تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست!!!
چترها را باید بست ، زیر باران باید رفت ......سهراب

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی

در سال هزار و سیصد و اندی به دنیای زمینی سنجاق شدم . تا کی اش را نمی دانم تنها این را میدانم که محکومم به نفس کشیدن و تا مادامی که محکومم به نفس کشیدن باید به بهترین نحو ممکن نفس بکشم .......

تا می خواهم هر چیزی را بسط به کلیت ندهم ، حتی زمینی بودن دنیا را .....
نمیشود که نمیشود .

تا سر کیسه ی اعتماد نداشته ام شل می شود ، پایم را قدمی فراتر میگذارم ، همانند زمانهایی که در بزرگراهها می رانم و میخواهم لاین عوض کنم به دنبال فرصتی و اعتمادی که عبورم را میسر سازد، در همان آن ، در همان ثانیه ی اعتماد ....

 ماشینی با سرعت باد ، با سرعت نور از کنارم چنان می گذرد که باد عبورش بدنه ی ماشینم را میلرزاند و در جا میخکوبم میکند .....

تا به کی باید در منتها الیه سمت راست یا چپ ، همچنان بی اطمینان و متزلزل راند ؟!!!! 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 7:24 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |



به خودت سپردم خدا . از اولشم به خودت سپردم . از اون بالا بالاها نگاهمون کن . نا امیدم نکن خدا .
چی کار کردم ، چی کار کردم ، چی کار کردم ؟ تا کی باید تاوان گناه نکرده رو پس بدم ؟ خدا به دلم نظر کن . تنهاست ....
از این دنیات و آدماش هیچی نخواستم جز یه عشق که هر بار پشت درای بسته موندم .
آدمهای دو پا ، از ما بهترون حتی قادرند عشق رو هم بخرند .
اگه یه عالمه پول داشتم تا حالا به اندازه ی تمام رنگای رنگین کمونت عشق خریده بودم .

خسته ام ......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 6:28 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |



توی دنیای زمینی آدما هر روز یه تجربه ی تازه کسب میکنن . هر روز یه جور چیزای جدید از اطرافشون ، از جامعشون ، از فرهنگی که توشن یاد میگیرن . بارها عاشق میشن و شکست میخورن ، خیلی وقتا این شکستا ترکای سطحی تو قلبا ایجاد میکنه و گاهی ترکای عمقی و التیام ناپذیر .
آدما درس میگیرن و درس میگیرن . این دنیا مثل یک معلم سختگیر با نهایت سختی درسای سختو بهشون میده. گاهی اوقات با نهایت سنگدلی از ریشه و بن ردشون میکنه.
آدما درس میگیرن و درس میگیرن. راه خودشونو انتخاب میکنن . راهاشون از هم جدا میشه .تجربه های جدید گاهی بدجوری به صورتشون سیلی میزنه .هر روز از روز قبل پوست کلفت تر میشن . وقتی میخوان بمیرن شدن یه پا یه آدم پوست کلفت سنگی ..... 

و من اما .....

دنیا باز به صورتم یک سیلی محکم زد که گردنم از سیلی جا به جا شد و جای دستای دنیا برای همیشه رو گونه ام موند .

" توی این دنیا هیچ چیزی رویایی نیست . هر وقت هر چیزی داره بدون نقص و رویایی پیش میره ، بترس و منتظر نشتی کارش و فروریختنش باش !!!! "

از من گفتن بود ، نگی نگفتی !!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 7:34 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |



امروز تو وبلاگ " امیر خاکی "  نازنینم ، دوست آبی آسمانی نابم . که بینهایت به من لطف داره و یکریز منو " فرشته " و " دختر بی نقاب " خطاب میکنه و همین باعث میشه خیلی وقتا با این صفاتی که بهم میده یه سیلی محکم به صورتم بزنه و منو به خودم بیاره ، یه جمله ی خیلی زیبا خوندم که حقیقتا نتونستم ازش بگذرم . گفتم اینجا بگذارمش تا شما هم ازش استفاده کنین .

امیر حقیقتا زیبا و ناب و متفاوت می نویسه . در ضمیمه لینک وبلاگش رو میگذارم حتما یه سر بزنین ، که اگه نوشته هاشو نخونین واقعا از کیستون رفته ....

جمله ی امیر این بود :

 " تحت تعقیب گلوله.. تحت تعقیب عذابم .. اما باز فکر شکار

 چهره پشت نقابم .. ملت پشت عکساشون چه شکلین "

http://360.yahoo.com/profile-miY64dswdq_omAXMFLhGRmglew--?cq=1#ymgl-guestbookymgl-guestbook

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |

این هفته ی اخیر به لطف یه دوست بزرگتر ، یه تجربه ی جدید کسب کردم .
نوشتن " بیوگرافی " خودم آنهم توسط خودم ، از دیگر غیر ممکنهاست !!!

خدا پدر ، مادر ، خواهر ، برادر و خلاصه تمام عزیزان کسی که به طور کل ایده ی کامپوتر و تایپ رو پیاده کرد ، نه یک بار بلکه هزار و سیصد بار بیامرزد و بهشت برین را همراه با زندگی جاودان در آن دنیا نصیبشان کند و اگر هنوز زنده هستند بهشون عمر با عزت عطا کناد !!! چرا که چنانچه من در این یک هفته ی گذشته از نعمت تایپ بی بهره و بی نصیب بودم ، به اندازه ی سه برابر پول بنزین ماشینم !!!! باید پول کاغذهای باطله و دست گچ گرفته ی بدون بیمه ام را !!!! می دادم ، تا بتوانم یک برگه ، تنها یک برگه بنویسم من چه کسی هستم !!!!!!!

