده تا دوباره رنگ آبی را ، روح شیشه ای را ، بی مزد عشق ورزیدن را ، بندگی خدا کردن را به تک تک اطرافیانش نشان دهد . آمده تا با صبر بینهایتش با مهر سکوتش بگوید ، خدا چقدر به روح پاک و نابش نزدیک است که خدا در یک قدمی اوست .
نوشتن ازش از سخت ترین کارهای دنیاست . قلبم تیر میکشه وقتی می خوام از نهایت وجودش ، از صبر بی پایانش بگم ، از لبهای مهر سکوت خورده اش ، از ظلمهایی که بهش روا شده و به چشم دیده و راه دم نزدن را برگزیده ، از عشق بی پایانش ، از وجودش ، از بودنش ،از رنگ روحش که شیشه ای است ، از دلش که آبی آبی است ، زلال زلال ، میشود پشتش را دید ، از گرمای حضور نابش .....
اینها قصه و افسانه نیست ، اینها داستان زندگی " اوشین " و " امیلی بلانش " نیست ، اینها حقیقت زندگی یک زن است ، یک زن که جلوی چشمانم ذره ذره ، با قد کشیدنم ، خم تر شد ....
زنی که عاشق دونه دونه چروکهای صورتشم ، آنها را همچو شعری خوانا از حفظم .
و دستهایش .....
عاشق دستهایش هستم . صدایش برایم از هر صدایی آشناتر است ، مریم زمینی من .....
به او روزی ثابت خواهم کرد که عشقش را با بند بند وجودم دریافتم پاهایش را دستان مهربانش را خواهم بوسید ، به او خواهم فهمانید که در دامانش پرورش یافتم . هنوز بوی عطر آشنایش را میشناسم . و روزی میرسد که خودم تمام زندگیم را یکجا به پاهایش میریزم تا نامردان روزگار که می خواهند حقش را پایمال کنند بفهمند که من قدر فرشته ای را که من را به همه جا رسانده میدانم ...
دوست دارم با او دوباره راه رفتن را از نو بیاموزم ، لقمه هایش را که در دهانم میگذارد خواهم خورد . دوباره بچه خواهم شد و به آغوشش پناه خواهم برد ، دوباره دندان در می آورم و زابرایش می کنم ، دوباره بی قراری میکنم و با شنیدن صدای آشنا و امنش ، سر بر شانه اش می گذارم و آرام میگیرم . دوباره آنقدر کوچک و سبک می شوم که او بتواند به آسانی بغلم کند .
تشنه ی آغوشش میشوم ، بیهوده بهانه میگیرم برای اینکه در آغوشم بکشد . در هر سنی که باشم ، در هر کجای دنیا و تحت هر عنوانی که قرار بگیرم . باز دلم میخواهد سرم را در دامنش بگذارم ، باز دلم می خواهد او موهایم را شانه بزند ، او موهایم را برایم ببافد . او غذا دهانم بگذارد و او برایم قصه بگوید تا خوابم ببرد .
نمی گذارم دلش را بشکنند . پشتش می ایستم . حالا او خم شده و من قدم دو تای او . او هنوز با عشق مرا نگاه می کند . هنوز با نگاهش مرا می پرستد و من با نگاهم به او می خواهم بفهمانم هر جا که باشم و هر زمان از عمرم به خاطرزیباترین عنصر زندگی که به من آموختی (عشق ) عشقی که به تو مدیونم ، پشتت می ایستم . حالا نوبت من است که دینم را ادا کنم نمی گذارم بیش از این خم شوی . نمی گذارم ....
امروز تعجبم از یه چیزه ، با وجود اینکه اینهمه خیال برم داشته آدمای جنس تو رو خوب میشناسم ، هنوزم وقتی میگی قراره بیای چه زود حرفتو باور می کنم ،
خیال برم داشته که بزرگ شدم ولی من هنوز هم تو این وانفسای دروغ و نیرنگ چه خوشباورم !!!!
نقطه چین ها و سه نقطه ها هم گاهی نقش همان نقطه ها را دارند اینها را می گویند اسامی مستعاری که جز از طرف یک آشنای دیرینه نمی تواند باشد .
همیشه کامنت های نقطه ها و نقطه چین ها به دلم هیجان خاصی می بخشید ، حتی اگر در غالب یک جمله یا یک گفته ی کوتاه باشد انقدر می خواندمشان تا از حفظشان شوم مث شعرهای مدرسه ....
مثل همین امروز که یکباره گرمای خون آشنای چند ماه پیش را به یکباره در رگهایم هدیه کرد و از جا با وجود تمام کسالتم حرکتم داد و لبخند را بهم هدیه داد .
قدر نقطه ها را بدانید ، بدون نقطه ها زندگی خیلی بی معنی و بی رنگ و بی بو است . بدون نقطه حتی کلمه ها هم بی معنی است . قدر نقطه ها را مخصوصا نقطه های آبی آسمانی را خیلی بدانید .....