نتیجه نهایی : اینکه از خود بگویم ، تقریبا غیر ممکن است . اینکه میگم (تقریبا ) چون به قول معروف : " تنها غیر ممکن ، غیر ممکن است " و من با تمام وجودم به واژه واژه ی این جمله ایمان دارم . به همین دلیل دست آخر تصمیم گرفتم " ناییریکا امینی " را از قالب شخصی دیگر بنگرم و بیوگرافی اش را بنویسم .

اصلا " من " به عنوان " ناییریکا امینی " را در کدام قالب بنویسم ؟

۱.  " ناییریکا امینی " ، متولد تیرماه ۱۳۶۴ و شهر پر ترافیک تهران !!!!
۲.  " ناییریکا امینی " ، دانشجوی رشته ی روزنامه نگاری .
۳.  " ناییریکا امینی " ، یک ایرانی تمام عیار .
۴.  " ناییریکا امینی " ، خالق رمان " مارال " و در حال نوشتن کتابهای " بهترین بابا بزرگ دنیا " و " مهریه ی من "
۵ .  " ناییریکا امینی " ، در برابر عشق همیشه تسلیم  .  
۶.  " ناییریکا امینی " ، از فیزیک متنفر !!!!
۷.  " ناییریکا امینی " ، عاشق پدر و دیوانه ی مادر است ، اما خدا را می پرستد . 
۸ .  " ناییریکا امینی " ، حتی زمانهایی که بالاجبار مشکی پوش است ، به " آبی " ایمان دارد .
۹ .  " ناییریکا امینی " ، اشعار سهراب را همانند فلسفه ی " بوبن " می جود .....
۱۰.  " ناییریکا امینی " ،  " ناییریکا امینی " .......

آخرین چیزی که بی بند و بی تبصره از خویشتن خویش ، از " ناییریکا امینی " میدانم ، " ناییریکا امینی " آرزو داشت ، تنها یکبار ، یکبار می توانست ، هنرپیشه شود ، تا نقش " خود خود خودش " را در قالب کودکیهایش بی پرده و روراست ،بدون رو در بایستی بازی کند .  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |



دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است
دل گرفتگی یادگار مزمن غربت است
هربار تا شور عشقی بر دلم می نشیند ،
دلم گل می اندازد ، می شکفد ، شوری دگر برای زیستن میابد
گویی همه چیز به یکباره زیبا می شود ،
مثل آخر افسانه های کودکی
آسمان به یکباره آبی آبی ، آفتابی آفتابی می شود
ابرهای تیره و تار کنار می روند ، برای همیشه .....
لبخند برای همیشه می آید ...
زندگی به یکباره رنگی و موزیکال می شود .
اشعار سهراب ، مریم ، فالهای حافظ ....
دوباره و دوباره معنا مییابند .
هر بیت از شعری وصف حال میشود .
همه چیز به لبخند و خوشی برگزار میشود .
بدترین اتفاقات فدای تار موی معشوق میشود و می گذرد .
همان لحظه که در آسمان پرواز میکنم ،
همان لحظه که در اوج ، در کنارش خودم را به خاطر حضورش ، با تمام بد و خوبش ، خوشبخت ترین زن روی زمین می پندارم ،
واقعیت زشت و کثیف مرا از اوج رویا ، با فروختن اعتمادم ، با بیان تنها دو واژه ، به اعماق زمین می کشد ،  
باز همانند هربار می پندارم که او با دیگران متفاوت است ، همانند کودکی با نهایت اطمینان در بازیهای قایم باشک چشم میگذارم ، دهان می گشایم ، اما به جای شمارش ، میگویم : " دوستت دارم "

چشمهایم را می گشایم ، به دنبال او و قلبم که در دستش است ، همه جا را زیر پا می گذارم ......
و آن دوباره های کذایی فرا می رسند تا من هرگز از " درس عبرت " نمره ی قبولی نیاورم ........

این بار نیز ، همانند هربار ، افسانه ی متفاوت عشق من به مستند تلخ همیشگی عشق تبدیل میشود و من از کودکی از مستند ، بیزار بوده ام . 


 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |

به دنبال یک شخصیت حقیقی حقیقی ، با لبخندهای صمیمی ، با چشمانی عشقبار ، دستانی مهربان و آشنا ، به دنبال یک شخصیت نه سیاه ، نه سپید ، نه خاکستری ، نه قرمز ، نه بنفش ، به رنگ هیچکدام از رنگهای مداد رنگی ، بلکه یکی از آن رنگها ، رنگ آبی آبی ، به دنبال یک شخصیت زلال ، برای تقدیم نوشته هایم به وجودش دنیا را در کنکاش هستم ......

من به دنبال این شخصیت آه کشیدم حسرت کنان ، چرا که هر بار متوجه شدم دنیا هم به فقدان چنین شخصیتی که تمام زیبایی هایش را تقدیمش کند افسوس کنان آه میکشد آه .....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |

تنهای تنها ، خودش به تنهایی موهایش را بسته اون بالای بالا ، تنها یارش که از تمام رازهاش با خبره خرگوش کوچکش است که با دستای کوچکش محکم بغل کردتش . خیلی تنها شده ، هیچ کدوم از دوستاش از جنس خودش انگار نیستن ، با دلتنگیهاش غریبن . روی پل معلق و لغزان گام بر میدارد . گامهایش را محکم و استوار بر روی پل چوبی می گذارد . پل به زیر پاهایش می لغزد ، دخترک اما نمی ترسد . تنها خرگوشش را که نمادی از کودکش است را در آغوشش محکمتر می فشارد . در میان پل می ایستد ، میخواهند از او هم عکس بگیرند . سر بر می گرداند . نمی خندد . همه او را به عنوان دخترکی عبوس و دیر جوش می شناسند .
تنها است ، خیلی تنها .... بغض می کند ، لب بر می چیند ، نمی خواهد گریه کند ، آخر مادر نیست که اشکهایش را پاک کند ، با اشکهایش مبارزه می کند ، برای فرو دادن بغضش ، خرگوشکش را به سینه اش با تمام زوری که در توان دارد می فشارد ، بغضش را فرو میدهد .
پل به زیر پایش به صدا در می آید ، تصویرش بر صفحه ی کاغذ منجمد می شود . با خود می اندیشد : " من هرگز کودکم را به روی پلی لغزان رها نمی کنم ، تا تصویرش را بر صفحه ای منجمد سازم و سهم وظیفه ی نگرانی ام را به اثبات رسانم . "

با خودش می گوید ، با خودش برای کودک آینده اش لالایی وار میگوید : " زیبای مادر ، من عاشقانه در کنارت خواهم ماند ، تک تک گامهایت را خواهم شمرد . دلم نگرانت خواهد بود . با نفسهایت نفس خواهم کشید ، خودم با دستان خودم هر روز موهای زیبایت را شانه خواهم زد . "

دخترک بزرگ و بزرگتر می شود ، خاطره ی تنها ماندش در ذهنش محو و محوتر می شود اما هر بار با خود برای کودک فردایش آرام زمزمه میکند : " من هرگز کودکم را بر روی پل لغزان تنها رها نمیکنم ......"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |



بابا نان داد ،
بابا آب داد ،
بابا عشق داد ،
بابا مهر به خانه آورد ،
بابا مرا از دامن مادر به عرش برد ،
مویش سپید شد ، قامتش خم گشت ،
تا پدر شد .....

بچه که بودم ، خیلی کوچک ، آنزمان که می اندیشیدم ، قصه ی دختر شاه پریان تاریخ است نه تخیل ...
آنزمان که فکر می کردم من هم در آن دسته از دخترهایی هستم که روزی پسر پادشاه عاشقم خواهد شد و با اسب سپیدش به دنبالم خواهد آمد ، در همان زمان که باور من اینگونه بود ، در عین خوشباوریهای کودکانه ام ، باوری داشتم که هرگز دروغ و تخیل نبود ، باوری که برای همیشه با من بزرگ شد و ماند . از همان کودکی ، از همان لحظات خوش خیال زیبای بچگی ، شانه های تو برایم امن ترین جای دنیا بود پدر .....

بهتر است بگویم من به حمایت آغوش گرم تو پا در این دنیا گذاشتم . همان زمانها که برایم مثل کارتونهای انیمیشن در ذهنم حک شده ، مرا روی شانه های قدرتمندت می نشاندی و تمام خیابان درخت کاری شده رو از سمت پارک پایین می آمدی ، از همان زمانها پدر تو قهرمان شکست ناپذیر دنیای من چه کوچک و چه بزرگ بودی . خوب یادمه چنان حس افتخاری اون بالا روی شانه هایت بهم دست میداد ، گویی بهترین جوایز دنیا را از آن خود کرده ام . وقتی دستم را می گرفتی و با من می دویدی ، وقتی به راحتی یک پر کاه از روی زمین بلندم می کردی و روی مجسمه های شیرها ی سنگی کنار خیابان من را مینشاندی ، در ذهنم تصویر آن مرد با اسب سپیدش واضح و واضح تر میشد ، " حتما پسر شاه که اومده دنبال دختر شاه پریان با اسب سپیدش ، مث بابا مهربون و دوست داشتنی بوده . "

توی دنیای کودکی من که عدد دو برایم بزرگترین عدد دنیا بود ، چون یکی نبود ، چون تنها نبود ، چون جفت داشت ، یادمه همیشه تو رو دو تا دوستت داشتم . باز خوب یادم میاد زمانهایی که برام شکلات میخریدی ، من چشام برق میزد و تو با چه حالت جالبی می گفتی : " دو تا شکلات برات گرفتم . " برای من پدر تمام آن زمانها تو یه قهرمان بودی ، اما قهرمانی که همیشه مدال طلا داشت و هرگز شکست نمی خورد .

بعدها که بزرگ شدم ، تو شدی یک پدر ، به معنای حقیقی یک " پدر " . با ابهت یک پدر . اما هنوز قهرمان شکست ناپذیر من بودی . هنوز هم لحظه ای نبود که به وجودت افتخار نکنم . برای من سر تا پای وجود تو عشق بود . حتی زمانی که بزرگتر شدم ، عاشق شدم ، عاشقی که تهی بود . تهی بودم پدر . درونم تشنه بود و پر نمیشد . عشقی که در وجود تو بود ، هرگز در وجود هیچ تنابنده ای روی این کره ی خاکی نبود . حضور تو نابترین حضور دنیا بود . شانه هایت محکمترین پناهگاه ، آغوشت امن ترین جای دنیا بود پدر . حاضر نبودم امنیت حقیقی حضور ناب تو را به امنیت لحظه ای و یخی دیگران که به نور آفتابی بند بود بفروشم . هرگز نتوانستم در این دنیای زمینی به هیچ حضوری غیر از حضور آسمانی تو اطمینان کنم . تو تنها کسی بودی که از ترس ها و هراس های کودکانه ی من اطلاع داشت . تنها کسی که زمانهای تندر و رگبار آسمان قبل از ترسیدن من در کنارم بود . یگانه تک سوار آسمانی تمام عیار من ...

من نوشتم تو دست زدی ، من رقصیدم تو دست زدی ، من زیبا شدم تو لبخند زدی ، من عاشق شدم تو بال و پرم شدی . به من باور دادی که مرا در اوج می بینی . برای تو زیبایی در چیزهای دیگر معنا میافت .

زمانی که قلمم را بر روی کاغذم گذاشتم در توصیف تو تنها یک چیز بیش از همه به ذهنم هجوم آورد " آسمانی " . من از آسمانی ها نوشتم . همه خواندند و گذشتند اما تو درک کردی . تنها تو بودی که آسمانیها را می شناختی . چرا که تنها تو از قبیله ی آنها بودی .

در تمام این مدت لحظاتی بود که من خندیدم و تو پا به پای من قهقهه زدی . من اشک ریختم و تو سوختی .

پدر با تمام کارهایت ، واژه ی پدر را در دنیای من جزء قدیساتم کردی . من به واژه ی پدر احترام میگذارم . تو با بند بند وجودت واژه ی پدر را برای من معنا کردی .

تو نه تنها واژه ی پدر که واژه ی عشق را معنا کردی . پدر تو باور بودنی ، باور ماندن و زندگی کردن . با بزرگ شدنم و تصویر دنیای حقیقی که روز به روز رنگش را از دست می داد و سیاه و خاکستری رنگتر میشد ، تو جز‌‌ء معدود کسانی ماندی که انیمیشن و رنگی باقی ماند .

تنها به حرم حضور تو بود که من آموختم بین زنده بودن و زندگی کردن فرسنگها فاصله هست . در دنیای خاکستری و سیاه ما تنها معدود آدمهایی هستند که انسان شده اند و زندگی می کنند .

در دنیای من چه کوچک و چه بزرگ تو همیشه پر رنگترین قهرمان آسمانی و شخصیت رنگی انیمیشن باقی خواهی ماند . روز میلادت پدر برای من روزی مقدس در تقویم و ساعات عمرم است .

میلادت را همانند لحظه لحظه ی حضورت ، ثانیه به ثانیه بودنت ، وجب به وجب خاکی که رویش بر روی این زمین قدم میگذاری گرامی میدارم پدرم .  

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |

امروز صبح خروسخون مامان متی تو غربت به دادم رسید .....
وقتی ساعت زنگی ، زنگ زد که یعنی دیگه خواب بسه و باید بلند شی بری سر کلاس و من هم طبق معمول خاموشش کردم و دوباره با خودم گفتم فقط ۵ دقیقه دیگه ، به خیال اینکه ۵ دقیقه دیگه بیدار میشم ، آخه بعد از اون دزدی کذایی که تو خونم شده دیگه تازه فهمیدم وقتی میگن خواب راحت ، منظورشون چیه .

خلاصه همین که خوابم برده بود ، یک آن یه صحنه ی کوتاه اومد تو خوابم . البته داستان خواب طولانی به نظر می رسید اما کل این داستان ده دقیقه هم طول نکشید . ماجرا از این قرار بود :

با مامان متی داشتم می رفتم تکزاس ، وای که من همیشه بعد از اون خاطرات مسخره ی هولناک که کابوس شبانه ام شدن فکر میکردم دیگه کلاهمم بیفته تکزاس ، اونجا برو نیستم . حالا تو خواب با مامان متیم رفته بودم . مامان متی وایساده بود بر خلاف طبیعت کم حرف و نجیبش با یه نفر از مسافرا گرم گرفته بود ، حالا حرف نزن کی حرف بزن .

هر چی قسمش دادم تو رو ارواح خاک بابا مهدی بیا پیاده شیم دیر شد ، ول کن معامله نبود که نبود . دست آخر منم عصبانی شدم و خودم پیاده شدم و جلو جلو رفتم . اتوبوسی که مامان متی توش بود راه افتاد و مامان متی در حالی که در اتوبوس باز بود سعی کرد از اتوبوس بپره پایین که برسه به من و همون وسط خیابون خورد زمین و بیهوش شد .

میتونین تصورشو کنین که همچین صحنه ای چه تشنج روانی ای به من میده ، حتی تو خواب .....

به طرز وحشتناکی جیغ می کشیدم و می دویدم سمتش که برسم بالاسرش که ماشینا از روش رد نشن . رسیدم بالاسرش . نشستم وسط خیابون جیغ میزدم و گریه میکردم . خودمو مقصر صدمه دیدن مامان متیم میدونستم .

اما همین باعث شد از خواب بپرم و به کلاس صبحم برسم .....
مامان متی حتی تو غربتم ولکن من نیست ......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |



همه چیز را با ایمان ممکن کنیم ، همه چیز با ایمان آغاز میشود . اصل ما آسمانیست ، آبی زلال دریا ....

هفته ی موفقیت آمیز و پر کاری بود . با تمام خستگیهام ، نذاشتم به روح و روانم بنشینن . پاکشون کردم و بهشون پوزخند زدم ، خیلی ساده ....

هفته ی من با روز جمعه تموم میشه ، مثل زمونایی که خونه بودم .

آخر هر هفته برنامه ی هفته ی گذشته و کارای مفیدی که انجام دادم رو مرور میکنم و در آخر برای هفته ی بعد یه برنامه ی کلی می چینم . برنامه ی قشنگی برای هفته ی دیگه گذاشتم ، برنامه های من با باقی برنامه ریزی ها یه کمی فرق دارند .

صبح روز شنبه : به آفتاب سلام می کنم ، لبخند می زنم ، فایده نداشت ، قهقه می زنم ، اینجا خوبیش اینه که کسی به خاطر بلند خندیدن محکومت نمی کنه . تمام هوا رو با اشتها می دم تو ریه هام و نفس می کشم ، اگر من امروز صبح برخاستم ، پس نفس کشیدن حق من است ، کسی نمی تواند این حق را از من بگیرد جز آنکه این حق را به من داده . روی ماهش را میبوسم ، بهش سلام می کنم ، خدایم را میگویم ، پدر آسمانیم را ، که در همین نزدیکیست . از در خانه با لبخند بیرون می روم تا ببینم امروز میتوانم روز چند نفر از فرزندان خداوندم را با وجودم زیبا کنم و خنده بر لبهایشان بنشانم .

صبح روز یکشنبه :من هستم ، وظیفه ی من از بودنم ، تنها راه رفتن نیست ، وظیفه ام تنها زندگی کردن نیست ، وظیفه ام زندگی بخشیدن نیز هست ، من شاید بتوانم با کلماتم ، با وجودم به کسی امید هدیه بدهم . شاید بتوانم روز یک نفر دیگر را هم مثل روزهای خودم آفتابی و زیبا کنم .

صبح روز دوشنبه : من هستم ، پس عشق می ورزم با بودنم ، پس با بودنم تفاوت ایجاد می کنم ، پس عشق می ورزم و عشق را هدیه میکنم ، عشق ورزیدن روزم را بیش از تنفر داشتن افتابی میکند ، پس تا می توانم عشق می ورزم و تک تک آدمهایی را که امروز می بینم را تنها به چشم یک غریبه نگاهشون نمی کنم ، امروز یاد می گیرم که آنها هم پاره ای از منند چون آنها هم همچو من فرزندان پدر آسمانی منند . پس عاشقانه دوستشان دارم و دیگر نه با حسادت و نه با نفرت که با عشق نگاهشان می کنم و عاشقشان می شوم ، گویی با آنها زاده شده ام . من کوچکتر از آنم که از بنده ای متنفر باشم .

صبح روز سه شنبه : امروز دهانم را برای همیشه می بندم ، دیگر یاوه گویی در مکتب ما بس است . بد نمی گویم ، قضاوت نمی کنم . هر که را هر آنطور که هست دوست می دارم . من خیلی حقیرتر از آنم که حتی بر اعمال یک نفر از هستی خداوندم قضاوت کنم . دروغ و نیرنگ را کشته ام . دروغ نمی گویم حتی اگر برای گفتن " حقیقت " بهای گزافی بپردازم . من مانده تا " من " شوم .

صبح روز چهارشنبه : عاشق چهارشنبه ها بوده ام ، از نخستین روزی که خودم را به یاد می آورم . به همین دلیل چهارشنبه ها از امتیاز خاصی برایم برخوردارند . چهارشنبه روز آسمانی شدن است . امروز هر طور شده باید یک قدم به خدا نزدیکتر بشوم . باید بدانم که " ایمان و فقط ایمان برای نجاتم کافیست " مارتین لوتر  باید به هر نحوی که شده امروزم را حداقل یک قدم آسمانی بردارم . زنده باد چهارشنبه ها !!!

صبح روز پنجشنبه : من به خودم افتخار می کنم ، چون امروز باور دارم بودنم بر این زمین دلیلی دارد . با ایمان ، محکم و استوار قدمهایم را برمیدارم . امروز خداوندم لحظه به لحظه با من است و در گوشم زمزمه میکند و با من می خندد . با تمام وجودم باور دارم که پدرم می خواهد از وجودم بر روی زمین یکجا یک استفاده ای بکند . کسی چه می داند شاید باید کسی را که ماشین ندارد به خانه اش برسانم ، شاید باید در لحظه ای کوتاه پیرزنی را کمک کنم که راهش را پیدا کند . اما با تمام وجودم باور دارم که وجود من وسیله است و خداوندم مرا بیهوده بر زمینش نیافریده .

صبح روز جمعه : همه چیز همان است که باید باشد ، تنها منم که باید عینک بدبینی ام را عوض کنم . این منم که باید همه چیز را آنگونه که راضی ام می کند بسازم . وقتهای طلایی ام را عاشقانه دوست دارم و نمی خواهم ثانیه ای را از کف بدهم . می خواهم لحظه هایم را آبی و آسمانی بسازم ، چون این تک تک ماییم که با آسمانی ساختن لحظه هایمان ، گیتی را آسمانی میکنیم .

این منم که اگر برخیزم ، تویی که اگر برخیزی ، همه بر می خیزند .....
میشود آسمانی بود و شد ، تنها اگر من بخواهم . چند صباحی که بر روی زمینم می خواهم به معنای " حقیقی " زندگی کنم !!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



تو خاک غریب ، هر روز یه تجربه ی جدید کسب میکنیم ، گویی از ابتدا متولد شدیم .
یه مثال کوچکش همین انتخابات تو غربته ، تو غربت رای دادنهای ما غربت نشینها و یا حتی آرزومون برای برنده شدن کاندیدای ریاست جمهوری با حالتهای عادی خیلی فرق داره . غربی ها برای رای دادن صلاح ممکلت خودشونو در نظر می گیرند و ما غربت نشینها صلاح مملکت خودمون !!!

ما دوست داریم کسی ریاست حکومت غربت رو به عهده بگیره که کمتر برای مملکت خودمون و خونه و آشیانه ی خودمون ضرر داشته باشه و غربی ها به فکر این هستن که کدوم کاندیدا کشور خودشونو بهتر میسازه . برای ما نالایق بودن طرف مهم نیست ، فقط برامون مهمه که طرف نخواد بمب رو سر عزیزامون بریزه . اینجاست که میگن :  " صلاح ممکت خود خسروان دانند !!!!! "

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |

در سال جدید ....

در سال جدید ، در سال جدید ....

آرزو میکنم که بابا رو زود زود ببینم و هزار بار بوسش کنم ، آرزو میکنم که بتونم دوباره بوی عطر مادرم را حس کنم ، آرزو می کنم همه چیزایی که رویاست برای هر بنده ای ، به حقیقت بپیوندد .....

در سال جدید خداوندا خودم را به دستان تو میسپارم مثل هر سال ، تا هر کجا که می خواهی مرا با خود ببری و هر تغییری دلت می خواهد در زندگیم بدهی ....

در سال جدید مثل هر سال خدایا ،

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست .......

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



تو غربت همه چیز یه رنگ دیگه میشه . حتی کسانی که به عنوان " مثلا " دوست وارد زندگی آدم میشن ..... همشون زمینی و خاکستری رنگن . انگار فقط مثل یه گرگ گشنه میان جلو که ازت منفعت بگیرن و د برو که رفتی . روحشون بو میده .... بوی تعفن آدمهای منفعت طلب !!!!

اما غربت آسمونش از آسمون شهر من آبی تره ، ابراش زنده هستند ، مثل تو نقاشی های کودکی ....
گاهی اوقات زیر همین آسمون خیلی آبی که آدم گاهی خیال برش میداره که نکنه اینم مصنوعی باشه و همچین که بره کنار از آسمون شهر منم خاکستری تر بشه ، آدمهای رنگی پیدا میشن ، آدمهای آسمانی . آخه گاهی تصویر یک شهر با وجود اینکه خیلی هم اون شهرو دوسش داری تو ذهن آدم سیاه و سفید حک میشه اما اون وسط آدماش رنگی ، مثل شهر من و آدمهایی از اون شهر که دوسشون دارم .

گاهی هم قضیه بر عکس میشه خود شهر رنگی هست مثل فیلمای انیمیشن . آدمایی که به عنوان دوستای هموطنت دورتو گرفتن ، یه مشت آدم خاکسترین و اون وسط یه دفعه یکیشون رنگی رنگیه . مثل رنگ نارنجی وسط تابلوی خاکستری ....

اون یه نفر ، اون رنگ نارنجی ، می تونه بابا علی باشه ، میتونه خاله میترا باشه ،میتونه "Verona "  پیرزن سیاه پوستی باشه که محل کارمونو تمیز میکنه ، می تونه هم دوست آمریکایی من باشه " Amber " که اصلا فرهنگ و زبانش با من یکی نیست اما یه دوست حقیقی حقیقیه .......

...... و افسوس و صد افسوس که نقطه چینهای من بر خلاف میلم از پر کردن نام دوستان ایرانیم خالی ماند و خاکستری شد  ......

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |



کار کردن در جوار بچه ها و در کنار بچه ها مثل نزدیک تر شدن به خدا می مونه . وقتی طرف معامله آدم بچه ها هستند ، انسانهایی که همیشه میشه از درون شیشه ای زلالشون داخلشونو دید ، توی این معامله یواش یواش با خدا آشتیت میدن ، دستتو میذارن تو دستای خدایی که در این نزدیکیست و تو هرگز نمی بینی و نمی شنوی اش یا شاید هم می شنوی اما سر بر نمی گردانی تا از مسؤلیت سخت انسان بودن و انسان ماندن سر باز زنی .

بچه ها آبی آبی هستن ، زلال زلال ، انگار آدم از صبح تا شب با یه مشت انسان در ارتباط و دمخور باشه . براستی که تعریف بشر از " اشرف مخلوقات " همان کودکان است ....
همانطور که قبلا گفتم تمام مخلوقات روی زمین که در دسته ی اشرف مخلوقات جای دارند و ما از صبح تا شب با آنها در ارتباطیم در حقیقت آدمند و نه انسان ....
خیلی تفاوت بین آدم بودن و انسان بودن هست . آدم همان است که حیوان ناطق می نامندش . تمام خلق و خوهای یک حیوان را می تواند داشته باشد با این تفاوت که آدم امتیاز ناطق بودن را دارد . اما انسانها همان آسمانیها هستند ، همان آبیها...

 در حقیقت تمام کودکان آسمانیها هستند . هر چه بزرگتر می شوند بیشتر و بیشتر خلق و خوی آدمها را به خود میگیرند ، اما با این وجود هستند کسانی که با وجود سن بالاترشون هنوز آسمانی مانده اند ، که من همیشه فکر میکنم اگر آن تعداد اندک هم روی زمین وجود نداشتند که از حق خودشان بگذرند و چشم پوشی کنند ، به راستی که جهنمی که می گویند همین دنیا می بود ....

آبی ها خیلی چیزای قشنگ به آدم یاد میدهند . آدمو از این دنیا جدا میکنند و میکشند تو دنیای زیبای خودشون . همونجا که میشه نفسهای خدا را شنید . میشه دستای مهربانشو که روی سرمون میکشه زمانی که اشک می ریزیم و آه می کشیم ، حس کرد . به همین خاطر غم بچه ها به سرعت یک پلک بر هم زدنی فراموششون میشه ، چون اونا خوب دستای مهربون خدا رو و نوازشهاشو حس میکنن ، چیزی که ما به دلیل دور شدن از اصلمون هرگز متوجه اش نمی شویم .

و بارها از خودم می پرسم ، آیا دنیا از اول که من به دنیا آمدم به همین آشفتگی بود ؟ آیا آدمها همین جوری بودن یا عوض شد ؟ اینجوری شد ؟ !

یه اصل قشنگ تو قانون آسمانیها میگه ، اگه هر روز بتونی تنها روز یک نفر ، فقط یک نفر از مخلوقات خداوند رو با رفتارت ، با لبخندت ، با کلامت ، با گوش دادنت به او ، یا به هر نحوی که در توانت هست ، زیباتر برایش جلوه دهی ، به زودی خودت در دسته ی آسمانیها قرار میگیری .  

دوستای کوچولوی من خیلی ساده هر روز ، روز من رو زیبا می کنند و آسمانم را آبیتر ....
 انتظارشون از دوستی خیلی ناچیزه ، یه عکس برگردان کوچک میگیرند ، بعد زیباترین لبخند دنیا را تحویل می دهند . ازشون می پرسم : " حالا با من دوستی ؟ "

با همون لبخند دوست داشتنیشون میگن : " آره "

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



یه سال دیگه گذشت ، عید نزدیکه . هر چند عید تو غربت رنگ و بوی عید و نداره . اما باز به هزار عشق و امید سبزه ی عیدمو از الان سبز کردم .

نوروز کودکی چه زیبا بود . لباس و کفشای نوی عید ، خانه تکانی ، سفره ی هفت سین که به کمک مامان می چیدم ، بوی سرکه و سمنو و بوی عید .....

یادمه عشق لباسای عیدمو داشتم . هر روز از کمد میکشیدمشون بیرون و نگاشون میکردم تا عید بشه و بپوشمشون . به بابا مهدی همون اولش نشونشون میدادم . تازه تنمم میکردم تا ببینه تو تنم . بعد قربان صدقه هاش بود که شروع میشد و پشت سرش بوی اسپند راه می افتاد : " می گن مادر و پدر از هر کسی بیشتر عزیزشو چشم میزنه ، بیا جلو بابا جون ، قربون قد و شکلت بشم من ..... "

بابا مهدی اینا رو می گفت در حالیکه اسپند و دور سرم می گردوند و من خودمو براش لوس می کردم ...
از مامان متی خواسته بودم با تکه پارچه هاش برای آقا خرگوشم هم لباس نو بدوزه . آخه میخواستم مامان خوبی باشم ، عین مامان خودم . مامان متی هم برای آقا خرگوشم لباس می دوخت . آقا خرگوشه دیگه پیر و کهنه شده بود ، اما من هنوزم از تمام عروسک و اسباب بازیهام بیشتر دوستش داشتم ، اینو همه میدونستن ....

شب قبل سال تحویل می رفتیم خونه مامان متی و بعدش هم بر می گشتیم که سال نو رو خونه ی خودمون باشیم .... 

ثانیه های آخر که سال داشت تحویل می شد ، قلبم از هیجان می زد ، سال که تحویل میشد ، مامان و بابا همدیگه رو بغل می کردن و می بوسیدند ، بعد نوبت من میشد . بعد هم عیدی ها که بابا بهمون میداد . کلی ذوق می کردم ، دنیای بچگی چه کوچک و زیباست .....

بعد از اون نوبت تلفن بود که پشت سر هم زنگ میزد . اما ما آماده میشدیم و می رفتیم خونه ی مامان متی تا سبزی پلو ماهی رو اونجا بخوریم .

وقتی میرفتیم تو ، انگار بابا مهدی بعد مدتها منو دیده ، با اشتیاق خاصی بغلم می کرد و بوسم می کرد و عیدیمو از لای قران در می آورد و بهم میداد . با یه ابهت و جلال خاصی ، همیشه هم اسکناس نو ....

هر سال عید که میشد ، می فهمیدم چقدر عاشق تک تک اعضای فامیلم هستم ، آخه انگار همشون مهربون می شدن ، یا شایدم ماهیت حقیقی و ازلی خودشونو تازه تو تعطیلات عید فرصت می کردن رو کنن . ما بقی روزا انقدر گرفتار دنیا میشدن که اصلشون یادشون می رفت ....

هر سال بهار یه حقیقت دیگه هم برام پررنگتر و پر رنگتر میشد و یه سوال که همچنان ذهنمو می آزرد . 
من بزرگتر می شدم و عزیزانم پیرتر ، آیا این آخرین عید نوروزم در کنارشان خواهد بود ؟ کدامشان ممکن است سال دگر نباشد ؟

و بالاخره یکی از این سالها حقیقت سیلی تلخش را به گوشم کوبید . عکسهای آخرین نوروزی که با بابامهدی انداختیم را هنوز دارمش...... 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



خم شده ، پیر شده ، خسته و افسرده شده ، مشکی پوش شده . چین و چروکهای صورتش ، همون صورتی که با سیلی سرخ نگهش داشته زیاد و زیادتر شده . داغون شده ، روزگار خیلی بهش سخت گرفته ، سر ناسازگاری رو بدجوری باهاش گذاشته . از مظلومترین و بی صداترین بنده های خداونده که من معتقدم از صبر بینهایتش روی خود خدا رو هم کم کرده . انگار از همه چیز همیشه راضیه . هرگز به هیچی اعتراض نداشته . اگه حقشو بهش میدادن میگرفته و اگه میخوردن صدا ازش در نمی اومده . آروم و بیصدا می نشسته گوشه ی خلوت خودش بدون اینکه کسی بفهمه چه ظلمی بهش روا شده عینکشو که روز به روز شیشه اش قطورتر میشه رو میزده و با گوژ پشتش که روز به روز بیشتر و بیشتر میشه آرام آرام به سوزن زدن ادامه میده .

هرگز اشکهایش را ندیدم ، هرگز نفهمیدم کی درد کشید ، بار مصیبت تمامی ما را یکتنه به جان خرید و به دوش کشید ، حق مادری به گردن تک تک کودکان فامیل دارد . سینه اش آرامگاه اسرار تمام عالم و آدم است . اشکهایش زمانی از فرط درد و غصه سرازیر شد که تنها همسفر زندگیش برای همیشه بار دیار فانی را بست . اون موقع نشست و محجوب ، آرام آرام اشک ریخت . چه دردناک گریه کرد ، چه جانگداز اشکهای جاریش به هق هق تبدیل شد .

محجوب و بی صدا خودش را گوشه ای میکشد . با خود می اندیشد سهمش از این دنیا هیچ است ، از روز ازل هیچ بوده است . تنها به این دنیا آمده که یه دنیا عشق هدیه کند ، عشقی که هیچکس برایش حرمتی قایل نمی شود ، عشقی که هیچکس برایش پشیزی ارزش قایل نیست ، به قول خودش دستش نمک نداره ....

نیامده که سهمش را از این دنیا بگیرد ، نیامده سهمش را از مردمان نامرد مومن نما و گرگانی که در لباس میش نقش انسان را بازی می کنند ، همان حیوانهای ناطق بگیرد ، تنها آمده تا به عنوان یک الگوی حقیقی از یک انسان والا طرح مریم مقدس را دوباره در ذهن تک تک اطرافیانش ، تک تک زمینی ها که از جنسش نیستند ترسیم کند .

آمده تا دوباره رنگ آبی را ، روح شیشه ای را ، بی مزد عشق ورزیدن را ، بندگی خدا کردن را به تک تک اطرافیانش نشان دهد . آمده تا با صبر بینهایتش با مهر سکوتش بگوید ، خدا چقدر به روح پاک و نابش نزدیک است که خدا در یک قدمی اوست .

نوشتن ازش از سخت ترین کارهای دنیاست . قلبم تیر میکشه وقتی می خوام از نهایت وجودش ، از صبر بی پایانش بگم ، از لبهای مهر سکوت خورده اش ، از ظلمهایی که بهش روا شده و به چشم دیده و راه دم نزدن را برگزیده ، از عشق بی پایانش ، از وجودش ، از بودنش ،از رنگ روحش که شیشه ای است ، از دلش که آبی آبی است ، زلال زلال ، میشود پشتش را دید ، از گرمای حضور نابش .....

اینها قصه و افسانه نیست ، اینها داستان زندگی " اوشین " و " امیلی بلانش " نیست ، اینها حقیقت زندگی یک زن است ، یک زن که جلوی چشمانم ذره ذره ،  با قد کشیدنم ،  خم تر شد ....

زنی که عاشق دونه دونه چروکهای صورتشم ، آنها را همچو شعری خوانا از حفظم .
و دستهایش .....
عاشق دستهایش هستم . صدایش برایم از هر صدایی آشناتر است ، مریم زمینی من .....

 به او روزی ثابت خواهم کرد که عشقش را با بند بند وجودم دریافتم پاهایش را دستان مهربانش را خواهم بوسید ، به او خواهم فهمانید که در دامانش پرورش یافتم . هنوز بوی عطر آشنایش را میشناسم . و روزی میرسد که خودم تمام زندگیم را یکجا به پاهایش میریزم تا نامردان روزگار که می خواهند حقش را پایمال کنند بفهمند که من قدر فرشته ای را که من را به همه جا رسانده میدانم ...

دوست دارم با او دوباره راه رفتن را از نو بیاموزم ، لقمه هایش را که در دهانم میگذارد خواهم خورد . دوباره بچه خواهم شد و به آغوشش پناه خواهم برد ، دوباره دندان در می آورم و زابرایش می کنم ، دوباره بی قراری میکنم و با شنیدن صدای آشنا و امنش ، سر بر شانه اش می گذارم و آرام میگیرم . دوباره آنقدر کوچک و سبک می شوم که او بتواند به آسانی بغلم کند .

تشنه ی آغوشش میشوم ، بیهوده بهانه میگیرم برای اینکه در آغوشم بکشد . در هر سنی که باشم ، در هر کجای دنیا و تحت هر عنوانی که قرار بگیرم . باز دلم میخواهد سرم را در دامنش بگذارم ، باز دلم می خواهد او موهایم را شانه بزند ، او موهایم را برایم ببافد . او غذا دهانم بگذارد و او برایم قصه بگوید تا خوابم ببرد .

نمی گذارم دلش را بشکنند . پشتش می ایستم . حالا او خم شده و من قدم دو تای او . او هنوز با عشق مرا نگاه می کند . هنوز با نگاهش مرا می پرستد و من با نگاهم به او می خواهم بفهمانم هر جا که باشم و هر زمان از عمرم به خاطرزیباترین عنصر زندگی که به من آموختی (عشق ) عشقی که به تو مدیونم ، پشتت می ایستم . حالا نوبت من است که دینم را ادا کنم نمی گذارم بیش از این خم شوی . نمی گذارم ....

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



یادمه اون موقع ها خیلی خوش باورتر از حالا بودم ، وقتی می گفتی میای اما نمی اومدی می گفتم حتما یه اتفاقی براش افتاده و به جای اینکه ازت عصبانی بشم دلم برات شور می افتاد ....

امروز تعجبم از یه چیزه ، با وجود اینکه اینهمه خیال برم داشته آدمای جنس تو رو خوب میشناسم ، هنوزم وقتی میگی قراره بیای چه زود حرفتو باور می کنم ،

خیال برم داشته که بزرگ شدم ولی من هنوز هم تو این وانفسای دروغ و نیرنگ چه خوشباورم !!!!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط ناییریکا امینی |



نقطه ها گاهی به زندگی آدم خیلی معنا می بخشند .
نقطه ها گاهی چنان انرژی به زندگی آدم می دهند که دردهای آدم فراموش میشود .
نقطه ها انسانهای دوست داشتنی اما زود رنجی هستند .
من عاشق نقطه ی زندگی ام هستم .
کاش زودتر متوجه میشدم که نقطه ها زودرنجند .

نقطه چین ها و سه نقطه ها هم گاهی نقش همان نقطه ها را دارند اینها را می گویند اسامی مستعاری که جز از طرف یک آشنای دیرینه نمی تواند باشد .

همیشه کامنت های نقطه ها و نقطه چین ها به دلم هیجان خاصی می بخشید ، حتی اگر در غالب یک جمله یا یک گفته ی کوتاه باشد انقدر می خواندمشان تا از حفظشان شوم مث شعرهای مدرسه ....

مثل همین امروز که یکباره گرمای خون آشنای چند ماه پیش را به یکباره در رگهایم هدیه کرد و از جا با وجود تمام کسالتم حرکتم داد و لبخند را بهم هدیه داد .

قدر نقطه ها را بدانید ، بدون نقطه ها زندگی خیلی بی معنی و بی رنگ و بی بو است . بدون نقطه حتی کلمه ها هم بی معنی است . قدر نقطه ها را مخصوصا نقطه های آبی آسمانی را خیلی بدانید .....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط ناییریکا امینی |